مرگ نازلی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
۲
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
۳
دست از گمان بدار!
۴
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
۵
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»
۷
نازلی سخن نگفت
۸
سرافراز
۹
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
۱۱
□
۱۳
«ــ نازلی! سخن بگو!
۱۴
مرغِ سکوت، جوجهی مرگی فجیع را
۱۵
در آشیان به بیضه نشستهست!»
۱۷
نازلی سخن نگفت؛
۱۸
چو خورشید
۱۹
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
۲۱
□
۲۳
نازلی سخن نگفت
۲۴
نازلی ستاره بود
۲۵
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...
۲۷
نازلی سخن نگفت
۲۸
نازلی بنفشه بود
۲۹
گُل داد و
۳۰
مژده داد: «زمستان شکست!»
۳۱
و
۳۲
رفت...
۳۴
زندان قصر ۱۳۳۳
۳۶
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو