احمد شاملو · آیدا در آینه

سرودِ پنجم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
۱
۲
سرودِ پنجم سرودِ آشنایی‌های ژرف‌تر است.
۳
سرودِ اندُه‌گزاری‌های من است و
۴
اندوه‌گساریِ او.
۵
نیز
۶
این
۷
سرودِ سپاسی دیگر است
۸
سرودِ ستایشی دیگر:
۹
ستایشِ دستی که مضرابش نوازشی‌ست
۱۰
و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه می‌نوازد [و این سخن چه قدیمی‌ست!].
۱۱
دستی که همچون کودکی
۱۲
گرم است
۱۳
و رقصِ شکوهمندی‌ها را
۱۴
در کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویش
۱۵
ترجمه می‌کند.
۱۷
آن لبان
۱۸
از آن پیش‌تر که بگوید
۱۹
شنیدنی‌ست.
۲۱
آن دست‌ها
۲۲
بیش از آنکه گیرنده باشد
۲۳
می‌بخشد.
۲۵
آن چشم‌ها
۲۶
پیش از آنکه نگاهی باشد
۲۷
تماشایی‌ست.
۲۹
و این
۳۰
پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ است
۳۱
که ویرانه را
۳۲
به نبردِ با ویرانی به پای می‌دارد.
۳۴
لبی
۳۵
دستی و چشمی
۳۶
قلبی که زیبایی را
۳۷
در این گورستانِ خدایان
۳۸
به سانِ مذهبی
۳۹
تعلیم می‌کند.
۴۱
امیدی
۴۲
پاکی و ایمانی
۴۳
زنی
۴۴
که نان و رختش را
۴۵
در این قربانگاهِ بی‌عدالت
۴۶
برخیِ محکومی می‌کند که منم.
۴۹
۲
۵۰
جُستن‌اش را پا نفرسودم:
۵۱
به هنگامی که رشته‌ی دارِ من از هم گسست
۵۲
چنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد. ــ
۵۳
هم در آن هنگام
۵۴
که زمین را دیگر
۵۵
به رهاییِ من امیدی نبود
۵۶
و مرا به جز این
۵۷
امکانِ انتقامی
۵۸
که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!
۶۰
جُستن‌اش را پا نفرسودم.
۶۱
نه عشقِ نخستین
۶۲
نه امیدِ آخرین بود
۶۳
نیز
۶۴
پیامِ ما لبخندی نبود
۶۵
نه اشکی.
۶۶
همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم
۶۷
گفتنی‌ها را همه گفته یافتیم
۶۸
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه
۶۹
ناگفته نمانده بود.
۷۲
۳
۷۳
خاک را بدرودی کردم و شهر را
۷۴
چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.
۷۶
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
۷۷
چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود.
۷۹
نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشتگان بود،
۸۰
که اینان هیمه‌ی دوزخ‌اند
۸۱
و آن یکان
۸۲
در کاری بی‌اراده
۸۳
به زمزمه‌یی خواب‌آلوده
۸۴
خدای را
۸۵
تسبیح می‌گویند.
۸۷
سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:
۸۸
«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده!
۸۹
سلطنتِ شما را تردیدی نیست
۹۰
اگر او به تنهایی
۹۱
خواننده‌ی شما باد!
۹۲
چرا که او بی‌نیازیِ من است از بازارگان و از همه‌ی خلق
۹۳
نیز از آن کسان که شعرِ مرا می‌خوانند
۹۴
تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمیِ خویش سرزنشی کنند! ــ
۹۶
چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته‌ام.»
۹۹
۴
۱۰۰
اکنون من و او دو پاره‌ی یک واقعیتیم
۱۰۲
در روشنایی زیبا
۱۰۳
در تاریکی زیباست.
۱۰۴
در روشنایی دوسترش می‌دارم.
۱۰۵
و در تاریکی دوسترش می‌دارم.
۱۰۷
من به خلوتِ خویش از برایش شعرها می‌خوانم
۱۰۸
که از سرِ احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمی‌شود.
۱۰۹
چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند
۱۱۰
از غضب پوست بر اندامِ خواننده بخواهد درید.
