Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

رزم گرشاسب با منهراس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گرفتند از آنجای راهِ دراز
۲
جزیری پدید آمد از دور باز
۳
یکی مرد پویان ز بالا به پست
۴
خروشان گلیمی فشانان به دست
۵
چو دیدند بُد ز اندلس مهتری
۶
به پرسش گرفتندش از هر دری
۷
چنین گفت کز بخت روز نژند
۸
مرا باد کشتی بایدر فکند
۹
ازین کُه دمان نره دیوی شگفت
۱۰
برون آمد و کشتی ما گرفت
۱۱
دو صد مرده بودیم نگذاشت کس
۱۲
همه خورد و من مانده‌ام زنده بس
۱۳
سپهبد مرورا به کشتی نشاست
۱۴
به کین جستن دیو، خفتان بخواست
۱۵
گرفتند لشکر به یک ره خروش
۱۶
که او منهراس است، با او مکوش
۱۷
که با خشم چشم ار بر آغالدت
۱۸
به یک دَم همه زور بفتالدت
۱۹
دژ آگاه دیوی بدو منکرست
۲۰
به بالا چهل رش ز تو برترست
۲۱
به سنگی کند با زمین پست کوه
۲۲
سپاه جهان گردد از وی ستوه
۲۳
چو غرّد برد هوش و جان از هژبر
۲۴
ز دندان درخش آیدش وز دم ابر
۲۵
به جستن بگیرد ز گردون عقاب
۲۶
نهنگ آرد از ژرف دریای آب
۲۷
بدین کوه شهری بدُست استوار
۲۸
درو کودک و مرد و زن بی‌شمار
۲۹
ز مردم وی آن شهر پرداختست
۳۰
نشمین به غاری درون ساختست
۳۱
چو بیند یکی کشتی از دور راه
۳۲
بگیرد، کند مردمان را تباه
۳۳
ز دریا نهنگ او به خشکی برد
۳۴
به خورشید بریان کند پس خورد
۳۵
چو جان شد به در باز ناید ز پس
۳۶
ز مادر دوباره نزادست کس
۳۷
سپهدار گفت از من آغاز کار
۳۸
خود این رزم کرد آرزو شهریار
۳۹
ازین زشت پتیاره چندین چه باک
۴۰
همین دم ز کوهش کشم در مغاک
۴۱
جز از بیم جان گردگر نیست چیز
۴۲
چنان چون مرا جان و راهست نیز
۴۳
به شیری توان شیر کردن شکار
۴۴
به گرد سواران رسد هم سوار
۴۵
بسی لابه کردند و نشنید گرد
۴۶
پیاده برون رفت و کس را نبرد
۴۷
همی گشت بر گرد آن کوه برز
۴۸
به بازو و کمان و، به کف تیغ و گرز
۴۹
به ناگه بدان دیوش افتاد چشم
۵۰
ورا دید در ژرف غاری به خشم
۵۱
یکی جانور کونه پر جنگ و جوش
۵۲
که هرکش بدیدی برفتی ز هوش
۵۳
چو شیرانش چنگال و چون غول روی
۵۴
به کردار میشان همه تنش موی
۵۵
دو گوشش چون دو پرده پهن و دراز
۵۶
برون رسته دندان چویشک گراز
۵۷
ستبری دو باز و مه از ران پیل
۵۸
رخش زرد و دیگر همه تن چو نیل
۵۹
همی ریخت غاز از غرنبیدنش
۶۰
همی شد نوان کُه ز جنبیدنش
۶۱
ز صدرش فزون ماهی خورده بود
۶۲
ز پیش استخوان‌هاش گسترده بود
۶۳
دل شیر جنگی برآورد شور
۶۴
به یزدان پناهید و زو خواست زور
۶۵
گشاد از خم چرخ تیری به خشم
۶۶
زدش بر قفا، برد بیرون ز چشم
۶۷
غریوی برامد از آن نرّه دیو
۶۸
که برزد به هم غاز و که ز آن غریو
۶۹
دمان تاخت کآید به بالا ز زیر
۷۰
دَرِ غاز بگرفت گرد دلیر
۷۱
به خنجر یکی پنجه بنداختش
۷۲
در آن غاز هر سو همی تاختش
۷۳
به هر گوشه کز غاز سر بر زدی
۷۴
یکی گرزش او زود بر سر زدی
۷۵
فغانی ز دیو و خروشی از وی
۷۶
به خون غرقه دیو و به خوی جنگوی
۷۷
نبودش برون راه کآید به جنگ
۷۸
برو بر شد آن غاز زندان تنگ
۷۹
ز خونش که شد در هوا شاخ شاخ
۸۰
همی لاله رُست از شخ سنگلاخ
۸۱
خروشش همی برگذشت از سپهر
۸۲
دَمش آتش و دود بر زد به مهر
۸۳
چو بیچاره شد کوه کندن گرفت
۸۴
ز بر سنگ خارا فکندن گرفت
۸۵
به هر سنگ کافکندی از خشم و کین
۸۶
هوا تیره گردید و لرزان زمین
۸۷
گرفته رهش پهلوان سپاه
۸۸
همی داشت از سنگ او تن نگاه
۸۹
گهی گرز کین کوفتش گاه سنگ
۹۰
در آن غاز کرده برو راه تنگ
۹۱
سرانجان سنگی گران از برش
۹۲
فرو هشت کافشاند خون از سرش
۹۳
تن نیلگونش و شی پوش گشت
۹۴
چو کوهی بیفتاد و بی‌هوش گشت
۹۵
سبک پهلوان پیش کآید به هوش
۹۶
به غاز اندرون رفت چون شیر زوش
۹۷
دو دست و دو پایش به خم کمند
۹۸
فرو بست و دندانش از بُن بکند
۹۹
گزید از سپه مرد بیش از شمار
۱۰۰
به کشتیش بردند از آن ژرف غاز
۱۰۱
همی غرقه شد کشتی از بار اوی
۱۰۲
سپه خیره یکسر ز دیدار اوی
۱۰۳
رسن‌های کشتی جدا هر کسی
۱۰۴
ببستند بر دست و پایش بسی
۱۰۵
چو هُش یافت هرگاه گشتی دمان
۱۰۶
گسستی فراوان رسن هر زمان
۱۰۷
زدی نعره‌ای سهمگین کز خروش
۱۰۸
شدی کوه جنبان و دریا به جوش
۱۰۹
جهان پهلوان پیبش دادآفرین
۱۱۰
بسی کرد با مهر یاد آفرین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.