اندر شکر و شکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شاکر لطف و رحمتش دیندار
۲
شاکی قهر و غیرتش کفّار
۳
بینی آنگه که گیرد ایزد خشم
۴
آنچه در چشمه باید اندر چشم
۵
قهر و لطفش که در جهان نویست
۶
تهمت گبر و شبهت ثنویست
۷
لطف و قهرش نشان منبر و دار
۸
شکر و سُکرش مقام مفخر و عار
۹
لطف او راحت است جانها را
۱۰
قهر او آتشی روانها را
۱۱
لطف او بنده را سرور دهد
۱۲
قهر او مرد را غرور دهد
۱۳
لام لطفش چوروی بنماید
۱۴
دال دولت دوال برباید
۱۵
قاف قهرش اگر برون تازد
۱۶
قاف را همچو سیم بگدازد
۱۷
عالم از قهر و لطف او ترسان
۱۸
صالح و طالح از فزع یکسان
۱۹
لطف او چون مفرّح آمیزد
۲۰
کفش صوفی به کشف برخیزد
۲۱
باز قهرش چو آید اندر کار
۲۲
کشف سر در کشد کشف کردار
۲۳
قهر او نازنین گدازنده
۲۴
لطف او بینوا نوازنده
۲۵
کفر و دینپرور روان تو است
۲۶
اختیار آفرین جان تو اوست
۲۷
جان جانت ز لطف او زنده است
۲۸
که روانت به لطف پاینده است
۲۹
آرد از قهر و لطف سازنده
۳۰
زنده از مرده مرده از زنده
۳۱
کشف قهرش چو امد اندر چنگ
۳۲
باشهٔ ملک را به بیشهٔ لنگ
۳۳
باز چون اسب لطف را زین کرد
۳۴
لقمهٔ کِرم را ملخچین کرد
۳۵
خود از او نزد عقل و رای رزین
۳۶
کرم سیمین بود ملخ زرین
۳۷
در عطا چون بلای مُبلی دید
۳۸
با بلا در عطا همی خندید
۳۹
قهر او چون بگستراند دام
۴۰
سگی آرد ز صورت بلعام
۴۱
لطف او چون درآمد اندر کار
۴۲
سگ اصحاب کهف بر درِ غار
۴۳
اولیای ورا امین گردد
۴۴
درخور مدح و آفرین گردد
۴۵
سحره از لطف گفت ان لاضیر
۴۶
با عزازیل قهر کرد انا خیر
۴۷
با خدای ایچ نیک و بد بس نیست
۴۸
با که گویم که در جهان کس نیست
۴۹
چه سوی ناکسان چه سوی کسان
۵۰
قهر و لطفش به هرکه هست رسان
۵۱
خسروان در رهش کُله بازان
۵۲
گردنان بر درش سراندازان
۵۳
پادشاهان چو خاک بر درِ او
۵۴
برمیده فراعنه از بر او
۵۵
به یکی ترک غول نو بَرده
۵۶
صد هزاران عَلَم نگون کرده
۵۷
فرش مشتی گرسنه بنوشته
۵۸
چاکرش زان یکی دوتا گشته
۵۹
هرکه در ملک او منی کرده
۶۰
از ره راست توسنی کرده
۶۱
گر بگوید به مردهای که برآی
۶۲
مرده آید کفنکشان در پای
۶۳
ور بگوید به زندهای که بمیر
۶۴
مُرَد در حال ور چه باشد میر
۶۵
خلق مغرور نفس از افضالش
۶۶
هیچ ترسان نبوده از امهالش
۶۷
گردنان را طعام زهرش بس
۶۸
سرکشان را لگام قهرش بس
۶۹
گردن گردنان شکسته به قهر
۷۰
ضعفا را ز لطف داده دو بهر
۷۱
سرعت عفوش از ره گفتار
۷۲
بر گرفتست رسم استغفار
۷۳
عفو او بر گنه سبق برده
۷۴
سبقت رحمتی عجب خورده
۷۵
تائب ذنب را بداده پناه
۷۶
پاک کرده صحایفش ز گناه
۷۷
روح بخش است روح وَر نه چو ما
۷۸
پردهدار است و پردهْ در نه چو ما
۷۹
ناکسان را به لطف خود کس کرد
۸۰
صبر و شکری ز بندگان بس کرد
۸۱
فضل او پیش چشم دانش و داد
۸۲
درِ حس بست و راه جان بگشاد
۸۳
چون ترا کرد حلم او ساکن
۸۴
از زبان بدان شدی ایمن
۸۵
رَسته باشد همیشه در صحرا
۸۶
مرد کوهی ز نکبتِ نکبا
۸۷
غیب او عیب خلق دانسته
۸۸
عفو او شستنش توانسته
۸۹
علم او عیب ما بپوشیده
۹۰
تو نگفته سر او نیوشیده
۹۱
آدمی زادهٔ ظلوم جهول
۹۲
فضل حق را همی زند به فضول
۹۳
از پی لطف و غایت کرمش
۹۴
کرده بر لوح قسمت قدمش
۹۵
پشت پایی همی زند به دو دست
۹۶
عقل هشیار را چو مردم مست
۹۷
چون نشاند عروس را بر تخت
۹۸
آنکه بر وی ببست رخنهٔ بخت
۹۹
خوب کار او و زشتکار شما
۱۰۰
غیب دان او و غیب دار شما
۱۰۱
این عنایت نگر تو از پسِ ریب
۱۰۲
عالِمِ غیب را به عالَم غیب
۱۰۳
گر نبودی ز وی عنایت پاک
۱۰۴
کی شدی تاجدار مشتی خاک
۱۰۵
منزل عفو او به دشت گناه
۱۰۶
لشکر لطف او پذیرهٔ آه
۱۰۷
آهِ عارف چو راه برگیرد
۱۰۸
دوزخ از بیم او سپر گیرد
۱۰۹
عفو او را قبول بهر خطاست
۱۱۰
کرمش را نزول بهر عطاست
۱۱۱
گرچه در دست نقش او بیند
۱۱۲
خشم صفرائیان بننشیند
۱۱۳
تو جفا کرده او وفا با تو
۱۱۴
او وفادارتر ز ما با تو
۱۱۵
بینیاز است و پُرنیازان را
۱۱۶
دوست دارد نیاز ایشان را
۱۱۷
او ترا حافظ و تو خود غافل
۱۱۸
اینت بیعقل ظالم و جاهل
۱۱۹
خوی ما او نکو کند در ما
۱۲۰
مهربانتر ز ماست او بر ما
۱۲۱
آن چنان مهر کو کند پیوند
۱۲۲
مادران را کجاست بر فرزند
۱۲۳
فضل او آوریدت اندر کار
۱۲۴
ورنه بر خاک کی بُد این بازار
۱۲۵
هرکه شد نیست باشد او را هست
۱۲۶
هرکه افتد ز پای گیرد دست
۱۲۷
دست گیرست بیکسان را او
۱۲۸
نپذیرد چو ما خسان را او
۱۲۹
زانکه پاکست پاک را خواهد
۱۳۰
عالمالغیب خاک را خواهد