پند دادن اثرط گرشاسب را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به هنگام رفتن چو ره را بساخت
۲
نشاندش پدر پیش و چندی نواخت
۳
بدو گفت هر چند رأی بلند
۴
تو داری، مرا نیست چاره ز پند
۵
جوان گرچه دانادل و پرفسون
۶
بود، نزد پیر آزمایش فزون
۷
جوان کینه را شاید و جنگ را
۸
کهن پیر تدبیر و فرهنگ را
۹
خردمند به پیر و یزدان پرست
۱۰
جوان گرد و خوشخوی و بخشنده دست
۱۱
کنون چون به شاهی رسیدی زبخت
۱۲
بزرگیت خواهد بد و تاج و تخت
۱۳
نگه کن که چون کرد باید شهی
۱۴
بیآموز آیین و راه مهی
۱۵
چهارست آهوی شاه آشکار
۱۶
که شه را نباشد بتر زین چهار
۱۷
یکی خیره رأیی دوم بددلی
۱۸
سوم زفتی و چارمین کاهلی
۱۹
خرد شاه را برترین افرست
۲۰
هش و دانشش نیک تر لشکرست
۲۱
بهین گنج او هست داننده مرد
۲۲
نکوتر سلیحش یلان نبرد
۲۳
دگر نیک تر دوستداران او
۲۴
کدیور مهین پایکاران او
۲۵
شه آن به که هر دانش و دسترس
۲۶
همه زو گرند، او نگیرد زکس
۲۷
چنان دارد از هر دری پیشه کار
۲۸
که در پیشه هر یک ندارند یار
۲۹
دل شاه ایمن بر آن کس نکوست
۳۰
که در هر بد و نیک انباز اوست
۳۱
شه از داد و بخشش بود نیکبخت
۳۲
کرا بخشش و داد نیکوست بخت
۳۳
چو خواهی که شاهی کنی راد باش
۳۴
به هر کار با دانش و داد باش
۳۵
کهن دار دستور و فرزانه رای
۳۶
به هر کار یکتا دل و رهنمای
۳۷
سپه دار و گنج آکن و غم گسل
۳۸
کدیور به طبع و سپاهی به دل
۳۹
نکوکار و با دانش و داددوست
۴۰
یکی رسم ننهد که آن نانکوست
۴۱
خردمند کن حاجب و خوب کار
۴۲
طرازندهً درگه و بزم و بار
۴۳
به دیدار باید که نیکو بود
۴۴
کجا پردهً روی کار او بود
۴۵
به هنگام گوید سخن پیش شاه
۴۶
سزا دارد انداز هر کس نگاه
۴۷
نکو خط و داننده باید دبیر
۴۸
شمارنده چابک دل و یادگیر
۴۹
ز دل بندهً شاه و دارنده راز
۵۰
به معنی از اندیشه دوشیزه ساز
۵۱
چو این هرسه زین گونه آری به دست
۵۲
سپه ساز گردان خسرو پرست
۵۳
یلانی کشان پیشه کین آختن
۵۴
شبان روز خو کرده برتاختن
۵۵
که در جنگ بر چشم کشته پسر
۵۶
نهد پای و، از کین نتابد پدر
۵۷
همه روز فرمایشان دار و برد
۵۸
سواری و شور سلیح و نبرد
۵۹
نباید که بیکار باشد سپاه
۶۰
نه آسوده از رنج و تدبیر شاه
۶۱
نکودار مر مردم خویش را
۶۲
همان پارسا مرد درویش را
۶۳
همه کار سازانت از کم و بیش
۶۴
نباید که ورزند جز کار خویش
۶۵
کند هرکس آن کار کاو برگزید
۶۶
بدان تا بود کار هرکس پدید
۶۷
سلیح ایچ در دست شهری گروه
۶۸
نشاید،که شه را نباشد شکوه
۶۹
نباید مهان سپه سربه سر
۷۰
که پیوند سازند با یکدیگر
۷۱
نشاید که هم پشت باشند هیچ
۷۲
مگر در گه رزم کردن پسیچ
۷۳
کسی کاو به جایت سزد شهریار
۷۴
ورا از بر خویشتن دور دار
۷۵
به هر کهتر اندر خورش کن نگاه
۷۶
سزای هنر ده ورا پایگاه
۷۷
گرت کهتری بر دل آید گران
۷۸
چو دارد هنر ورگران منگر آن
۷۹
