سفر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در قرمزِ غروب،
۲
رسیدند
۳
از کورهراهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.
۴
تابیده بود و تفته
۵
مسِ گونههایشان
۶
و رقصِ زُهره که در گودِ بیتهِ شبِ چشمِشان بود
۷
به دیارِ غرب
۸
رهآوردِشان بود.
۹
و با من گفتند:
۱۰
«ــ با ما بیا به غرب!»
۱۲
من اما همچنان خواندم
۱۳
و جوابی بدانان ندادم
۱۴
و تمامِ شب را خواندم
۱۵
تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.
۱۷
□
۱۹
در ژالهبارِ صبح
۲۰
رسیدند
۲۱
از جادهی شمال
۲۲
دو دختر
۲۳
کنارِ من.
۲۴
لبهایشان چو هستهی شفتالو
۲۵
وحشی و پُرتَرَک بود
۲۶
و ساقهایشان
۲۷
با مرمرِ معابدِ هندو
۲۸
میمانست
۲۹
و با من گفتند:
۳۰
«ــ با ما بیا به راه...»
۳۲
ولیکن من
۳۳
لب فروبستم ز آوازی که میپیچیدم از آفاق تا آفاق
۳۴
و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را
۳۵
و نیمِ روز را خاموش ماندم
۳۶
به زیرِ بارشِ پُرشعلهی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.
۳۸
□
۴۰
در قلبِ نیمروز
۴۱
از کورهراهِ غرب
۴۲
رسیدند چند مَرد...
۴۳
خورشیدِ جُستوجو
۴۴
در چشمهایشان متلألی بود
۴۵
و فکِشان، عبوس
۴۶
با صخرههای پُرخزه میمانست.
۴۸
در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.
۴۹
برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست
۵۰
سرودم شماره زد
۵۱
با ضربههای پُرتپشاش
۵۲
گامهایمان را.
۵۴
□
۵۶
بر جای لیک، خاطرهام گنگ
۵۷
خاموش ایستاد
۵۸
دنبالِ ما نگریست.
۵۹
و چندان که سایهمان و سرودِ من
۶۰
در راهِ پُرغبار نهان شد،
۶۱
در خلوتِ عبوسِ شبانگاه
۶۲
بر ماندگی و بیکسیِ خویشتن گریست.
۶۴
۱۳۳۰
۶۶
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو