حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کرد روزی عمر به رهگذری
۲
سوی جوقی ز کودکان نظری
۳
همه مشغول گشته در بازی
۴
کرده هریک همی سرافرازی
۵
هریکی از پس مصارعتی
۶
بنمودی ز خود مسارعتی
۷
برکشیده برای خطّ و ادب
۸
جامه از سر برون به رسم عرب
۹
چون عمر سوی کودکان نگرید
۱۰
حشمتش پردهٔ طرب بدرید
۱۱
کودکان زو گریختند به تفت
۱۲
جز که عبدالله زبیر نرفت
۱۳
گفت عمّر ز پیش من به چه فن
۱۴
تو بنگریختی بگفتا من
۱۵
چه گریزم ز پیشت ای مُکرم
۱۶
نه تو بیدادگر نه من مُجرم
۱۷
نزد آنکس که دید جوهر خود
۱۸
چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد
۱۹
میر چون جفت دین و داد بود
۲۰
خلق را دل ز عدل شاد بود
۲۱
ور بود رای او سوی بیداد
۲۲
ملک خود داد سر به سر بر باد
۲۳
نیک باشی ز دردسر رستی
۲۴
ور بدی جمله عهد بشکستی
۲۵
چون گرفتی ز عدل توشهٔ خویش
۲۶
مرکب تو بود دو منزل پیش
۲۷
آنچنان شو به حیرت آبادش
۲۸
که دگر یاد ناید از یادش