سخنی نیست...
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به اِولین و ثمین باغچهبان
۲
چه بگویم؟ سخنی نیست.
۴
میوزد از سرِ امید، نسیمی،
۵
لیک، تا زمزمهیی ساز کند
۶
در همه خلوتِ صحرا
۷
به رهاش
۸
نارونی نیست.
۱۰
چه بگویم؟ سخنی نیست.
۱۲
□
۱۴
پُشتِ درهای فروبسته
۱۵
شب از دشنه و دشمن پُر
۱۶
به کجاندیشی
۱۷
خاموش
۱۸
نشستهست.
۲۰
بامها
۲۱
زیرِ فشارِ شب
۲۲
کج،
۲۳
کوچه
۲۴
از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
۲۵
خستهست.
۲۷
□
۲۹
چه بگویم؟ ــ سخنی نیست.
۳۱
در همه خلوتِ این شهر، آوا
۳۲
جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست.
۳۴
وندر این ظلمتجا
۳۵
جز سیانوحهی شومُرده زنی، نیست.
۳۷
ور نسیمی جُنبد
۳۸
به رهاش
۳۹
نجوا را
۴۰
نارونی نیست.
۴۲
چه بگویم؟
۴۳
سخنی نیست...
۴۵
۲۷ آذرِ ۱۳۳۹
۴۷
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو