فی قربته و حق صحبته مع رسولاللّٰه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون زدی کوس شرع روح امین
۲
چشم بر گوش او نهادی دین
۳
به نبی او ز جان شایسته
۴
در دهان دل نمود چون پسته
۵
قد او در رضای یزدانی
۶
جست پیراهن مسلمانی
۷
بوده چندان کرامت و فضلش
۸
که لوالفضل خوانده ذوالفضلش
۹
داده قرض از نهادهٔ دل و دین
۱۰
هست من ذاالذی گواه براین
۱۱
حکم من ذاالذی شنیده به گوش
۱۲
زده در پیش حکم خانه فروش
۱۳
در یکی دفعه گاه ایثارش
۱۴
داده وی چل هزار دینارش
۱۵
داده اسباب و ملک و سهل و سلیم
۱۶
کرده بهر خود اختیار گلیم
۱۷
از دریچهٔ مشبّک ایمان
۱۸
در تماشای روضهٔ رضوان
۱۹
صدق او نقشبند زیب و فرش
۲۰
درد او هرهم دل و جگرش
۲۱
گشته پشمینه پوش روح امین
۲۲
از پی حلق او به حلقهٔ دین
۲۳
تخته شسته ز بهر شرع رسول
۲۴
از الفـ با و تای عقل فضول
۲۵
قفصی بوده سینهٔ صدّیق
۲۶
عندلیبی درو به نام عتیق
۲۷
دل خود چون به شرع او بربست
۲۸
به نخستین دم آن قفص بشکست
۲۹
گشت حاصل هرآنچه او مسؤول
۳۰
نام کُل بر دلش نهاد رسول
۳۱
عندلیب دلش چو بالا جَست
۳۲
در درازای شرع پهنا گشت
۳۳
عرش و شرع محمدی برِ او
۳۴
هم در آن سینهٔ منوّر او
۳۵
طول و عرضش چو شرع معلومست
۳۶
زانکه مقلوب موم هم مومست
۳۷
چون کمال و جمال او بشناخت
۳۸
همهٔ خویش در رهش درباخت
۳۹
دایهٔ دین بلایجوز و یجوز
۴۰
سیر شیرش نکرده بود هنوز
۴۱
که همی کرد بهر دمسازی
۴۲
جان او با صفاش دل بازی
۴۳
دین چو شمعی و مصطفی جانش
۴۴
جان بوبکر بود پروانهاش
۴۵
برده در دین حق خبر بر از او
۴۶
یافته روز کین ظفر فر از او
۴۷
کرده منشور را به خط بدیع
۴۸
حق لیستخلفنهم توقیع
۴۹
به خلافت چو دست بیرون کرد
۵۰
رودهٔ اهل ردّه را خون کرد
۵۱
خرد خویش را ز روی نیاز
۵۲
قبلهٔ راز کرد و جای نماز
۵۳
آن یکی و همه چو جوهر عقل
۵۴
آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
۵۵
سال و مه بوده در مرافقتش
۵۶
جان فدا کرده در موافقتش
۵۷
جد بوبکر بود دین را جاه
۵۸
دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
۵۹
صدق او میزبان ایمان بود
۶۰
مصطفی هرچه خواست او آن بود
۶۱
سوخت شاخ اعادت عادت
۶۲
کند بیخ ارادت ردّت
۶۳
ملک افتاده را به پای آورد
۶۴
ملت رفته باز جای آورد
۶۵
چون جدا خواست شد زکوة و نماز
۶۶
بهم آورد هر دوان را باز
۶۷
تازه زو شد زکوة و فرض صلوة
۶۸
رکن اسلام شد مصون ز افات
۶۹
برگرفت او به قوّت ایمان
۷۰
شرک و شک را ز کسوت ایمان
۷۱
عالمی قصد کافری کرده
۷۲
او به نوبت پیامبری کرده
۷۳
صورت و سیرتش همه جان بود
۷۴
زان ز چشم عوام پنهان بود
۷۵
دل عاقل به نام شد نه به نان
