نامه ی اثرط به گرشاسب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی نامه نزدیک گرشاسب زود
۲
نبشت ونمود آن کجا رفته بود
۳
زکابل شه ولشکر آراستن
۴
ز نادادن باژ وکین خواستن
۵
دگر گفت چون نامه خواندی بجای
۶
مزن دم جز آورده در اسپ پای
۷
به زودی به من رس چنان ناگهان
۸
که ازخوان رسد دست سوی دهان
۹
که من، چون شد این نامه پرداخته
۱۰
برفتم ، سپه رزم را ساخته
۱۱
فرستاده بر جدری آمد برون
۱۲
یکی باد پی کوه کوهان هیون
۱۳
کم آسای ودم ساز وهنجار جوی
۱۴
سبک پا وآسان دو وتیز پوی
۱۵
شکیب آوری رهبری ، تیزگام
۱۶
ستوهی کشی کم خور و پرخرام
۱۷
شتابنده از پیش ورهبر ز پس
۱۸
جهنده رهان وگریزنده رس
۱۹
چو موج ازنهیب وچون آتش زتاب
۲۰
چو خاک از درنگ وچو باد از شتاب
۲۱
به رأی از خرد تیز دیدار تر
۲۲
به پای از کمان تند رفتارتر
۲۳
خبردار وبر نادل وتیزهوش
۲۴
به ره دیده بان چشم وجاسوس گوش
۲۵
بد انسان همی شد که هزمان زگرد
۲۶
پی اش با قضا گفت از راه گرد
۲۷
کمان وار گردنش وجستن چوتیر
۲۸
خمیرش پی وخاره زو چون خمیر
۲۹
گهی در زمین یار درندگان
۳۰
گه اندرهوا جفت پرندگان
۳۱
اگر سینه برکوه خارا زدی
۳۲
بکندی وبر ژرف دریا زدی
۳۳
پی مورچه بر پلاس سیاه
۳۴
بدیدی شب تیره صد میل راه
۳۵
بپای آن کجا دیده بگماشتی
۳۶
سبک تر ز دیدار بگذاشتی
۳۷
تنش ابر بد برق دندان تیز
۳۸
خوی اش قطره باران وکف ریز
۳۹
چو تیر از کمان بدش جستن زجای
۴۰
بسان ستاره نشان های پای
۴۱
ز منزل به منزل همی شد چنان
۴۲
دمان ودوان وجهان چون جهان
۴۳
چو زنگی که بازی کند در خروش
۴۴
دولب کرده لرزنده در بانگ وجوش
۴۵
چو انگشت کاسان شمارد شمار
۴۶
پی اش بُد شمارنده ی کوه وغار
۴۷
به یک چشم زخم آزمون را درنگ
۴۸
بجست از شدن تا به شهر رزنگ
۴۹
سپهدار را بود کند اگری
۵۰
بجست از شدن تا ره شهر زرنگ
۵۱
سپهدار را بود کند اگری
۵۲
بسی یافته دانش از هر دری
۵۳
بدو گفته بد راز اختر نهان
۵۴
که خیزد یکی شورش اندرجهان
۵۵
درین مه زکابل سپاهی به جنگ
۵۶
بیاید، بر اثرط کند کار تنگ
۵۷
ز زاول گره کشته گردد بسی
۵۸
ز پیوستگانت کم آید کسی
۵۹
ترا رفت باید سرانجام کار
۶۰
کنی رزم وزاختر شوی کامکار
۶۱
فرستاده اینک به راه اندرست
۶۲
چو هفته سرآید درست ایدرست
۶۳
ببد هفته وکس نیامد ز راه
۶۴
بر او تند شد پهلوان سپاه
۶۵
دژم گفت چون بخش اختر درست
۶۶
ندیدی ، دروغ از تو گفتن که جست
۶۷
دروغ آبروی از بنه بسترد
۶۸
نگوید دروغ آنکه دارد خرد
۶۹
به گرد دروغ آن که گردد بسی
۷۰
ازاو راست باور ندارد کسی
۷۱
هر آهو که خیزد زکژ یک سخن
۷۲
به صد راست نیکو نگردد زبن
۷۳
زبانی که باشد بریده ز جای
۷۴
از آن به که باشد دروغ آزمای
۷۵
ستاره شمر شد دژم روی وگفت
۷۶
بدارنده دادار بی یار وجفت
۷۷
بدین چهر ه انگیز گوهر چهار
۷۸
بدین هفت رخشنده وهفت تار
۷۹
که ننشینم امروز پیشت ز پای
۸۰
جز آن گه که گفت من آید بجای
۸۱
وگرنه نیارم بدین کار دست
۸۲
برآتش نهم دفترم هر چه هست
۸۳
بگفت وسطرلاب برداشته
۸۴
