احمد شاملو · لحظه‌ها و همیشه

انگیزه‌های خاموشی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پس آدم، ابوالبشر، به پیرامنِ خویش نظاره کرد
۲
و بر زمینِ عُریان نظاره کرد
۳
و به آفتاب که روی درمی‌پوشید نظاره کرد
۴
و در این هنگام، بادهای سرد بر خاکِ برهنه می‌جنبید
۵
و سایه‌ها همه‌جا بر خاک می‌جنبید
۶
و هر چیزِ دیدنی به هیأتِ سایه‌یی درآمده در سایه‌ی عظیم می‌خلید
۷
و روحِ تاریکی بر قالبِ خاک منتشر بود
۸
و هر چیزِ بِسودنی دستمایه‌ی وهمی دیگرگونه بود
۹
و آدم، ابوالبشر، به جُفتِ خویش درنگریست
۱۰
و او در چشم‌های جُفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود
۱۱
و در خاموشی در او نظر کرد
۱۲
و تاریکی در جانِ او نشست.
۱۴
و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند
۱۶
پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید
۱۷
و او را چون رعدِ آسمان‌ها خروشان یافت
۱۸
و او را چون آبِ رودخانه‌ها پیچان یافت
۱۹
و برادرِ خون‌اش را به‌سانِ سنگِ کوه سرد و سخت یافت
۲۰
و او را دریافت
۲۱
و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده‌میشی که نوزادش در قفای اوست
۲۲
و او را چون مرغانِ نخجیر با چنگالِ گشوده دید
۲۳
و برادرِ خون‌اش را به خونِ خویش آزمند یافت
۲۴
و هابیل در برادرِ خونِ خویش نظر کرد
۲۵
و در چشمِ او شگفتی و ناباوری بود
۲۶
و در خاموشی به جانبِ قابیل نظر کرد
۲۷
و آیینه‌ی مهتاب در جانش با شاخه‌ی نازکِ رگ‌هایش شکست.
۲۹
و این خود بارِ نخستین نبود، بر زمین و در همه‌ی زمین، که گفتنی‌سخنی بر لبی ناگفته می‌مانْد.
۳۱
و از آن پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد
۳۲
چون ما ــ تو و من ــ به هنگامِ دیدارِ نخستین
۳۳
که نگاهِ ما به هم درایستاد، و گفتنی‌ها به خاموشی در نشست
۳۴
و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد بر لبِ آدمیان
۳۵
بدان هنگام که کبوترِ آشتی بر بامِ ایشان می‌نشیند
۳۶
به هنگامِ اعتراف و به گاهِ وصل
۳۷
به هنگامِ وداع و ــ از آن بیش ــ بدان هنگام که بازمی‌گردند تا به قفايِ خویش درنگرند...
۳۹
و از آن پس، گفتنی‌ها، تا ناگفته بمانَد انگیزه‌های بسیار یافت.
۴۱
۱۵ اسفندِ ۱۳۳۹
۴۳
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.