احمد شاملو · ققنوس در باران

Postumus

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
۱
۲
سنگ
۳
برای سنگر،
۴
آهن
۵
برای شمشیر،
۶
جوهر
۷
برای عشق...
۱۰
در خود به جُستجویی پیگیر
۱۱
همت نهاده‌ام
۱۲
در خود به کاوش‌ام
۱۳
در خود
۱۴
ستمگرانه
۱۵
من چاه می‌کَنَم
۱۶
من نقب می‌زنم
۱۷
من حفر می‌کُنَم.
۱۹
□
۲۱
در آوازِ من
۲۲
زنگی بیهوده هست
۲۳
بیهوده‌تر از
۲۴
تشنجِ احتضار:
۲۵
این فریادِ بی‌پناهی‌ زندگی
۲۶
از ذُروه‌ی دردناکِ یأس
۲۷
به هنگامی که مرگ
۲۸
سراپا عُریان
۲۹
با شهوتِ سوزانش به بسترِ او خزیده است و
۳۰
جفتِ فصل ناپذیرش
۳۱
ــ تن ــ
۳۲
روسبیانه
۳۳
به تفویضی بی‌قیدانه
۳۴
نطفه‌ی زهرآگینش را پذیرا می‌شود.
۳۶
□
۳۸
در آوازِ من
۳۹
زنگی بیهوده هست
۴۰
بیهوده‌تر از تشنجِ احتضار
۴۱
که در تلاشِ تاراندنِ مرگ
۴۲
با شتابی دیوانه‌وار
۴۳
باقیمانده‌ی زندگی را مصرف می‌کند
۴۴
تا مرگِ کامل فرارسد.
۴۵
پس زنگِ بلندِ آوازِ من
۴۶
به کمالِ سکوت می‌نگرد.
۴۸
□
۵۰
سنگر برای تسلیم
۵۱
آهن برای آشتی
۵۲
جوهر
۵۳
برای
۵۴
مرگ!
۵۵
۱۵ مردادِ ۱۳۴۵
۵۸
۲
۵۹
از بیم‌ها پناهی جُستم
۶۰
به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و
۶۱
در پسِ هر دیوار
۶۲
کینه‌یی عطشان بود
۶۳
گوش با آوای پای رهگذری،
۶۴
و لُختیِ هر خنجر
۶۵
غلافِ سینه‌یی می‌جُست،
۶۶
و با هر سینه‌ی مهربان
۶۷
داغِ خونینِ حسرت بود.
۶۹
تا پناهی از بیم‌ام باشد
۷۰
محرابی نیافتم
۷۱
تا پناهی
۷۲
از ریشخندِ امیدم باشد.
۷۴
سهمی را که از خدا داشتم
۷۵
دیری بود تا مصرف کرده بودم.
۷۶
پس، صعودِ روان را از تنِ خویش نردبانی کردم.
۷۷
به‌گشاده‌دستی دست به مصرفِ خود گشودم
۷۸
تا چندان که با فرازِ تیزه فرودآیم خود را به‌تمامی رها کرده باشم.
۷۹
تا مرا گُساریده باشم تا به قطره‌ی واپسین.
۸۰
پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پای‌ابزار.
۸۱
من، مرا خورش بود و پوشش بود.
۸۲
به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه‌های زخمین و پایَکانِ پُرآبله.
۸۳
تا به استخوان سودم‌اش.
۸۴
چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود.
۸۵
لاجرم به تنهایی‌ِ خود وانهادمش به گونه‌یِ مُردارْلاشه‌یی.
۸۶
تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونه‌یی باشد میانِ فرودستی و جان،
۸۷
پیوندی بر جای بنماند.
۸۹
تن، خسته ماند و رهاشده؛
۹۰
نردبانِ صعودی بی‌بازگشت ماند.
۹۲
جان از شوقِ فصلی از این‌دست
۹۳
خروشی کرد.
۹۵
□
۹۷
پس به نظاره نشستم
۹۸
دور از غوغای آزها و نیازها.
۹۹
و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشه‌یی باران‌شُسته را می‌مانست.
۱۰۰
در نشاطِ دورماندگی از شارستانِ نیازهای فرومایه‌ی تن نظر کردم و در شادی‌ِ جانِ رهاشده.
۱۰۱
و در پیرامنِ خویش به هر سویی نظر کردم.
۱۰۲
و در خطِ عبوسِ باروی زندانِ شهر نظر کردم.
۱۰۳
و در نیزه‌های سبزِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود
۱۰۴
و آزمندانه به جانبِ خورشید می‌کوشید
۱۰۵
و دستانِ عاشقش در طلبی بی‌انقطاع از بلندیِ انزوای من برمی‌گذشت.
۱۰۷
و من چون فریادی به خود بازگشتم
۱۰۸
و به سرشکستگی در خود فروشکستم.
۱۰۹
و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من.
۱۱۰
و چنان که کاسه‌ی زهری
۱۱۱
در خود فروریختم.
۱۱۳
دریغا مسکین‌تنِ من! که پَستَش کردم به خیالی باطل
۱۱۴
که بلندی‌ِ روح را به جز این راه نیست.
۱۱۶
آنک تنم، به‌خواری بر سرِ راه افکنده!
۱۱۷
وینک سپیدارها که به‌سرفرازی از بلندیِ انزوای من بر می‌گذرد
۱۱۸
گرچه به انجامِ کار، تابوت اگر نشود اجاقِ پیرزنی را هیمه خواهد بود!
۱۱۹
وینک باروی سنگی‌ِ زندان،
۱۲۰
به اعماق رُسته و از بلندی‌ها برگذشته،
۱۲۱
که در کومه‌های آزاده‌مردم از این‌سان به‌پستی می‌نگرد،
۱۲۲
و امید و جسارت را در احشاءِ سیاهِ خویش می‌گوارد!
۱۲۴
«ــ آه، باید که بر این اوجِ بی‌بازگشت
۱۲۵
در تنهایی بمیرم!»
۱۲۷
□
۱۲۹
بر دورترین صخره‌ی کوهساران، آنک «هفت‌خواهران»‌اند
۱۳۰
که در دل‌ْافساییِ غروبی چنین بیگاه،
۱۳۱
در جامه‌های سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده می‌شوند.
۱۳۳
ستارگان سوگند می‌خورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیده‌اند
۱۳۴
به هنگامی که بر جنازه‌ی خویش می‌گریستم و
۱۳۵
بر شاخسارانِ آسمان
۱۳۶
که می‌خشکید
۱۳۷
چرا که ریشه‌هایش در قلبِ من بود و
۱۳۸
من
۱۳۹
مُرداری بیش نبودم
۱۴۰
که دور از خویشتن
۱۴۱
با خشمی به رنگِ عشق
۱۴۲
به حسرت
۱۴۳
بر دوردستِ بلندِ تیزه
۱۴۴
نگرانِ جانِ اندُه‌گینِ خویش بود.
۱۴۵
۱۸ مردادِ ۱۳۴۵
۱۴۸
۳
۱۴۹
بی‌خیالی و بی‌خبری.
۱۵۱
تو بی‌خیال و بی‌خبری
۱۵۲
و قابیل ــ برادرِ خونِ تو ــ
۱۵۳
راه بر تو می‌بندد
۱۵۴
از چار جانب
۱۵۵
به خونِ تو
۱۵۶
با پریده‌رنگی‌ِ گونه‌هایش
۱۵۷
کز خشم نیست
۱۵۸
آن‌قدر
۱۵۹
کز حسد.
۱۶۱
و تو را راهِ گریز نیست
۱۶۲
نز ناتوانایی و بربسته‌پایی
۱۶۳
آن‌قدر
۱۶۴
کز شگفتی.
۱۶۶
□
۱۶۸
شد آن زمان که به جادوی شور و حال
۱۶۹
هر برگ را
۱۷۰
بهاری می‌کردی
۱۷۱
و چندان که بر پهنه‌ی آبگیرِ غوکان
۱۷۲
نسیمِ غروبِ خزانی
۱۷۳
زرین‌زرهی می‌گسترد
۱۷۴
تو را
۱۷۵
از تیغِ دریغ‌ها
۱۷۶
ایمنی حاصل بود،
۱۷۷
هر پگاهت به دعایی می‌مانست و
۱۷۸
هر پسین
۱۷۹
به اجابتی،
۱۸۰
شادوَرزی
۱۸۱
چه ارزان و
۱۸۲
چه آسان بود و
۱۸۳
عشق
۱۸۴
چه رام و
۱۸۵
چه زودبه‌دست!
۱۸۷
□
۱۸۹
به کدام صدا
۱۹۰
به کدامین ناله
۱۹۱
پاسخی خواهی گفت
۱۹۲
وگر
۱۹۳
نه به فریادی
۱۹۴
به کدامین آواز؟
۱۹۶
پریده‌رنگیِ شامگاهان
۱۹۷
دنباله‌ی رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است.
۱۹۸
به کدامین فریاد
۱۹۹
پاسخی خواهی گفت؟
۲۰۰
۲۰ مردادِ ۱۳۴۵
۲۰۲
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.