فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عقل سلطان قادر خوش خوست
۲
آنکه سایهٔ خداش گویند اوست
۳
سایه با ذات آشنا باشد
۴
سایه از ذات کی جدا باشد
۵
سایه جز بندهوار کی باشد
۶
سایه را اختیار کی باشد
۷
عقل کُل تخته زیر گُل دارد
۸
هرکجا امر امر قل دارد
۹
عقل تا پیش گوی فرمانست
۱۰
سخنش هم قرین قرآنست
۱۱
هرچه از بارگاه فرمان نیست
۱۲
آن همه درد تست درمان نیست
۱۳
عقل برتر ز وهم و حسّ و قیاس
۱۴
برترست از فلک ستارهشناس
۱۵
در مصالح مدبّر جان اوست
۱۶
در ممالک دبیر یزدان اوست
۱۷
عقل را از عقیله باز شناس
۱۸
نبود همچو فربهی آماس
۱۹
عقل کل مر ترا رهاند زود
۲۰
از قرینی دیو و آتش و دود
۲۱
رحمةاللّٰه نهاد عالم را
۲۲
حجّةالحق سرای آدم را
۲۳
عقل اندر سرای پردهٔ کن
۲۴
از برای قبول کن و مکن
۲۵
مُقبلی بود مُدبری شد باز
۲۶
باز اقبال یافت از پی راز
۲۷
قابل نور امر شد به همه
۲۸
درخور خود نه درخور کلمه
۲۹
هرکه او را مخالف از خود خَست
۳۰
وانکه او را متابع از بد رست
۳۱
با خرد کن چو مشتری تدبیر
۳۲
چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر
۳۳
نفس روینده در رعایت اوست
۳۴
نفس گوینده در هدایت اوست
۳۵
اوست از جود کاشف الغمّة
۳۶
حضرت او نهایة الهمة
۳۷
عقل داند اسامی هرچیز
۳۸
او کند در به و بتر تمییز
۳۹
کدخدای تن بشر عقلست
۴۰
از همه حال با خبر عقلست
۴۱
پاک و مردار بر یکی خوانست
۴۲
جز به عقل این کجا توان دانست
۴۳
هرکه با عقل آشنا باشد
۴۴
از همه عیبها جدا باشد
۴۵
یافت عاقل ز روی فوز و فلاح
۴۶
در سرای فساد عین صلاح
۴۷
سخن عاقل از طریق قیاس
۴۸
دُرِّ دین است و ذهن او الماس
۴۹
گرچه مرد هنر بیابانیست
۵۰
جان او لوح سرّ ربّانیست
۵۱
هنر از مرد همچو روح از تن
۵۲
بیهنر مرده جان و زنده بدن
۵۳
شربت عقل بردبار چشد
۵۴
خر چو بیعقل بود بار کشد
۵۵
عقل چون ابجدِ حق از بر کرد
۵۶
جامهٔ باطل از سرش بر کرد
۵۷
هرکه با عقل خویش نااهلست
۵۸
حلم او زور و علم او جهلست
۵۹
هرکه در بند قیلها افتاد
۶۰
عقل او در عقیلهها افتاد
۶۱
مرد بیعقل جز خیالی نیست
۶۲
بید بیبَر ز دیو خالی نیست
۶۳
مغز عقل است و اختران ثقلند
۶۴
پیر عقل است و خاکیان طفلند
۶۵
دایه عقل آمد از برای سخن
۶۶
مجتهد را به گاهوارهٔ ظن
۶۷
عقل هم قادرست و هم مقدور
۶۸
عقل هم آمرست و هم مأمور
۶۹
برتر از صورت و مکان و محل
۷۰
درِ دروازهٔ جهانِ ازل
۷۱
عقل شاهست و دیگران حشمند
۷۲
زانکه در مرتبت ز عقل کمند
۷۳
همه تشریف عقل ز اللّٰه است
۷۴
