Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سنایی · حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه

فی مذمّة اهل التعصب و نصیحة الفریقین و فقهمااللّٰه تعالی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هیچ را در جهان ز علم و ز ظن
۲
بیخردوار پشت پای مزن
۳
از برای قبول عامه مناز
۴
بیخبر وار خیره مُهره مباز
۵
بهر مشتی خر آبِ شرع مبر
۶
بی کَه و پنبه دانه گاو مخر
۷
از پی شاخ بیخ شرع مکن
۸
وز پی جاه راه خلق مزن
۹
سگ کین از بغل برون انداز
۱۰
سگ بزیر بغل میا به نماز
۱۱
قامتت شد دوتا ز بد خویی
۱۲
که چرا قامت تو یک تویی
۱۳
تو دوتا کرده باز قامت راست
۱۴
که چرا قامت فلان یکتاست
۱۵
تو نشایی به ناقدی ایشان
۱۶
خیمه زن رو به نزد درویشان
۱۷
با سلاطین گدای بی‌نیرو
۱۸
شاید ار کم زند به کین پهلو
۱۹
خیره با جهل تا کی آویزی
۲۰
رنگ ادبار تا کی آمیزی
۲۱
عمرت از کوی عقل رفت برون
۲۲
در غم آنکه این چه یا آن چون
۲۳
چون و چه آلت عداوت تست
۲۴
سنگ بر شیشه از شقاوت تست
۲۵
سخن از کوی عقل باید گفت
۲۶
درّ معنی به عقل شاید سفت
۲۷
دیوْ مردم ز پندِ من دورست
۲۸
خر نبیند فرشته معذورست
۲۹
تو برآورده دست بر مهمان
۳۰
که چرا دست می برآرد آن
۳۱
حسد و حقد کرده آلت جنگ
۳۲
دیو حقدت گرفته اندر چنگ
۳۳
به خدای ار رسی به دین خدای
۳۴
تو بدین خوی زشت و شهوت و رای
۳۵
کی کند جلوه عزّ اللهی
۳۶
قدس لاهوت بر دل لاهی
۳۷
دور دور است ساهی از شاهی
۳۸
همچو راز الهی از لاهی
۳۹
تو هوس دانی و هوا و جدل
۴۰
وز پی عامه کار کرد و عمل
۴۱
جز هوا و هوس نخیزد و کین
۴۲
شافعی آن و بوحنیفهٔ این
۴۳
گر ترا بوحنیفه دیو نمود
۴۴
او سوی دین به جز فرشته نبود
۴۵
شافعی گر برِ تو بولهبست
۴۶
بسوی من امین حق نسبست
۴۷
هر دو حقند باطل از من و توست
۴۸
باطل از خبث این دل من و تست
۴۹
ورنه در باغ دین به نور یقین
۵۰
سنبل سنّت‌اند و سوسن دین
۵۱
من ز روی نصیحت این گفتم
۵۲
آمدم پند دادم و رفتم
۵۳
ور تو پندم دهی ز بد روزی
۵۴
عیسیی را طبیبی آموزی
۵۵
صورت عقل پند بنیوشد
۵۶
جامهٔ جهل بیخرد پوشد
۵۷
آتش خوی تو چو خاک سیاست
۵۸
آبروی تو زان چو باد هواست
۵۹
گر نه‌ای بد مگر بر من کین
۶۰
ور چنینی چنین مکن در دین
۶۱
مده از دست پس به شهوت و کین
۶۲
از پی بانگ عامیان دل و دین
۶۳
از پی عامه کس مری نکند
۶۴
خرِ عامه به جو کری نکند
۶۵
من بگفتم نصیحتی در دین
۶۶
گر بهی ور بدی تو دورم ازین
۶۷
ای هوا کرده زیر بار ترا
۶۸
با چنین یاوه‌ها چکار ترا
۶۹
از برای سگان و گرگان را
۷۰
این‌چنینها مگو بزرگان را
۷۱
من نمودم ترا طریقِ نجات
۷۲
گر نخواهی تو دانی و تُرهات
۷۳
گر نخوانی نصیحتی دینی
۷۴
به فضیحت سزای خود بینی
۷۵
گر ز من نیستی تو پند پذیر
۷۶
تو و دیو تو می‌زن و می‌گیر
۷۷
چون ترا چشمهای بینا نیست
۷۸
این غرامت بر اهلِ دنیا نیست
۷۹
همه از آب این دو روزه نهاد
۸۰
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
۸۱
از هوس گفت و هیچ معنی نه
۸۲
چون جرس بانگ و جز که دعوی نه
۸۳
هرکرا چشم عقل کور بُوَد
۸۴
نبود آدمی ستور بُوَد
۸۵
مرد باید که عیب خود بیند
۸۶
بر ره زور و غیبه ننشیند
۸۷
تو اگر عیب خود همی دانی
۸۸
نه‌ای از عامه بل جهانبانی
۸۹
زین چنین تُرّهات دست بدار
۹۰
کار کن کار بگذر از گفتار
۹۱
گر ترا از نهادِ خود خبرست
۹۲
درد باید که درد راهبرست
۹۳
دین طلب کن گرت غم دین است
۹۴
که کلید درِ دلت این است
۹۵
هرکرا دردِ دل رسیل بود
۹۶
مرحبا گوی جبرئیل بود
۹۷
آن ترش روی کرده بر مهمان
۹۸
که زدونی چو جان شمارد نان
۹۹
ناصحم قول من نکو بشنو
۱۰۰
ورنه کم کن سخن به دوزخ رو
۱۰۱
بنده‌ام بنده مر امامان را
۱۰۲
نشنوم قول خام خامان را
۱۰۳
پای در پایم از خجالت رب
۱۰۴
دست بر دست چون زنم به طرب
۱۰۵
گرچه پیرم به زندگانی من
۱۰۶
تو ببخشای بر جوانی من
۱۰۷
شهره‌ام تا رسد پیام و سلام
۱۰۸
خواجه‌ام تا بُوَم غلام غلام
۱۰۹
بوحنیفه ترا چو نیست پسند
۱۱۰
خویشتن را بسوز همچو سپند
۱۱۱
شافعی گر برِ تو بولهب است
۱۱۲
بسوی من امین حق طلب است
۱۱۳
بر من آن هردو مهترند و امام
۱۱۴
بر روانشان ز من درود و سلام
۱۱۵
آن به معنی امام قرآن است
۱۱۶
وین به دعوی دلیل و برهانست
۱۱۷
آن بکردار قلزم اخضر
۱۱۸
وین به گفتار حیدر صفدر
۱۱۹
این به معنی مثال بحر محیط
۱۲۰
وآن به فتوی جهان علم بسیط
۱۲۱
آن بسان ستارهٔ کیوان
۱۲۲
وین چو زاوش به نور خود رخشان
۱۲۳
شرع از این بافتست رونق و زیب
۱۲۴
زندقه یافته از آن آسیب
۱۲۵
آن یکی شرع را چو ارکانست
۱۲۶
وین مر اسلام را تن و جانست
۱۲۷
هردو را اجتهاد بوده درست
۱۲۸
این به آخر رسیده و آن بنخست
۱۲۹
شاد از ایشان روان پیغمبر
۱۳۰
سعی ایشان به شرع کرده اثر
۱۳۱
یافته دین ز سعیشان رونق
۱۳۲
نزد عاقل امام بوده به حق
۱۳۳
جان من هردو را فدا بادا
۱۳۴
روح را قولشان غذا بادا
۱۳۵
باد یزدان ز هردوان خشنود
۱۳۶
که بسی خلق یافت زیشان سود
۱۳۷
خایب و خاسر آن کسی را دان
۱۳۸
که ز گفتارشان نیافت امان
۱۳۹
تا نگردد شتر پراگنده
۱۴۰
ندود گرد لوره و کنده
۱۴۱
تا نگردد تباه کار سفیه
۱۴۲
ندرد پوستین مرد فقیه
۱۴۳
تو که یک مسأله ندانی حل
۱۴۴
با سخندان چرا کنی تو جدل
۱۴۵
مرد جولاهه چون سوار شود
۱۴۶
به کم از ساعتی فگار شود
۱۴۷
مرد نادان چو قصد دانا کرد
۱۴۸
از تن خویشتن برآرد گرد
۱۴۹
هرکه او از دلیل ماند باز
۱۵۰
مانده بیچاره در چه صد یاز
۱۵۱
بیشکی آن کسی که بدکارست
۱۵۲
به جهنم درون سزاوارست
۱۵۳
دستگیرِ خلایقی یارب
۱۵۴
بنده را روز دِه ز ظلمت شب
۱۵۵
من نکو گویم از کمالِ یقین
۱۵۶
در حقِ جملهٔ ائمهٔ دین
۱۵۷
ورچه خشکم ببین به حسِ بصر
۱۵۸
از ثنای همه زبانم تر
۱۵۹
گر همه خلق دشمنم دارند
۱۶۰
دوستی را نبهره پندارند
۱۶۱
من ز نقد خلیفتی در حال
۱۶۲
بدهم جمله را جواب سؤال
۱۶۳
گر مرا عمر سام و نوح بُوَد
۱۶۴
ور بقایم چو نفس و روح بُوَد
۱۶۵
از بنای ثنای ایشانست
۱۶۶
که بنانم چو شمع رخشانست
۱۶۷
من اگر جمع اگر پریشانم
۱۶۸
هرچه هستم از آنِ ایشانم
۱۶۹
شهره‌ام چون به نام ایشانم
۱۷۰
خواجه‌ام چون غلام ایشانم
۱۷۱
من به منزل درم چه ره جویم
۱۷۲
نیستم من جُنُب چه سر شویم
۱۷۳
تو شده حیض و من به گرمابه
۱۷۴
ماهی او من طپیده بر تابه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.