۱۱۲
گرچه از قافیه‌های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛
۱۱۳
[از آنگونه قافیه‌ها بر گذرگاهِ هر مصراع،
۱۱۴
که پنداری حاکمی خُل ناقوس‌بانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است
۱۱۵
تا چون رهگذری پا به پای اندیشه‌های فرتوتِ پیزُری چُرت‌زنان می‌گذرد
۱۱۶
پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند
۱۱۷
تا از یاد نبرد که حاکمِ شهر کیست]
۱۱۸
ــ اما خشمِ خواننده‌ی آن شعرها،
۱۱۹
از نبودِ ناقوس‌بانانِ خرگردنی از آنگونه نیست.
۱۲۰
نیز نه ازآنروی که زنگوله‌ی وزنی چرا به گردنِ این استر آونگ نیست
۱۲۱
تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند.
۱۲۲
نیز نه بدان سبب که فی‌المثل شعری از اینگونه را غزل چرا نامیده‌ام:
۱۲۵
۵
۱۲۶
غزلِ درود و بدرود
۱۲۸
با درودی به خانه می‌آیی و
۱۲۹
با بدرودی
۱۳۰
خانه را ترک می‌گویی.
۱۳۱
ای سازنده!
۱۳۲
لحظه‌ی عمرِ من
۱۳۳
به جز فاصله‌ی میانِ این درود و بدرود نیست:
۱۳۵
این آن لحظه‌ی واقعی‌ست
۱۳۶
که لحظه‌ی دیگر را انتظار می‌کشد.
۱۳۷
نوسانی در لنگرِ ساعتی‌ست
۱۳۸
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می‌کشد.
۱۴۰
گامی‌ست پیش از گامی دیگر
۱۴۱
که جاده را بیدار می‌کند.
۱۴۲
تداومی‌ست که زمانِ مرا می‌سازد
۱۴۳
لحظه‌هایی‌ست که عمرِ مرا سرشار می‌کند.
۱۴۶
۶
۱۴۷
باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیارِ او نمی‌سنجیم
۱۴۸
و بدینگونه آن کوتاه‌اندیش از خواندنِ هر شعر سخت تهی دست بازمی‌گردد.
۱۵۰
روزی فی‌المثل، قطعه‌یی ساز کرده بر پاره‌ی کاغذی نوشتم
۱۵۱
که قضا را، باد، آن پاره‌کاغذ به کوچه درافکند،
۱۵۲
پیشِ پای سیاه‌پوش مردی که از گورستان بازمی‌آمد
۱۵۳
به شبِ آدینه، با چشمانی سُرخ و برآماسیده ــ چرا که بر تربتِ والدِ خویش بسیار گریسته بود. ــ
۱۵۵
و این است آن قطعه که بادِ سخن‌چین با آن به گورِ پدر گریسته در میان نهاد:
۱۵۸
۷
۱۵۹
به یک جمجمه
۱۶۰
پدرت چون گربه‌ی بالغی
۱۶۱
می‌نالید
۱۶۲
و مادرت در اندیشه‌ی دردِ لذتناکِ پایان بود
۱۶۳
که از رهگذرِ خویش
۱۶۴
قنداقه‌ی خالیِ تو را
۱۶۵
می‌بایست
۱۶۶
تا از دلقکی حقیر
۱۶۷
بینبارد،
۱۶۸
و ای بسا به رؤیای مادرانه‌ی منگوله‌یی
۱۶۹
که بر قبه‌ی شب‌کلاه تو می‌خواست دوخت.
۱۷۱
باری ــ
۱۷۲
و حرکتِ گاهواره
۱۷۳
از اندامِ نالانِ پدرت
۱۷۴
آغاز شد.
۱۷۶
□
۱۷۸
گورستانِ پیر
۱۷۹
گرسنه بود،
۱۸۰
و درختانِ جوان
۱۸۱
کودی می‌جُستند! ــ
۱۸۳
ماجرا همه این است
۱۸۴
آری
۱۸۵
ورنه
۱۸۶
نوسانِ مردان و گاهواره‌ها
۱۸۷
به جز بهانه‌یی
۱۸۸
نیست.
