آمدن ضحاک به دیدن گرشاسب و صفت نخچیرگاه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو بر سیستان پهلوان گشت شاه
۲
براوج سپهر مهی گشت ماه
۳
همه ساز شهرش نکو کرده شد
۴
برو دست فرمانش گسترده شد
۵
زکارش بد ونیک بی گاه و گاه
۶
همی شد خبر نزد ضحاک شاه
۷
بدو تیره شد رایش اندر پسیچ
۸
ولیکن نیارستش آزرد هیچ
۹
سوی سیستان رفت تا بنگرد
۱۰
یکی پیش آب زره بگذرد
۱۱
زنزل و علف آنچه بایست ساز
۱۲
سپهبد برون برد و شد پیشباز
۱۳
چوشه را بدید آمد از پیل زیر
۱۴
گرفتش به بر شاه و پرسید دیر
۱۵
سپهبد رکابش ببوسید و جست
۱۶
به دندان پیل اندر آویخت دست
۱۷
چو چابک سواری به اسپ نبرد
۱۸
زهامون به پیل اندرآمدچو گرد
۱۹
نگه کردشاه آن یلی بال و بُرز
۲۰
به کف کوه کوب اژدها سارگرز
۲۱
به زیر اندرش زنده پیلی چوکوه
۲۲
زبس بار خفتان وترکش ستوه
۲۳
به دل چاره ای گفت باید گزید
۲۴
که این را کند دشمنی ناپدید
۲۵
جهان بامن ارپاک دشمن بود
۲۶
ازآن به که این دشمن من بود
۲۷
بزد خیمه گردلب هیرمند
۲۸
برآسود با خرمی روزچند
۲۹
هم اثرط ز زوال شدآراسته
۳۰
بسی ساخته هدیه و خواسته
۳۱
چویک هفته گرد گلستان و رود
۳۲
ببودندبا بزم و رود وسرود
۳۳
به شبگیر کردند رأی شکار
۳۴
که بُد روزنخچیر و گاه بهار
۳۵
رُخ باغ بُد زابر شسته به نم
۳۶
فشانان ز گل شاخ برسر درم
۳۷
زدرد خزان در دل زاغ زیغ
۳۸
هوا بسته از لشکر ماغ میغ
۳۹
شده لاله از ژاله پُر دُر دهن
۴۰
زپیروزه پوشیده گل پیرهن
۴۱
زمیغ روان چرخ چون پرچرغ
۴۲
برآواز رامشگر ازمّرغ مُرغ
۴۳
تو گفتی هوانافه کافد همی
۴۴
زمین حلهً سبز بافد همی
۴۵
بُد آکنده هامون و گردون همه
۴۶
زمرغان چفاله زغرمان رمه
۴۷
بُداز گرد اسپاه سیه گشته هور
۴۸
به خم کمند یلان یال گور
۴۹
سگ از گرد خرگوش اندرستیز
۵۰
دویک گاه درحمله،گه در ستیز
۵۱
به چنگال کاروان یکی دشت خشک
۵۲
یکی خاک بویان چو عطار مشک
۵۳
گشاده کمین یوز برآهوان
۵۴
چون دزدی گه حمله بر کاروان
۵۵
زچنگال پرخونش جای کمین
۵۶
شده لاله در لاله روی زمین
۵۷
زسم گوزنان زمین جزع رنگ
۵۸
وشی گشته ریگ و شخ ازخون رنگ
۵۹
نشسته برآهو عقاب دلیر
۶۰
چو براسپ گردی ناورد چیر
۶۱
دل تیهو از چنگ طغرل به داغ
۶۲
رباینده باز از دل میغ ماغ
۶۳
زشاهین و چرغ آسمان بسته ابر
۶۴
رمان ازغو طبل بازان هژبر
۶۵
ازافکنده نخچیر بی راه و راه
۶۶
پراز کشتگان دشت چون رزمگاه
۶۷
گهی باده برکف به بانگ رباب
۶۸
گه از ران گوران بر آتش کباب
۶۹
زهر تیغ کُه دیده بان با غریو
۷۰
زبس گرد گردان گریزنده دیو
۷۱
سپهبد پیاده همی تاختی
۷۲
به راه گوزنان کمین ساختی
۷۳
چوتنگ آمدندی بجستی زجای
۷۴
گرفتی سروشان فکندی زپای
۷۵
سروی دوناگه گرفت ازکمین
۷۶
همی زدز خشم این برآن آن براین
۷۷
زبس کوفتن زور تنشان ببرد
۷۸
سروگردن هردو بشکست خرد
۷۹
چنین پیش ضحاک چندی گرفت
۸۰
برو آفرین خواند شاه از شگفت
۸۱
به دل گفت تا زو نبینم گزند
۸۲
ازین کشورش دور باید فکند
۸۳
به باغ آمدند آن گه از دشت و باغ
۸۴
که بود از در شادی و بزم باغ
۸۵
نخستین شکستند برخوان خمار
۸۶
پس از بزم و رامش گرفتند کار
۸۷
شداز ناله آن پیر سغدی به جوش
۸۸
که نافش بخاری برآرد خروش
۸۹
همان زاغ گون هندون هفت چشم
۹۰
برآورد فریاد بی درد و خشم
۹۱
گهی زندواف و چکاوک بهم
۹۲
سراینده دستان همی زیرو بم
۹۳
قدح چون مه اندر کف سرکشان
۹۴
برآن مه زگل شاخ پروین فشان
۹۵
بزرگان رده ساخته برچمن
۹۶
میان سنبل و شنبلید وسمن
۹۷
دودیده به خوبان مشکین کله
۹۸
به بلبل دوگوش وبه کف بلبله
۹۹
گه خرّمی شاه با فر و کام
۱۰۰
به یاد سپهدار برداشت جام
۱۰۱
به نخچیر وبزم وبه نیروی تن
۱۰۲
فراوانش بستود درانجمن
۱۰۳
توی گفت ازایزد دلم را امید
۱۰۴
هماز بخت توفرخی را نوید
۱۰۵
به تو دارم ایمن دل خویش را
۱۰۶
به گرزتو ترسان بداندیش را
۱۰۷
زنام توام کام و آرایشست
۱۰۸
زرنج توام نام و آسایشست
۱۰۹
زبهرم فدا کرده ای خویشتن
۱۱۰
به هرسختیی داشته پیش تن
۱۱۱
شکستم به توهرکه بدخواه بود
۱۱۲
به جنگ ارکنارنگ اگر شاه بود
۱۱۳
کنون نیست بامن گزارنده کین
۱۱۴
جز افریقی از بوم خاورزمین
۱۱۵
که گوید زشاهان کس ام یار نیست
۱۱۶
به مردی چومن نامبردار نیست
۱۱۷
چودورم زگفتن بود پرفسوس
۱۱۸
چو نزدیک باشم بود چاپلوس
۱۱۹
ترا راهزن خواند و مارکش
۱۲۰
مرا دید مردم خور خیره هش
۱۲۱
کنون باید این رزم را ساختن
۱۲۲
توانی مگر کین ازاو آختن
۱۲۳
همان دیوکش منهراس است نام
۱۲۴
مگر کزکمند توآید به دام
۱۲۵
گراین کار بدهد گرو گرترا
۱۲۶
زشاهی مرا نام و دیگر ترا
۱۲۷
سپهبد چنین گفت با شهریار
۱۲۸
که اندرجهان مرترا کیست یار
۱۲۹
همی آفتاب فلک فروتاب
۱۳۰
زتاج تو گیردچو مه زآفتاب
۱۳۱
زمان بنده کردار رنجور تست
۱۳۲
زمین گنج و خورشید گنجور تست
۱۳۳
زسیصدچو افریقی و منهراس
۱۳۴
به فرّت نیارد دل من هراس
۱۳۵
هماکنونچوآهنگراهآورم
۱۳۶
سر هردوشان پیش شاه آورم
۱۳۷
چو از می گران شد سر باده خوار
۱۳۸
سته گشت رامشگر و میگسار
۱۳۹
زبستان پراکنده شدانجمن
۱۴۰
همان باگل و می چمان برچمن
۱۴۱
نشست ازنهان با پدر پهلوان
۱۴۲
به تدبیرره تا شدن چون توان
۱۴۳
زمهرش پدر گشت بادرد جفت
۱۴۴
زشاه این نبایست پذرفت گفت
۱۴۵
که هرکار کاو با تو گوید همی
۱۴۶
زترس تو مرگ توجوید همی
۱۴۷
بخوان بر زمهمانت نوگر کهن
۱۴۸
زسیصد یکی راست مشنو سخن