۷۶
چشم عامی به تن شده نه به جان
۷۷
چشم عاقل درون جان بیند
۷۸
گوهر لعل چشم کان بیند
۷۹
دست هر ناکسی بدو نرسد
۸۰
پای هر سفلهای درو نرسد
۸۱
چشم ایمان جمال او بیند
۸۲
کور کی چهرهٔ نکو بیند
۸۳
ای ندانسته حدق بوبکری
۸۴
تو چه دانش ز صدق بوبکری
۸۵
جان پر کبر و عقل پر مکرت
۸۶
کی نماید جمال بوبکرت
۸۷
تو بدین چشم مختصر بینش
۸۸
چون توانی بدیدن آن دینش
۸۹
چشم بوبکر بین ز دین خیزد
۹۰
نه ز مکر و هوا و کین خیزد
۹۱
حور صدر قیامتش خواند
۹۲
رافضی قیمتش کجا داند
۹۳
کرد بوبکر کار بوبکری
۹۴
تو نه مرد عیار بوبکری
۹۵
دشمنش را اجل دوان آرد
۹۶
که هوا مر ورا هوان دارد
۹۷
تا هوا هاویه نگار تو شد
۹۸
مار و موش امل شکار تو شد
۹۹
سر بریده چو بیند از خود سیر
۱۰۰
گوید او با هزار شر اناخیر
۱۰۱
رافضی را محلّ آن نبود
۱۰۲
وانچه او ظن برد چنان نبود
۱۰۳
تو نه مرد علی و عبّاسی
۱۰۴
مصلحت را ز جهل نشناسی
۱۰۵
کانکه ابلیسوار تن بیند
۱۰۶
همه را همچو خویشتن بیند
۱۰۷
او چه داند که تابش جان چیست
۱۰۸
چه شناسد که درد ایمان چیست
۱۰۹
آنکه جان بهر خاندان خواهد
۱۱۰
کی علی را به جان زیان خواهد
۱۱۱
از برای فضول و جاهلیی
۱۱۲
ناز خواهد ز بغض چون علیی
۱۱۳
آنکه نستد ز حق حلال فلک
۱۱۴
کی به خود ره دهد حرام فدک
۱۱۵
گر نه جانش اضافتی بودی
۱۱۶
ورنه صدقش خلافتی بودی
۱۱۷
مصطفی کی بدو سپردی ملک
۱۱۸
یا ز حیدر چگونه بردی ملک
۱۱۹
آنکه جان را ز صخر بستاند
۱۲۰
کی ز بیم عدو فرو ماند
۱۲۱
علیی کو کشد ز دشمن پوست
۱۲۲
با چنین دشمنی نباشد دوست
۱۲۳
تو بدین ترّهات و هزل و فضول
۱۲۴
مر علی را همی کنی معزول
۱۲۵
گر مداهن بود روا نبود
۱۲۶
به خلافت تنش سزا نبود
۱۲۷
ور بود عاجز و خبیر بود
۱۲۸
پس منافق بود نه میر بود
۱۲۹
مصلحت بود آنچه کرد علی
۱۳۰
تو چرا سال و ماه پر جدلی
۱۳۱
مکر و کبر و هوا برون انداز
۱۳۲
تا دهد جانش مر ترا آواز
۱۳۳
شد چو شیر خدای حرز نویس
۱۳۴
رخت بر گاو بر نهد ابلیس
۱۳۵
تا علی را چو تو ولی چکند
۱۳۶
در هوا و هوس علی چکند
۱۳۷
زین بد و نیک به گزین کردن
۱۳۸
زشت باشد حدیث دین کردن
۱۳۹
برگذشت او ز مبتدای قدم
۱۴۰
در رسید او به منتهای همم
۱۴۱
پیش او روفتند تا درگاه
۱۴۲
حور و غلمان به جعد و گیسو راه
۱۴۳
رافضی را بماند در گردن
۱۴۴
جکجک و مرگ و جسک و جان کندن
۱۴۵
بر براقی که مصطفی پرورد
۱۴۶
رافضی رایضی چه داند کرد
۱۴۷
بود بوبکر با علی همراه
۱۴۸
تو زبان فضول کن کوتاه
۱۴۹
آفرین خدای بیهمتا
۱۵۰
بر ابوبکر باد و شیر خدا
۱۵۱
صورت صدقش از دریچهٔ فضل
۱۵۲
دیده فاروق را به علم و به عدل
۱۵۳
هر دو مهتر برای دین بودند
۱۵۴
در سیادت سزای دین بودند