۱۹۰
□
۱۹۲
اکنون جمجمه‌ات
۱۹۳
عُریان
۱۹۴
بر همه آن تلاش و تکاپوی بی‌حاصل
۱۹۵
فیلسوفانه
۱۹۶
لبخندی می‌زند.
۱۹۷
به حماقتی خنده می‌زند که تو
۱۹۸
از وحشتِ مرگ
۱۹۹
بدان تن دردادی:
۲۰۰
به زیستن
۲۰۱
با غُلی بر پای و
۲۰۲
غلاده‌یی بر گردن.
۲۰۴
□
۲۰۶
زمین
۲۰۷
مرا و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است.
۲۰۸
و اکنون
۲۰۹
به انتظارِ آن‌که جازِ شلخته‌ی اسرافیل آغاز شود
۲۱۰
هیچ به از نیشخند زدن نیست.
۲۱۲
اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید
۲۱۳
حتا به گونه‌ی حلاجان،
۲۱۴
چرا که میانِ تمامیِ سازها
۲۱۵
سُرنا را بسی ناخوش می‌دارم.
۲۱۸
۸
۲۱۹
من محکومِ شکنجه‌یی مضاعفم:
۲۲۰
اینچنین زیستن،
۲۲۱
و اینچنین
۲۲۲
در میانِ شما زیستن
۲۲۳
با شما زیستن
۲۲۴
که دیری دوستارِتان بوده‌ام.
۲۲۶
□
۲۲۸
من از آتش و آب
۲۲۹
سر درآوردم.
۲۳۰
از توفان و از پرنده.
۲۳۱
من از شادی و درد
۲۳۲
سر درآوردم،
۲۳۳
گُلِ خورشید را اما
۲۳۴
هرگز ندانستم
۲۳۵
که ظلمت‌گردانِ شب
۲۳۶
چگونه تواند شد!
۲۳۸
□
۲۴۰
دیدم آنان را بی‌شماران
۲۴۱
که دل از همه سودایی عُریان کرده بودند
۲۴۲
تا انسانیت را از آن
۲۴۳
عَلَمی کنند ــ
۲۴۴
و در پسِ آن
۲۴۵
به هر آنچه انسانی‌ست
۲۴۶
تُف می‌کردند!
۲۴۸
دیدم آنان را بی‌شماران،
۲۴۹
و انگیزه‌های عداوتِشان چندان ابلهانه بود
۲۵۰
که مُردگانِ عرصه‌ی جنگ را
۲۵۱
از خنده
۲۵۲
بی‌تاب می‌کرد؛
۲۵۳
و رسم و راهِ کینه‌جویی‌شان چندان دور از مردی و مردمی بود
۲۵۴
که لعنتِ ابلیس را
۲۵۵
بر می‌انگیخت...
۲۵۷
□
۲۵۹
ای کلادیوس‌ها!
۲۶۰
من برادرِ اوفلیای بی‌دست‌وپایم؛
۲۶۱
و امواجِ پهنابی که او را به ابدیت می‌بُرد
۲۶۲
مرا به سرزمینِ شما افکنده است.
۲۶۵
۹
۲۶۶
دربه‌درتر از باد زیستم
۲۶۷
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی‌روید.
۲۶۹
ای تیزخرامان!
۲۷۰
لنگیِ پای من
۲۷۱
از ناهمواریِ راهِ شما بود.
۲۷۴
۱۰
۲۷۵
برویم ای یار، ای یگانه‌ی من!
۲۷۶
دستِ مرا بگیر!
۲۷۷
سخنِ من نه از دردِ ایشان بود،
۲۷۸
خود از دردی بود
۲۷۹
که ایشانند!
۲۸۱
اینان دردند و بودِ خود را
۲۸۲
نیازمندِ جراحات به چرک‌اندر نشسته‌اند.
۲۸۳
و چنین است
۲۸۴
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
۲۸۵
کمر به کین‌ات استوارتر می‌بندند.
۲۸۷
برویم ای یار، ای یگانه‌ی من!