۱۴۹
نباید بُد ایمن به نیروی خویش
۱۵۰
که ناید به هنگام هرکار پیش
۱۵۱
گرت زور باشد زپیلان بسی
۱۵۲
بودهر به زور از تو افزون کسی
۱۵۳
رهی سخت دشوار ششماهه بیش
۱۵۴
همه کوه و دریاو بیشست پیش
۱۵۵
سپاهی هزاران فزون از هزار
۱۵۶
سپهکش چو افریقی نامدار
۱۵۷
هم اندرکف منهراس اژدها
۱۵۸
گرافتد به چاره نگردد رها
۱۵۹
یکی نرّه دیوست پرخاشجوی
۱۶۰
که هرکش ببیند شود هوش ازوی
۱۶۱
زگردون عقاب آرد،از کُه پلنگ
۱۶۲
زبیشه هژبر و،زدریا نهنگ
۱۶۳
چوسه بازیک مرد پهنای اوست
۱۶۴
چهل رش درازای بالای اوست
۱۶۵
مرا نیز یک باره پیری شکست
۱۶۶
شکستی که هرگز نشایدش بست
۱۶۷
ربود ازسرمن سمور سیاه
۱۶۸
به جایش نهاد از حواصل کلاه
۱۶۹
یکی دست پیری بزد بربرم
۱۷۰
که تاج جوانی فکند از سرم
۱۷۱
به روزجوانی به زور دوپای
۱۷۲
چو باد بزان جّستمی من ز جای
۱۷۳
زپیری کنون گاه خیز و نشست
۱۷۴
همی پای را یار باید دو دست
۱۷۵
به تیری زدم سخت گشت زمان
۱۷۶
کزآن تیر شدتیر پشتم کمان
۱۷۷
نویدیست پیری که مرگش خرام
۱۷۸
فرستست موی سپیدش پیام
۱۷۹
کسی را کجا زندگانی بود
۱۸۰
زخُردی امید جوانی بود
۱۸۱
امید جوان تا بود پیر نیز
۱۸۲
به جز مرگ امید پیران چه چیز
۱۸۳
سپهبد به مژگان شد ابربهار
۱۸۴
به پاسخ دژم گفتش انده مدار
۱۸۵
ندار غم از پیش دانش پذیر
۱۸۶
به چیزی که خواهد بُدن ناگزیر
۱۸۷
سراز پیری ارچه شودخشک بید
۱۸۸
زیزدان نباید بریدن امید
۱۸۹
نه هرکاو جوان زندگانیش بیش
۱۹۰
بسا پیر مانده و جوان رفت پیش
۱۹۱
به خانه نشستن بود کار زن
۱۹۲
برون کار مردان شمشیرزن
۱۹۳
تن رنج نادیده را ناز نیست
۱۹۴
که باکاهلی ناز انباز نیست
۱۹۵
نشاید مهی یافت بی رنج و بیم
۱۹۶
که بی رنج نارد کس از سنگ سیم
۱۹۷
به دریای ژرف آنکه جوید صدف
۱۹۸
ببایدش جان برنهادن به کف
۱۹۹
بزرگی یکی گهر پربهاست
۲۰۰
ورا جای درکام نر اژدهاست
۲۰۱
چو خواهی سوی آن گهر دست برد
۲۰۲
اگر مه شوی گر بخایدت خرد
۲۰۳
به یک هفته زآن پس همه کار راه
۲۰۴
بسازید وشد پیش ضحاک شاه
۲۰۵
ستودش بسی شاه و چندی نواخت
۲۰۶
ببایستِ او کارها را بساخت
۲۰۷
بدادش هیون دو کوهان هزار
۲۰۸
همه بارشان آلت کارزار
۲۰۹
هزار دگر خیمه گونه گون
۲۱۰
به برگستوان پیل سیصد فزون
۲۱۱
دو صد تیغ وصدبدره دینار گنج
۲۱۲
زدیبا شراع وسراپرده پنج
۲۱۳
چهل خادم از ریدگان طراز
۲۱۴
هزار اسپ جنگی به زرینه ساز
۲۱۵
چو پنجه هزار از یلان سپاه
۲۱۶
ببد پهلوان شاد و برداشت راه
۲۱۷
ز خویشان یکی را به جایش نشاند
۲۱۸
سپه زی بیابان کرمان براند
۲۱۹
سوی بابل آورد ضحاک روی
۲۲۰
دگرسو سپهدار شدراه جوی
۲۲۱
همه ره به هرشهر و آبادجای
۲۲۲