ورنه بیچاره است و گمراهست
۷۵
عقل کل را بسان بام شناس
۷۶
نردبان پایه سوی بام حواس
۷۷
عقل تخته است و نفس نقشنمای
۷۸
نقش امرست و نقشبند خدای
۷۹
عقل را داد کردگار این عزّ
۸۰
ورنه کی دیدی این شرف هرگز
۸۱
عقل در کوی عشق نابیناست
۸۲
عاقلی کار بوعلی سیناست
۸۳
سوی تو عقل صلح یا کین است
۸۴
اینت ریش ار سوی تو عقل این است
۸۵
عقل کان رهنمای حیلت تست
۸۶
آن نه عقل است کان عقیلت تست
۸۷
از برای صلاح دشمن را
۸۸
عقل خوانده حواس روشن را
۸۹
منگر آن روشنی که هم به غرور
۹۰
کشت پروانه را چراغ از نور
۹۱
عقل را هرکه با بدی آمیخت
۹۲
لاجرم عقل جست و او آویخت
۹۳
آنچه عقلت نمود آن ره گیر
۹۴
رخ و اسبت چو شد کمِ شه گیر
۹۵
آشنا نیست هرکه بیگانه است
۹۶
هرکرا عقل نیست دیوانه است
۹۷
گنگ باید مرید پیر نیاز
۹۸
تا شود عقل او سخن پرداز
۹۹
چون سخن گوی گشت عقل مُرید
۱۰۰
مرده بر در بمانده دیو مَرید
۱۰۱
هرکه در عقل همچو سلمان شد
۱۰۲
دان که دیو دلش مسلمان شد
۱۰۳
لاجرم چون ز عقل یافت کمال
۱۰۴
سه بیابان بُرد به سیصد سال
۱۰۵
هرکرا رای و روی سلمانیست
۱۰۶
آخرین منزلش مسلمانیست
۱۰۷
نیست از عقل در سرای غرور
۱۰۸
تبش و تابش از دم انگور
۱۰۹
وز خرد نیست در خیال سوای
۱۱۰
می و شطرنج و نرد و بربط و نای
۱۱۱
خرد از بهر امن و امر آمد
۱۱۲
نز پی خمر و زمر قمر آمد
۱۱۳
عقل فرمان پادشاهی راست
۱۱۴
نز پی لاهی و ملاهی راست
۱۱۵
زاجر زمر و ناهی خمر اوست
۱۱۶
وآنکه بشنیدهای اولواالامر اوست
۱۱۷
وین سلاطین که نز ره دیناند
۱۱۸
نه سلاطین که آن شیاطیناند
۱۱۹
عقل کز بهر مال و جاه و دهست
۱۲۰
دان که عطّار نیست ناک دهست
۱۲۱
عقل طرّار و حیلهگر نبود
۱۲۲
عقل دو روی و کینهور نبود
۱۲۳
عقل از اشعار عار دارد عار
۱۲۴
عقل را با دروغ و هرزه چکار
۱۲۵
عقل بر هیچ دل ستم نکند
۱۲۶
به طمع قصد مدح و ذم نکند
۱۲۷
عقل جز خواجهٔ محقق نیست
۱۲۸
عقل صوفیچهٔ مبقبق نیست
۱۲۹
آنکه او آب ریز و نان طلبست
۱۳۰
وانکه ناشی وانکه بوالعجبست
۱۳۱
وانکه از بهر مجمع رندان
۱۳۲
کرد تفِّ تموز در زندان
۱۳۳
وانکه سرمای دی مهی را باز
۱۳۴
بند بر مینهد ز روی نیاز
۱۳۵
وانکه داهی و آنکه سالوسیست
۱۳۶
وانکه غماز وآنکه ناموسیست
۱۳۷
وانکه از سنگ شیشه پردازد
۱۳۸
وانکه در حقّه مُهره میبازد
۱۳۹
وانکه او بر زمین هزاران بار
۱۴۰
پای بر سر نهاد چنبروار
۱۴۱
هست بسیار زین نسق به جهان
۱۴۲
که حساب و شمار آن نتوان
۱۴۳
این همه عقلهای عاریتی است
۱۴۴
کز پی جاه و مال و بد نیتیست
۱۴۵
این همه زرنمای خاک دهند
۱۴۶
همه عطار شکل و ناک دهند
۱۴۷
هر دهایی که ناپسندیده است
۱۴۸
حِسّ انسان ز عقل دزدیدست
۱۴۹
هرچه نیکوست گر بِدست بَدست
۱۵۰
آن او نیست گم شدهٔ خردست
۱۵۱
عقل را جز صلاح نبوَد کار
۱۵۲
عقل را در صلاح هرزه مدار
۱۵۳
عقل خود کارهای بد نکند
۱۵۴
هرچه آن ناپسند خود نکند
۱۵۵
عقل در دست یک رمه خود رای
۱۵۶
چون چراغی است در طهارت جای
۱۵۷
خردی بوده اصل و دانش و مزد
۱۵۸
زشت نامی اوست مشتی دزد
۱۵۹
عقل هرگز به کذب راضی نیست
۱۶۰
عقل هرگز وکیل قاضی نیست
۱۶۱
عقل جز راست گوی و لمتر نیست
۱۶۲
حیله سازنده و گلو بر نیست
۱۶۳
عقل هرگز خطا نیندیشد
۱۶۴
با من و تو بلا نیندیشد
۱۶۵
عقل دمساز زور و بهتان نیست
۱۶۶
پردهپوش فلان و بهمان نیست
۱۶۷
کرده چون در نهاد پای به قیل
۱۶۸
دست حیدر سزای عقل عقیل
۱۶۹
درد ایتام و اندُه اطفال
۱۷۰
آوریدش طمع به بیتالمال
۱۷۱
داد چون خواست از علی داروش
۱۷۲
آهنی تافته سوی پهلوش
۱۷۳
زور او چون نداشت گاه مقیل
۱۷۴
نه بنالید زار عقل عقیل
۱۷۵
تا بدانی براستی نه به روی
۱۷۶
که دل از پشت چشم بیند روی
۱۷۷
زانکه اندر نگارخانهٔ جان
۱۷۸
از پی پنج حس و چار ارکان
۱۷۹
عقل از این کارها کرانه کند
۱۸۰
عقل کی قصد دام و دانه کند
۱۸۱
کرم کردار گرد خویش تنند
۱۸۲
زانکه در بند جهل خویشتنند
۱۸۳
گرچه از زرق و خدعه و تلبیس
۱۸۴
وز پی شادی دل ابلیس
۱۸۵
از گل تو بنفشه رویانند
۱۸۶
تیرهرایان و خیره رویانند
۱۸۷
آنکه زیشان حکیمتر در کار
۱۸۸
در نهان گزدمست و پیدا یار
۱۸۹
در سخا کند و در جفا تیزند
۱۹۰
همچو بهمان بهمن انگیزند
۱۹۱
تا ترا عقل دوربین چکند
۱۹۲
خویشتن را به تو جز این چه کند
۱۹۳
عقل جایی جمال بنماید
۱۹۴
که مرّفه شود برآساید
۱۹۵
ننماید ترا ز خویش نشان
۱۹۶
تا تو او را مکان کنی زندان
۱۹۷
مر ترا عقل چهره ننموده است
۱۹۸
ور بننمود چهره بر سودست
۱۹۹
این کزین روی عقل مرد و زنست
۲۰۰
این نه عقل استراق اهرمنست
۲۰۱
ذهن قلاب و کاهن و ساحر
۲۰۲
رای دزد و مشعبد و شاعر
۲۰۳
این همه فطنت و دها و حیل
۲۰۴
از عطای عطاردست و زحل
۲۰۵
خود پدیدست تا به مکّاری
۲۰۶
چه دهد هندویی و طرّاری
۲۰۷
دهش تیر و بخشش کیوان
۲۰۸
گوشه کشتت کنند همچو کمان
۲۰۹
دیو از این عقل گشت با شر و شور
۲۱۰
تا به مخراق لعنتی شد کور
۲۱۱
بگذر از عقل و خدعه و تلبیس
۲۱۲
که عزازیل ازین شدست ابلیس
۲۱۳
خردی را که آن دلیل بدیست
۲۱۴
لعنتش کن که بیخرد خردیست
۲۱۵
عقل دانست خوی بخل از جود
۲۱۶
عقل بشناخت بوی بید از عود
۲۱۷
درگذر زین کیاست اوباش
۲۱۸
عقل دین جو و پس روِ او باش
۲۱۹
عقل دین مر ترا نکو یاریست
۲۲۰
گر بیابی نه سرسری کاریست
۲۲۱
عقل دین مر ترا چو تیر کند
۲۲۲
بر همه آفریده میر کند
۲۲۳
عقل دین جز هدی عطا نکند
۲۲۴
تا نبردت به حق رها نکند
۲۲۵
نفس بیعقل احمقی باشد
۲۲۶
نوح بیروح زورقی باشد
۲۲۷
عقل مردان رسیده تا در حق
۲۲۸
شده از بند نیک و بد مطلق
۲۲۹
سوی عاقل چو دیو و دد باشد
۲۳۰
هرکه در بند نیک و بد باشد
۲۳۱
زانکه خود نیست عاقلان را برخ
۲۳۲
از چه از هفت میر و از نه چرخ
۲۳۳
چون همه نیک دید بد نکند
۲۳۴
زانکه بد والی خرد نکند
۲۳۵
والی چرخ و دهر کیست خرد
۲۳۶
عالم شرع و داد چیست خرد
۲۳۷
نیست اندر مقام راحت و رنج
۲۳۸
بر سرِ گنج به ز مار شکنج
۲۳۹
دایهای زیر این کهن بنیاد
۲۴۰
نیست کس را چو عقل مادرزاد
۲۴۱
عقل تو روز و شب چو طوّافان
۲۴۲
بر سر چارسوی صرّافان
۲۴۳
خیره میگردد و همی گوید
۲۴۴
که فلان کون به نیک میشوید
۲۴۵
این فلان خوب و آن فلان زشتست
۲۴۶
این زمین شوره و آن زمین کشتست
۲۴۷
گل این خار و آب آن پست است
۲۴۸
دل این خفته عقل آن مست است
۲۴۹
این یکی عیسی آن دگر خرِ سول
۲۵۰
این سیم خضر و آن چهارم غول
۲۵۱
این بلندست و آن دگر کوتاه
۲۵۲
سرخ این شد از آن سپید و سیاه
۲۵۳
این همه بیهده است بگذر ازین
۲۵۴
شاه جان را لقب مکن فرزین
۲۵۵
تو ندانی طریق هشیاری
۲۵۶
تو خرد را دروغزن داری
۲۵۷
پرده از روی عقل برتر کش
۲۵۸
چه زنی دست خیره بر ترکش
۲۵۹
چون نهای مرد کار روز مصاف
۲۶۰
شب روی را بمان و خیره ملاف
۲۶۱
مرد درمان درد نی ز خرد
۲۶۲
دیر یابد ولیک زود خرد
۲۶۳
صفت عاقلان درین نو باغ
۲۶۴
کهنه نو کردنست پیش چراغ
۲۶۵
ز اول خلقت و بآخر عمر
۲۶۶
بوده در کار عقل جاهل و غمر
۲۶۷
کرد باید ز بهر کسب معاد
۲۶۸
کاسه چون کیسهٔ خرد پر داد
۲۶۹
بر درِ غیب ترجمان خردست
۲۷۰
شاه تن جان و شاه جان خردست
۲۷۱
هرکه بهر هوا خرد را راند
۲۷۲
از دو خر تا ابد پیاده بماند
۲۷۳
گرچه بر بیخرد هوا چیرست
۲۷۴
بر درِ خانه هر سگی شیرست
۲۷۵
بیخرد را بَدست فضل و هنر
۲۷۶
زانکه باشد هلاک مور از پر
۲۷۷
مار را چوت اجل فراز آید
۲۷۸
به سرِ ره ورا جواز آید
۲۷۹
دهد ایزد گه سؤال و جواب
۲۸۰
هرکسی را به قدر عقل ثواب
۲۸۱
دیل در جان خویشتن داری
۲۸۲
گر خرد را دروغزن داری
۲۸۳
ور نداریم باور، از قرآن
۲۸۴
ویل والمرسلات بر خود خوان
۲۸۵
عقل کردن به خوی رویی هست
۲۸۶
مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست
۲۸۷
عقل را چون بیافتی بنواز
۲۸۸
از دل خویش جای او بر ساز