همی بد به ره دیده بگماشته
۸۵
چو از بیم شب زرد شد چهرخور
۸۶
دوان پرده دار اندر آمد ز در
۸۷
که بر در فرستاده ای تیزگام
۸۸
رسیدست و ، دارد ز اثرط پیام
۸۹
سپهدار خواندش بر خویش زود
۹۰
بپرسید و دید آنچه در نامه بود
۹۱
همان بود کاختر شمر گفتراست
۹۲
زبهرش سبک خلعت و یاره خواست
۹۳
شد از دانشش خیره اندر نهفت
۹۴
ازین خوبتر دانشی نیست گفت
۹۵
به اسپ نبردی در افکند زین
۹۶
دو صد گرد کرد از دلیران گزین
۹۷
شب وروز پوینده ز آنسان شتافت
۹۸
که باد وزان گردش اندر نیافت
۹۹
چنین تا به کوهی که بد جای شیر
۱۰۰
ز بر نیستان بود و گندآب زیر
۱۰۱
چو تندر همه بیشه بانگ هژبر
۱۰۲
شده گردشان گرد گردون چو ابر
۱۰۳
به گردانش باشید گفتا بجای
۱۰۴
که تنها مرا رزم شیرست رأی
۱۰۵
شوم زین هژبران آکنده یال
۱۰۶
یکی را کنم شاه کابل به فال
۱۰۷
هم ا زپیشش اندر کمین شکار
۱۰۸
سخ شیر شکاری شدند آشکار
۱۰۹
به گردون همی برفشاندند خاک
۱۱۰
به نعره دل سنگ کردند چاک
۱۱۱
یکی پیشرو بود با خشم و زور
۱۱۲
سپهبد سبک پای برزد به بور
۱۱۳
برآورد برزه خم شاخ کرگ
۱۱۴
ز ترکش برآهخت زنبور مرگ
۱۱۵
به زخم خدنگ دو پیکان سرش
۱۱۶
فرو دوخت با حلق و یال وبرش
۱۱۷
بزد نیزه بر گرده گاه دگر
۱۱۸
به کامش برافشاند خون جگر
۱۱۹
فکند از سیم سر به تیغ نبرد
۱۲۰
گرفت آن گهی ره شتابان چو گرد
۱۲۱
دهی دید در راه بر ساده دشت
۱۲۲
به پایان ده با سپه برگذشت
۱۲۳
از آن ده برهمن یکی مرد پیر
۱۲۴
به آواز گفت ای یل گردگیر
۱۲۵
هنرمند گرشاسب گر نام تست
۱۲۶
نیای تو جمشید شخ بُد درست
۱۲۷
به مردی جان را بخواهی گرفت
۱۲۸
بسی رزم ها کرد خواهی شگفت
۱۲۹
به بند آوری بازوی منهراس
۱۳۰
از آن دیو گیتی کنی بی هراس
۱۳۱
بپرسید گرشاسب از راه راست
۱۳۲
چه دانستی این و آگهیت از کجاست
۱۳۳
بگفتا کز اندیشه ی دوریاب
۱۳۴
ببینم همه بودنی ها به خواب
۱۳۵
نشان آن که دی شیر کشتی به راه
۱۳۶
به کاول همی رانی اکنون سپاه
۱۳۷
ز شاهش بخواهی ربودن شهی
۱۳۸
کنی شهر وبومش زمردم تهی
۱۳۹
برین مژده خواهم کزاین کار زار
۱۴۰
چو رفتی به بتخانه ی سو بهار
۱۴۱
بر آن خانه وآن بد پرستان گزند
۱۴۲
نسازی ، که یزدان ندارد پسند
۱۴۳
براین گر به سوگند پیمان کنی
۱۴۴
خرد را به فرهنگ فرمان کنی
۱۴۵
سه پندت دهم نغز کز هر سه زود
۱۴۶
گری نام و باشدت بسیار سود
۱۴۷
سپهبد به فرمانش سوگند خورد
۱۴۸
چنین گفتش آن گه پرستنده مرد
۱۴۹
که گر دختر شاه کابل به جام
۱۵۰
گه ِ بزمت آرد می لعل فام
۱۵۱
بدان کان فریبست ،نازش مخر
۱۵۲
بفرمای تا او خورد ، تو مخور
۱۵۳
دوم گرت روزی ز پیش سپاه
۱۵۴
زنی در یکی خانه خواند ز راه
۱۵۵
مشو، گر چه زن لابه سازد بسی
۱۵۶
به جای تو بفرست دیگر کسی
۱۵۷
سوم پند شهری که نو ساختی
۱۵۸
به رنج اش بسی گنج پرداختی
۱۵۹
همه بومش از ریگ دارد نهاد
۱۶۰
همی خواهد آکندن از ریگ باد
۱۶۱
به پیشش بر از چوب ورغی ببند
۱۶۲
چو بستی ، ز ریگش نباشد گزند
۱۶۳
سپهدار از او هر سه پذرفت و رفت
۱۶۴
همی شد شب وروز چون باد تفت