که را دوست داری و کام تو اوست
۸۰
هر آهوش را همچنان دار دوست
۸۱
به بیداد مستان تو چیزی ز کس
۸۲
به دادو ستد راستی جوی و بس
۸۳
میان سپاهت هر آن کز مهان
۸۴
بترسی ازو آشکار و نهان
۸۵
چو پیدا نیاری بدش کینه جوی
۸۶
نهانی به دارو بپرداز ازوی
۸۷
دروغ و گزافه مران در سخن
۸۸
به هر تندیی هرچه خواهی مکن
۸۹
که شه برهمه بدبود کامکار
۹۰
چو گردد پشیمان نیاید به کار
۹۱
میان دو تن چو کنی داوری
۹۲
به آزرم کس را مکن یاوری
۹۳
نشاید زهی گاو دوشای و رز
۹۴
که بکشی چو مانی تو درکار وارز
۹۵
به کشت و به ورز کشاورزیان
۹۶
چنان کن که ناید به کشور زیان
۹۷
ممان کس به بازی و خنده زپیش
۹۸
تو نیز این مجوی و مبرآب خویش
۹۹
گه خشم چون چهره کردی نژند
۱۰۰
دژم باش و باکس به زودی مخند
۱۰۱
کسی را که دادی بزرگی و جاه
۱۰۲
همان جاه مستان ازو بی گناه
۱۰۳
چو نیکی نمایدت گیتی خدای
۱۰۴
تو با هرکسی نیز نیکی نمای
۱۰۵
کرا با تو گویند بد بیشتر
۱۰۶
چو نبود گنه دان که هستش هنر
۱۰۷
درختی که دارد فزونتر براوی
۱۰۸
فزون افکند سنگ هرکس براوی
۱۰۹
منه نو رهی کان نه آیین بود
۱۱۰
که تا ماند آن بر تو نفرین بود
۱۱۱
همه راهی از رهزنان پاک دار
۱۱۲
مدار از در دزد جز تیغ و دار
۱۱۳
چو بنشینی از گردت آن را نشان
۱۱۴
که دارند دردل ز مهرت نشان
۱۱۵
به جفت کسان چشم خود را مروش
۱۱۶
بترس از خدا وآن جهان را بکوش
۱۱۷
بود مه گناهی که نامد تباه
۱۱۸
ازو کاو بود داور هرگناه
۱۱۹
در داد بردادخواهان مبند
۱۲۰
زسوگند مگذر نگه دار پند
۱۲۱
چو نیکی کنی و نیاید به بار
۱۲۲
بدی کن مگر بهتر آید به کار
۱۲۳
کسی دار کز دفتر باستان
۱۲۴
همی خواندت گونه گون داستان
۱۲۵
ببین تازکردار شاهان پیش
۱۲۶
چه به بُد همان کن توآیین خویش
۱۲۷
مده نزد خود راه بدگوی را
۱۲۸
نه مرد سخن چین دوروی را
۱۲۹
همه کارمردان با داد کن
۱۳۰
سخنشان به هر انجمن یادکن
۱۳۱
پژوهندگان دار بر راه رو
۱۳۲
همی دان نهان جهان نو به نو
۱۳۳
بدان کار ده کاو نجوید ستم
۱۳۴
نه آن را که افزون پذیرد درم
۱۳۵
کسی را مگردان چنان سرفراز
۱۳۶
که نتوانی آورد از آن پایه باز
۱۳۷
ز دانندگان فیلسوفی گزین
۱۳۸
ازو پرس هر چیز و با او نشین
۱۳۹
مفرمای کاری بدان کارگر
۱۴۰
کز آن کار نتواند آمد به در
۱۴۱
ممان خیره بدخواه را گرچه خوار
۱۴۲
که مار اژدها گردد از روزگار
۱۴۳
بکش آتش خرد پیش از گزند
۱۴۴
که گیتی بسوزد چوگردد بلند
۱۴۵
مکن هیچ بدبینی از دیگران
۱۴۶
وگر نیک بینی توخو کن برآن
۱۴۷
خورش پاک ازآن خور که نگزایدت
۱۴۸
به اندازه و آن گه که به بایدت
۱۴۹
پزشکان گزین دار و فرزانه رأی
۱۵۰
به هردرد دانا و درمان نمای
۱۵۱
بسی گرد آمیغ خوبان مگرد
۱۵۲
که تن سست و جان کم کند،روی زرد
۱۵۳
چوخواهی کهی را همی کرد مه
۱۵۴
بزرگیش جز پایه پایه مده
۱۵۵
که چون از گزافش بزرگی دهی
۱۵۶
نه ارج تو داند نه آن مهی
