Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

آگه شدن فغفور از کشتن پسر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
وز آن روی چون گشت خاقان تباه
۲
شد این آگهی نزد فغفور شاه
۳
فکند افسر از سر به سوک پسر
۴
به زیر آمد از تخت بر خاک سر
۵
همی خورد یک هفته بر سوک درد
۶
پس آن گه بر آراست کار نبرد
۷
سپهبد بُدش سرکشی یل فکن
۸
قلا نام آن گرد لشکر شکن
۹
سواری که در چینش همتا نبود
۱۰
به زور و دلش کوه و دریا نبود
۱۱
بدادش صد و سی هزار از سران
۱۲
تکینان لشکرش و نام آوران
۱۳
به جرماس پور برادرش زود
۱۴
نوندی بر افکند چون باد و دود
۱۵
که آمد سپهدار جنگی قلا
۱۶
به دریای کوشش نهنگ بلا
۱۷
فرستادمش تا بود یاورت
۱۸
گه جنگ تنها بس او لشکرت
۱۹
تو با او به پیکار ایرانیان
۲۰
ببند از پی کین خاقان میان
۲۱
بدین رزم اگرت آید از بخت راست
۲۲
یکی نیمه از چین به شاهی تراست
۲۳
قلا رفت و هم یار جرماس شد
۲۴
به هم خشمشان زهر و الماس شد
۲۵
دو ره صد هزار از سران سترگ
۲۶
کشیدند در هم سپاهی بزرگ
۲۷
به شهر کجا پیش رفتند باز
۲۸
خبر یافت گرشاسب ز آن رزم ساز
۲۹
نریمان و زاول گره را به جنگ
۳۰
فرستاد و کرد او همان جا درنگ
۳۱
به مرز کجا نزد یک روزه راه
۳۲
رسیدند یک جای هر دو سپاه
۳۳
برابر کشیدند صفّ نبرد
۳۴
بر آمد ز جنگ آوران دار و برد
۳۵
دل کوس کین تندر آواز شد
۳۶
سر تیغ با برق انباز شد
۳۷
زمین را دل از تاختن گشت چاک
۳۸
بیاکند کام نهنگان به خاک
۳۹
ز درع نبرد و ز گرد کمین
۴۰
زمین گشت گردون و گردون زمین
۴۱
ز برگستوان دار پیلان مست
۴۲
همه دشت بُد کوه پولاد بست
۴۳
همی تیغ خندید بر خود و ترگ
۴۴
بر آنسان که خندد بر امید مرگ
۴۵
ز دریا به دریا شد از جنگ جوش
۴۶
ز کشور به کشور رسیده خروش
۴۷
ز زخم یلان تیغ کین سر دِرو
۴۸
سپاه یلان را سنان پیشرو
۴۹
سواران به گرداب خون اندرون
۵۰
گوان غرقه گه راست گه سرنگون
۵۱
ز جنبش زمین پاک ریزان شده
۵۲
چو مستان که افتان و خیزان شده
۵۳
بمانده دل شیر گردون دو نیم
۵۴
چو روبه شده شیر هامون ز بیم
۵۵
گرفته سوی چرخ جان ها گذار
۵۶
ز خنجر دمان خون چو ز آتش بخار
۵۷
سه روز اینچنین بود پیکار سخت
۵۸
نگشت از دلیران یکی چیر بخت
۵۹
چهارم چه شد کار پیکار دیر
۶۰
سر آمد سران را سر از جنگ سیر
۶۱
نریمان زد اندر میان دو صف
۶۲
به کف گرز و از خشم پاشنده کف
۶۳
بر انگیخت تند ابرش زودرس
۶۴
همی زد چپ و راست وز پیش و پس
