احمد شاملو · لحظه‌ها و همیشه

میلاد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود
۲
و شبْ‌نیمه‌ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب‌زده فرود آمد از سرا گامزنان
۳
اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ‌های کبودِ پستانش می‌گذشت
۴
و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می‌بَرَد
۵
و در چشم‌هایش که به سبزه و مهتاب می‌نگریست نگاهِ شرم بود
۶
از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می‌سوخت
۷
و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابيِ جاودانه‌ی علف،
۸
که سرسبزيِ صحرا را مایه به دست می‌دهد
۹
و شرمناکِ خاطره‌یی لغزان و گریزان و دیربه‌دست بود از آن‌چه با تنِ او رفت؛
۱۰
میانِ او ــ بیگانه با ماجرا ــ و بیگانه‌مردی چنان تند، که با راه‌های تنش آنگونه چالاک یگانه بود
۱۱
و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته‌ی او دست می‌سود
۱۲
و جنبش‌اش به نسیمی می‌مانست از بوی علف‌های آفتاب‌خورده پُر،
۱۳
که پرده‌های شکوفه را به زیر می‌افکَنَد تا دانه‌ی نارس آشکاره شود.
۱۵
نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود
۱۶
و فواره‌ی باغ بود که با حرکت‌های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد می‌رقصید
۱۷
و عروسِ تازه بر پهنه‌ی چمن بخفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین
۱۸
و در آن دم، من در برگچه‌های نو رُسته بودم
۱۹
یا در نسیمِ لغزان
۲۰
و ای‌بسا که در آب‌های ژرف
۲۱
و نفسِ بادی که شکوفه‌ی کوچک را بر درختِ ستبر می‌جنباند در من ناله می‌کرد
۲۲
و چشمه‌های روشنِ باران در من می‌گریست
۲۴
نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره‌ی باغ بود
۲۵
و عروسِ تازه که در شبْ‌نیمه‌ی چارمین بر بسترِ علف‌های نو رُسته خفته بود
۲۶
با آتشی در نهادش، از احساسِ مردی در کنارِ خویش بر خود بلرزید
۲۷
و من برگ و برکه نبودم
۲۸
نه باد و نه باران
۲۹
ای روحِ گیاهی! تنِ من زندانِ تو بود
۳۰
و عروسِ تازه، پیش از آن که لبانِ پدرم را بر لبانِ خود احساس کند
۳۱
از روحِ درخت و باد و برکه بار گرفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین
۳۲
و من شهری بی‌برگ‌وباد را زندانِ خود کردم
۳۳
بی‌آنکه خاطره‌ی باد و برگ از من بُگریزد.
۳۵
چون زاده شدم چشمانم به دو برگِ نارون می‌مانست،
۳۶
رگانم به ساقه‌ی نیلوفر، دستانم به پنجه‌ی افرا
۳۷
و روحی لغزنده به‌سانِ باد و برکه، به گونه‌ی باران
۳۸
و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جانگزا چونان فریادِ مرگ در من شکست
۳۹
و من ای طبیعتِ مشقت‌آلوده، ای پدر! فرزندِ تو بودم.
۴۰
۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۳۹
۴۲
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.