بُدندش بزرگان پرستش نمای
۲۲۳
چنین تا به نزدیک طنجه رسید
۲۲۴
همه مرز دریا سپه گسترید
۲۲۵
شه طنجه بُدسرکشی نامدار
۲۲۶
همش گنج و هم لشکر بی شمار
۲۲۷
زبر بر زمین سوی خاور درون
۲۲۸
زیک ماهه ره داشت کشور فزون
۲۲۹
چوآگه شد از پهلوان شاد گشت
۲۳۰
پراکند نزل و علف کوه و دشت
۲۳۱
گرامی پسر داشت هشتاد و پنج
۲۳۲
همه درخور تاج شاهی و گنج
۲۳۳
پذیره فرستادشان سربه سر
۲۳۴
بسی گونه گون هدیه با هرپسر
۲۳۵
همه شهر از آذین و دیبا و ساز
۲۳۶
بیاراست چون گارگاه طراز
۲۳۷
درایوانش سازید برتخت جای
۲۳۸
میان بست چون بنده پیشش به پای
۲۳۹
دو هفته همی داشتش میهمان
۲۴۰
برافشاند گنجی دگر هرزمان
۲۴۱
زبس گونه گون نیکویی های اوی
۲۴۲
دل پهلوان شد بدو مهرجوی
۲۴۳
چنین گفت کاین کردی از راه راست
۲۴۴
که از کاردانان و شاهان سزاست
۲۴۵
خوی هرکس از تخمش آید به بار
۲۴۶
زگل بوی باشد خلیدن ز خار
۲۴۷
خوی هرکس از گوهر تن بود
۲۴۸
زگل بوی و از خار خستن بود
۲۴۹
گراز هیچ سو دشمنی کینه جوی
۲۵۰
ترا هست جایی به من بازگوی
۲۵۱
که گر هست مه چون نبرد آورم
۲۵۲
زگردون سرش زیر گرد آورم
۲۵۳
هرآن کار کآن برنیاید به زر
۲۵۴
برآید به شمشیر و زورو هنر
۲۵۵
بدو گفت کایدر به دریا درون
۲۵۶
پّسِ کشورم هفته ای ره فزون
۲۵۷
جزیری بزرگست با رنگ و بوی
۲۵۸
دو صد میل ره لاقطه نام اوی
۲۵۹
دو ره صدهزار از یلان مرد هست
۲۶۰
نکو روی لیکن همه بُت پرست
۲۶۱
جز از چرم میشان نپوشد چیز
۲۶۲
زبانی دگرگونه گویند نیز
۲۶۳
گه رزم دارند خفتان و ترگ
۲۶۴
زندان ماهی و کمیخت کرگ
۲۶۵
بود گرزهاشان سر گوسفند
۲۶۶
زده در سر دستواری بلند
۲۶۷
به سنگ فلاخن ز صدگام خوار
۲۶۸
بدوزند در خره میخ استوار
۲۶۹
از ایشان یکی وز ماده به جنگ
۲۷۰
زبونشان بود شیر جنگی به چنگ
۲۷۱
نه از بیمشان سوی دریاست راه
۲۷۲
نه از دستشان کشورم را پناه
۲۷۳
به پیکارشان نیستم چاره چیز
۲۷۴
نه زآهن سلیحی توان برد نیز
۲۷۵
که کهشان همه سنگ آهن کشست
۲۷۶
دری تنگ و ره در میان ناخوشست
۲۷۷
درآن ره زکف تیغ و مِغفر زسر
۲۷۸
بپّرد به کردار مرغ بپر
۲۷۹
همه کوهش ازآهن گونه گون
۲۸۰
سلیحست آویخته سرنگون
۲۸۱
یکی مرد فرزانه زایران زمین
۲۸۲
چنین گفت با پهلوان گزین
۲۸۳
که گر سیر برسنگ آهن ربای
۲۸۴
بمالی،نیاهنجد آهن زجای
۲۸۵
به سرکه از آن پس چو شوییش باز
۲۸۶
دگر ره کشد نزدش آهن فراز
۲۸۷
کنون هرسلیحی که ار آهنست
۲۸۸
اگر خنجر و ترگ، اگر جوشنست
۲۸۹
به کشتی به سیر اندرون کن نهان
۲۹۰
چنان کرد پس پهلوان جهان
۲۹۱
ده و دو هزار از سپه بر شمرد
۲۹۲
به هفتاد کشتی پراکنده کرد
۲۹۳
دگر نزد عم زاده انجا بماند
۲۹۴
ببرد انچه بایست و کشتی براند