۶۵
به هم زخم برگاشت با اسپ مرد
۶۶
به هر حمله انباشت گردون به گرد
۶۷
ز ترگ سواران و از مغز پیل
۶۸
همی رفت آواز گرزش دو میل
۶۹
زره پوش در صف شدی رزم کوش
۷۰
برون آمدی باز مصقول پوش
۷۱
کفش چون کف میفشاران شده
۷۲
چکان خون از او همچو باران شده
۷۳
قلا دید در لشکر افتاده نوف
۷۴
از آن زخم و آن حملهٔ صف شکوف
۷۵
بر افراخت از قلب یال یلی
۷۶
برون زد چمان چرمهٔ جز غلی
۷۷
به دستش یکی برق کردار تیغ
۷۸
چو الماس بارنده بیجاده میغ
۷۹
خروشید کای مرد جنگی بایست
۸۰
که از جنگ برگشتنت روی نیست
۸۱
سرآمد جهانت به سیری ببین
۸۲
که روزت همین است روی زمین
۸۳
چه نازی بدین اسپ و این خود و ترگ
۸۴
کت این تخت خونست و آن تاج مرگ
۸۵
نهنگی گهربار دارم به کف
۸۶
که گیتی چو آتش بسوزد ز تف
۸۷
دمش زهر تیزست و الماس چنگ
۸۸
خورش خون و دریاش میدان جنگ
۸۹
هم اکنون نگون ز اسپ زیر آردت
۹۰
به یک دَم ز تن جان بیو باردت
۹۱
نریمان بخندید و گفت از گزاف
۹۲
چه شوری، هنر باید اینجا نه لاف
۹۳
نترسم من از کبک یافه درای
۹۴
که اشتر نترسد ز بانگ درای
۹۵
هم اکنون ز مغز تو ای نیم تور
۹۶
کنم کرکسان را بدین دشت سور
۹۷
ترا گر نهنگیست در جنگ چیر
۹۸
از آن به عقابیست با من دلیر
۹۹
عقابی که تا او شدست آشکار
۱۰۰
بچه مرگ دارد روان ها شکار
۱۰۱
هوا رزمگه کوهش این ابر شست
۱۰۲
درختش کمان آشیان ترکشست
۱۰۳
هم اکنون ز زینت آورد زیر گل
۱۰۴
به چنگال مغزت به منقار دل
۱۰۵
بگفت این و ابرش به خشم وستیز
۱۰۶
به گردش در انداخت چون چرخ تیز
۱۰۷
دو خمّ کمان نون و زه دال کرد
۱۰۸
خدنگش عقاب سبکبال کرد
۱۰۹
به تیری که پیکان او بید برگ
۱۱۰
فرو دوخت بر تارگ ترک ترگ
۱۱۱
به خاک اندر از زین نگون شد قلا
۱۱۲
ببارید بر جانش ابر بلا
۱۱۳
بشد تا مگر نام گیرد به جنگ
۱۱۴
بشد جانش و نام نآمد به چنگ
۱۱۵
دل و پشت ترکان شکست از نهیب
۱۱۶
گریزان گرفتند بالا و شیب
۱۱۷
پس اندر دلیران ایران به کین
۱۱۸
گشادند بر خیل ترکان کمین
۱۱۹
فکندند چندان گروه ها گروه
۱۲۰
که از کشته شد پشته هر سو چو کوه
۱۲۱
گرفتار آمد ده و شش هزار
۱۲۲
سلیح و ستوران گذشت از شمار
۱۲۳
همه دشت بُد ریخته خواسته
۱۲۴
ز کشته جهان گند بر خاسته
۱۲۵
سوی بیشه جرماس تنها برفت
۱۲۶
همی تاخت تند اسپ چون باد تفت
۱۲۷
درختیش پیش آمد اندر گریز
۱۲۸
برون داشته زو یکی شاخ تیز
۱۲۹
بر افتاد حلقش بر آن شاخ سخت
۱۳۰
برفت اسپ و او کشته شد بر درخت
۱۳۱
