احمد شاملو · هوای تازه

حرفِ آخر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به آن‌ها که برای تصدی قبرستان‌های کهنه تلاش می‌کنند
۲
نه فریدون‌ام من،
۳
نه ولادیمیرم که
۴
گلوله‌یی نهاد نقطه‌وار
۵
به پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود ــ
۶
نه بازمی‌گردم من
۷
نه می‌میرم.
۹
زیرا من [که ا.صبح‌ام
۱۰
و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به سانِ
۱۱
بلوطِ تن‌آوری که از چهارراهیِ یک کویر،
۱۲
و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به‌سانِ
۱۳
همه‌یِ خویشتنی که بر خاک افکند ولادیمیر] ــ
۱۴
وسطِ میزِ قمارِ شما قوادانِ مجله‌ییِ منظومه‌های مطنطن
۱۵
تک‌خالِ قلبِ شعرم را فرو می‌کوبم من.
۱۷
چرا که شما
۱۸
مسخره‌کننده‌گانِ ابلهِ نیما
۱۹
و شما
۲۰
کشندگانِ انواعِ ولادیمیر
۲۱
این بار به مصافِ شاعری چموش آمده‌اید
۲۲
که بر راهِ دیوان‌های گردگرفته
۲۳
شلنگ می‌اندازد.
۲۵
و آن‌که مرگی فراموش شده
۲۶
یکبار
۲۷
به‌سانِ قندی به دلش آب شده است
۲۸
ــ از شما می‌پرسم، پااندازانِ محترمِ اشعارِ هرجایی!ــ:
۲۹
اگر به جای همه ماده‌تاریخ‌ها، اردنگی به پوزه‌تان بیاویزد
۳۰
با وی چه توانید کرد؟
۳۲
□
۳۴
مادرم به‌سانِ آهنگی قدیمی
۳۵
فراموش شد
۳۶
و من در لفافِ قطع‌نامه‌ی میتینگِ بزرگ متولد شدم
۳۷
تا با مردمِ اعماق بجوشم و با وصله‌های زمانم پیوند یابم.
۳۹
تا به‌سانِ سوزنی فرو روم و برآیم
۴۰
و لحاف‌پاره‌ی آسمان‌های نامتحد را به یکدیگر وصله‌زنم
۴۱
تا مردمِ چشمِ تاریخ را بر کلمه‌ی همه دیوان‌ها حک کنم ــ
۴۲
مردمی که من دوست می‌دارم
۴۳
سهمناک‌تر از بیش‌ترین عشقی که هرگز داشته‌ام!ــ :
۴۵
□
۴۷
بر پیش‌تخته‌ی چربِ دکه‌ی گوشت‌فروشی
۴۸
کنارِ ساتورِ سردِ فراموشی
۴۹
پُشتِ بطری‌های خمار و خالی
۵۰
زیرِ لنگه‌کفشِ کهنه‌ی پُرمیخِ بی‌اعتنایی
۵۱
زنِ بی‌بُعدِ مهتابی‌رنگی که خفته است بر ستون‌های هزاران‌هزاریِ موهای آشفته‌ی خویش
۵۲
عشقِ بدفرجامِ من است.
۵۴
از حفره‌ی بی‌خونِ زیرِ پستانش
۵۵
من
۵۶
روزی غزلی مسموم به قلبش ریختم
۵۷
تا چشمانِ پُرآفتابش
۵۸
در منظرِ عشقِ من طالع شود.
۶۰
لیکن غزلِ مسموم
۶۱
خونِ معشوقِ مرا افسرد.
۶۲
معشوقِ من مُرد
۶۳
و پیکرش به مجسمه‌یی یخ‌تراش بَدَل شد.
۶۵
من دست‌های گرانم را
۶۶
به سندانِ جمجمه‌ام
۶۷
کوفتم
۶۸
و به‌سانِ خدایی در زنجیر
۶۹
نالیدم
۷۰
و ضجه‌های من
۷۱
چون توفانِ ملخ
۷۲
مزرعِ همه شادی‌هایم را خشکاند.
۷۴
و مع‌ذلک [آدمک‌های اوراق‌فروشی!]
۷۵
و مع‌ذلک
۷۶
من به دربانِ پُرشپشِ بقعه‌ی امام‌زاده کلاسیسیسم
۷۷
گوسفندِ مسمّطی
۷۸
نذر
۷۹
نکردم!
۸۱
□
۸۳
اما اگر شما دوست می‌دارید که
۸۴
شاعران
۸۵
قی کنند پیشِ پایِتان
۸۶
آن‌چه را که خورده‌اید در طولِ سالیان،
۸۷
چه کند صبح که شعرش
۸۸
احساس‌های بزرگِ فردایی‌ست که کنون نطفه‌های وسواس است؟
۹۰
چه کند صبح اگر فردا
۹۱
همزادِ سایه در سایه‌ی پیروزی‌ست؟
۹۳
چه کند صبح اگر دیروز
۹۴
گوری‌ست که از آن نمی‌روید زَهرْبوته‌یی جز ندامت
۹۵
با هسته‌ی تلخِ تجربه‌یی در میوه‌ی سیاهش؟
۹۶
چه کند صبح که گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشد
۹۷
دکتر حمیدیِ شاعر می‌بایست به‌ناچار اکنون
۹۸
در آب‌هایِ دوردستِ قرون
۹۹
جانوری تک‌یاخته باشد!
۱۰۱
□
۱۰۳
و من که ا.صبح‌ام
۱۰۴
به خاطرِ قافیه: با احترامی مبهم
۱۰۵
به شما اخطار می‌کنم [مرده‌های هزارقبرستانی!]
۱۰۶
که تلاشِتان پایدار نیست
۱۰۷
زیرا میانِ من و مردمی که به‌سانِ عاصیان یکدیگر را در آغوش می‌فشریم
۱۰۸
دیوارِ پیرهنی حتا
۱۰۹
در کار نیست.
۱۱۱
□
۱۱۳
برتر از همه‌ی دستمال‌های دواوینِ شعرِ شما
۱۱۴
که من به سوی دخترانِ بیمارِ عشق‌های کثیفم افکنده‌ام ــ
۱۱۶
برتر از همه نردبان‌های درازِ اشعارِ قالبی
۱۱۷
که دستمالی شده‌ی پاهای گذشته‌ی من بوده‌اند ــ
۱۱۹
برتر از قُرّولُندِ همه‌یِ استادانِ عینکی
۱۲۰
پیوستگانِ فسیل‌خانه‌ی قصیده‌ها و رباعی‌ها
۱۲۱
وابستگانِ انجمن‌های مفاعلن فعلاتن‌ها
۱۲۲
دربانانِ روسبی‌خانه‌ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده‌ام ــ،
۱۲۳
فریادِ این نوزادِ زنازاده‌ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:
۱۲۵
ــ «پااندازانِ جنده‌ْشعرهای پیر!
۱۲۶
طرفِ همه‌ی شما منم
۱۲۷
من ــ نه یک جنده‌بازِ متفنن! ــ
۱۲۸
و من
۱۲۹
نه بازمی‌گردم نه می‌میرم
۱۳۰
وداع کنید با نامِ بی‌نامیِ‌تان
۱۳۱
چرا که من نه فریدون‌ام
۱۳۲
نه ولادیمیرم!»
۱۳۴
به مناسبتِ سالگردِ خودکشیِ ولادیمیر مایاکوفسکی
۱۳۵
۱۳۳۱
۱۳۷
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.