۱۵۷
چنان کن که همواره برتخت خویش
۱۵۸
اگر تیغ اگر گرز باشدت پیش
۱۵۹
گه بار مگذار و مگمار کس
۱۶۰
به شمشیر از افراز سر یا زپس
۱۶۱
به کس راز مگشای درهرپسیچ
۱۶۲
بداندیش را خوار مشمار هیچ
۱۶۳
کرا ترس و بیمی کنی گونه گون
۱۶۴
به سوگند کن تا بترسد فزون
۱۶۵
چو با مؤبدان رأی خواهی زدن
۱۶۶
به همشان مخوان جز جدا تن به تن
۱۶۷
ز هریک شنو پس مهین برگزین
۱۶۸
چنان کاین نه آگاه از آن آن از این
۱۶۹
به کس روی منمای جز گاه گاه
۱۷۰
به هر هفته ای برنشین با سپاه
۱۷۱
به ره دادخواهی چو آید فراز
۱۷۲
بده داد و دارش هم از دور باز
۱۷۳
به ناآزموده مده دل نخست
۱۷۴
که لنگ ایستاده نماید درست
۱۷۵
ز بن با زنان با ستیزه مکوش
۱۷۶
وزیشان نهان خویشتن دارگوش
۱۷۷
به نیکویی آکن چو گنج آکنی
۱۷۸
به دانش پراکن چو بپراکنی
۱۷۹
ازآن کش روان باخرد بود جفت
۱۸۰
کسی باد دستی ز رادی نگفت
۱۸۱
به نامه درشتی فراوان مگوی
۱۸۲
که تنگی دل شاه دانند ازوی
۱۸۳
فرستادگان را مخوان زود پیش
۱۸۴
بجوی از نهان،پس بخوان نزد خویش
۱۸۵
به اندازه کن با همه گفتگوی
۱۸۶
به ایشان به گفتار پیشی مجوی
۱۸۷
که گر بشکنیشان نباشدت نام
۱۸۸
وگر بشکنندت شود کارخام
۱۸۹
فرسته گُسی ساز دانش پذیر
۱۹۰
نهان بین وپاسخ ده و یاد گیر
۱۹۱
کسی کز نهانت نه آگه که چیست
۱۹۲
ور آگه نداند به جز با تو زیست
۱۹۳
نه دوروی باید نه پیکار جوی
۱۹۴
نه می دوست از دل نه بیکار پوی
۱۹۵
چو دیر آیدت پاسخ نامه باز
۱۹۶
بدان کاو فتادست کاری دراز
۱۹۷
به هر جای بی دُر و گوهر مگرد
۱۹۸
نه بی اسپ نیک و سلیح نبرد
۱۹۹
چو پیدا شود دشمنی کینه جوی
۲۰۰
نهان هر زمان پرس از کار اوی
۲۰۱
چو با او نشاید نبرد آزمود
۲۰۲
به چیز فراوانش بفریب زود
۲۰۳
سپه را چو دادی به چیزی پسیچ
۲۰۴
رسانشان به زودی و مفزای هیچ
۲۰۵
چنان دان که در دادن زرّوسیم
۲۰۶
ندانند کز دشمنت هست بیم
۲۰۷
بدان سازها جوی هرروز جنگ
۲۰۸
که دشمنت را چاره ناید به چنگ
۲۰۹
پراکنده فرمای شب جای خواب
۲۱۰
مخور هیچ بی چاشنی گیر آب
۲۱۱
طلایه دلاور کن و مهربان
۲۱۲
بگردان به هر پاس شب پاسبان
۲۱۳
به لشکر در از خیل تنها مباش
۲۱۴
به خیمه درون هیچ یکتا مباش
۲۱۵
گریزان چوباشی به شب باش وبس
۲۱۶
که تا بر پی از پس نیایدت کس
۲۱۷
زگردت مکن دور مردان مرد
۲۱۸
که باشند ایشان حصار نبرد
۲۱۹
چو پیروز گردی بترس خدای
۲۲۰
همان از کمین مر سپه را بپای
۲۲۱
گرفتن ره دشمن اندر گریز
۲۲۲
مفرمای و خون زبونان مریز
۲۲۳
گر آری به کف دشمنی پرگزند
۲۲۴
مکش در زمان بازدارش به بند
۲۲۵
توان زنده را کشتن اندر گداز
۲۲۶
نکردست کس کشته را زنده باز
۲۲۷
بود کت نیاز افتد از روزگار
۲۲۸
به از دوست آن دشمن آید به کار
۲۲۹
بیندیش شب کار فردا نخست
۲۳۰
بدان رای روپس که کردی درست
۲۳۱
نژاد شهان از بُنه کم مکن
۲۳۲
مکن خاندانی که باشد کهن