سپاهش نبود از وی آگاه کس
۱۳۲
که هرکس غم خویش دانست بس
۱۳۳
هر آن گه بیآمد زمانه فراز
۱۳۴
نگردد به مردی و اندیشه باز
۱۳۵
کرا چشم دل خفت و بختش غنود
۱۳۶
اگر چشم سر باز دارد چه سود
۱۳۷
نریمان چو پردخت از آن رزمگاه
۱۳۸
به گرد کجا خیمه زد با سپاه
۱۳۹
بُد اندر کجا نامور مهتری
۱۴۰
نگهبان آن مرز نیک اختری
۱۴۱
چو بر چینیان دید کآمد شکن
۱۴۲
مهان هر چه بودند کرد انجمن
۱۴۳
د‍ژم گفت هر کاو سر انجام کار
۱۴۴
نبیند، بپیچاندش روزگار
۱۴۵
سپاهی چنین رزم ساز ایدرست
۱۴۶
ز پس بیست چندین دگر لشکرست
۱۴۷
به خاقان و جرماس و جنگی قلا
۱۴۸
نگر کاین سپهبد چه کرد از بلا
۱۴۹
به هر شهر کش جنگ و پیکار بود
۱۵۰
شد آن شهر با خاک هموار زود
۱۵۱
ستیز آوری کار اهریمن است
۱۵۲
ستیزه به پرخاش آبستن است
۱۵۳
همان به که زنهار خواهیم از اوی
۱۵۴
بدان تا نباشد ز ما کینه جوی
۱۵۵
چنین گفت هرکس که فغفور چین
۱۵۶
نباید که دارد دل از ما به کین
۱۵۷
فغستان خاقان و گنج ایدرست
۱۵۸
بدان گر رهیم این سخن در خوراست
۱۵۹
چو مهتر به هم رأیشان دید راست
۱۶۰
سزای نریمان بسی هدیه خواست
۱۶۱
شدش پیش با خیل مه زادگان
۱۶۲
تن خویش کرد از فرستادگان
۱۶۳
پرستش کنان آفرین کرد و گفت
۱۶۴
که بادت به مهر اختر نیک جفت
۱۶۵
همی مهتر شهر گوید که من
۱۶۶
ترا بنده ام واین بزرگ انجمن
۱۶۷
شدست آن که فرزند شاه کجاست
۱۶۸
تو کشتی پدر او ندانم کجاست
۱۶۹
درستست دیگر به نزدت خبر
۱۷۰
که فغفور شه راست این بوم و بر
۱۷۱
ازو باز پرداز و از چین نخست
۱۷۲
پس آنگه تن و جان ما پیش تست
۱۷۳
به پیمان که ایمن بود بت پرست
۱۷۴
به بتخانه ها کس نیازند دست
۱۷۵
سپهدار گفت ایستادم بر این
۱۷۶
مرا با شما نیست پیکار و کین
۱۷۷
نیارم فغستان خاقان به رنج
۱۷۸
سپارید هرچ ایدرش هست گنج
۱۷۹
سوی شهر بسته مدارید راه
۱۸۰
که تا هر چه خواهد بخّرد سپاه
۱۸۱
براین دست بگرفت و خطش بداد
۱۸۲
بیاراست آن شهر یکسر به داد
۱۸۳
یکی گُرد گرد سپه برفکند
۱۸۴
خروشید هر سو به بانگ بلند
۱۸۵
که با شهر کس را به بد کار نیست
۱۸۶
چو باشد مکافاش جز دار نیست
۱۸۷
همه گنج خاقان که بُد در نهان
۱۸۸
بر آورد بیش از بهای جهان
۱۸۹
به پشت هیونان بختی هزار
۱۹۰
همی هفته ای رخت بردند و بار
۱۹۱
پراکنده بتخانهٔ گونه گون
۱۹۲
بدان شهر در بود سیصد فزون
۱۹۳
همه چون بهشت نو آراسته
۱۹۴
به گوهر در و بام پیراسته

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.