۲۸۸
برویم و، دریغا! به هم‌پاییِ این نومیدیِ خوف‌انگیز
۲۸۹
به هم‌پاییِ این یقین
۲۹۰
که هر چه از ایشان دورتر می‌شویم
۲۹۱
حقیقتِ ایشان را آشکاره‌تر
۲۹۲
در می‌یابیم!
۲۹۴
□
۲۹۶
با چه عشق و چه به‌شور
۲۹۷
فواره‌های رنگین‌کمان نشا کردم
۲۹۸
به ویرانه‌رباطِ نفرتی
۲۹۹
که شاخسارانِ هر درختش
۳۰۰
انگشتی‌ست که از قعرِ جهنم
۳۰۱
به خاطره‌یی اهریمن‌شاد
۳۰۲
اشارت می‌کند.
۳۰۴
و دریغا ــ ای آشنای خونِ من ای همسفرِ گریز! ــ
۳۰۵
آن‌ها که دانستند چه بی‌گناه در این دوزخِ بی‌عدالت سوخته‌ام
۳۰۶
در شماره
۳۰۷
از گناهانِ تو کم‌ترند!
۳۱۰
۱۱
۳۱۱
اکنون رَخت به سراچه‌ی آسمانی دیگر خواهم کشید.
۳۱۲
آسمانِ آخرین
۳۱۳
که ستاره‌ی تنهای آن
۳۱۴
تویی.
۳۱۶
آسمانِ روشن
۳۱۷
سرپوشِ بلورینِ باغی
۳۱۸
که تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی.
۳۱۹
باغی که تو
۳۲۰
تنها درختِ آنی
۳۲۱
و بر آن درخت
۳۲۲
گلی‌ست یگانه
۳۲۳
که تویی.
۳۲۵
ای آسمان و درخت و باغِ من، گُل و زنبور و کندوی من!
۳۲۶
با زمزمه‌ی تو
۳۲۷
اکنون رخت به گستره‌ی خوابی خواهم کشید
۳۲۸
که تنها رؤیای آن
۳۲۹
تویی.
۳۳۲
۱۲
۳۳۳
این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می‌گوید.
۳۳۴
زمین آبستنِ روزی دیگر است.
۳۳۵
این است زمزمه‌ی سپیده
۳۳۶
این است آفتاب که بر می‌آید.
۳۳۸
تک‌تک، ستاره‌ها آب می‌شوند
۳۳۹
و شب
۳۴۰
بریده‌بریده
۳۴۱
به سایه‌های خُرد تجزیه می‌شود
۳۴۲
و در پسِ هر چیز
۳۴۳
پناهی می‌جوید.
۳۴۵
و نسیمِ خنکِ بامدادی
۳۴۶
چونان نوازشی‌ست.
۳۴۸
□
۳۵۰
عشقِ ما دهکده‌یی‌ست که هرگز به خواب نمی‌رود
۳۵۱
نه به شبان و
۳۵۲
نه به روز،
۳۵۳
و جنبش و شورِ حیات
۳۵۴
یک دَم در آن فرو نمی‌نشیند.
۳۵۶
هنگامِ آن است که دندان‌های تو را
۳۵۷
در بوسه‌یی طولانی
۳۵۸
چون شیری گرم
۳۵۹
بنوشم.
۳۶۱
□
۳۶۳
تا دستِ تو را به دست آرم
۳۶۴
از کدامین کوه می‌بایدم گذشت
۳۶۵
تا بگذرم
۳۶۶
از کدامین صحرا
۳۶۷
از کدامین دریا می‌بایدم گذشت
۳۶۸
تا بگذرم.
۳۷۰
روزی که این‌چنین به زیبایی آغاز می‌شود
۳۷۱
[به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه‌ی گذشته را با شبی که در گذر است
۳۷۲
به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده‌ام]،
۳۷۳
از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.
۳۷۴
تو باد و شکوفه و میوه‌یی، ای همه‌ی فصولِ من!
۳۷۵
بر من چنان چون سالی بگذر
۳۷۶
تا جاودانگی را آغاز کنم.
۳۷۸
۱۱ تیرِ ۱۳۴۲
۳۸۰
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.