ضیافت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حماسهی جنگلهای سیاهکل
۳
راوی
۴
اما
۵
تنها
۶
یکی خنجرِ کج بر سفرهی سور
۷
در دیسِ بزرگِ بَدَلْچینی.
۱۰
میزبان
۱۱
سرورانِ من! سرورانِ من!
۱۲
جداً بیتعارف!
۱۵
راوی
۱۶
میهمانان را
۱۷
غلامان
۱۸
از میناهای عتیق
۱۹
زهر در جام میکنند.
۲۱
لبخندِشان
۲۲
لاله و تزویر است.
۲۴
انعام را
۲۵
به طلب
۲۶
دامن فراز کردهاند
۲۷
که مرگِ بیدردسر
۲۸
تقدیم میکنند.
۳۰
مردگان را به رَفها چیدهاند
۳۱
زندگان را به یخدانها.
۳۲
گِرد
۳۳
بر سفرهی سور
۳۴
ما در چهرههای بیخونِ همکاسگان مینگریم:
۳۵
شگفتا!
۳۶
ما
۳۷
کیانیم؟ ــ
۳۸
نه بر رَف چیدگانیم کز مردگانیم
۳۹
نه از صندوقیانیم کز زندگانیم؛
۴۰
تنها
۴۱
درگاهِ خونین و فرشِ خونآلوده شهادت میدهد
۴۲
که برهنهپای
۴۳
بر جادّهیی از شمشیر گذشتهایم...
۴۶
مدعیان
۴۷
... که بر سفره فرودآیید؟
۴۸
زنان را به زردابهی درد
۴۹
مُطَلاّ کردهاند!
۵۲
دلقک
۵۳
باغِ
۵۴
بیتندیسِ فرشتگان
۵۵
زیباییِ ناتمامیست!
۵۶
خندههای ریشخندآمیز
۵۹
ولگرد
۶۰
[شتابان نزدیک و به همان سرعت دور میشود]
۶۱
گزمهها قِدّیسانند
۶۲
گزمهها قِدّیسانند
۶۳
گزمهها قِدّیسانند
۶۴
گزمهها قِدّـ
۶۶
قطع با صدای گلوله
۶۸
[سکوتِ ممتد.
۶۹
طبل و سنجِ عزاداران از خیلی دور.
۷۰
صدای قدمهای عزاداران که بهآهستگی در حرکتند، در زمینهی خطبهی مداح.
۷۱
صدای سنج و طبل گهگاه بسیار ضعیف شنیده میشود.]
۷۴
مداح
۷۵
[سنگین و حماسی]
۷۶
با طنینِ سرودی خوش بدرقهاش کنید
۷۷
که شیطان
۷۸
فرشتهی برتر بود
۷۹
مجاور و همدم.
۸۰
هراس به خود نگذاشت
۸۱
گرچه بالهایش جاودانگیاش بود،
۸۲
فریاد کرد «نه»
۸۳
اگرچه میدانست
۸۴
این
۸۵
غریوِ نومیدانهی مرغی شکستهپَر است
۸۶
که سقوط میکند.
۸۸
شرمسارِ خود نبود و
۸۹
سرافکنده
۹۰
در پناهِ سردِ سایهها نگذشت:
۹۱
راهش در آفتاب بود
۹۲
اگرچند میگُداخت
۹۳
و طعمِ خون و گُدازهی مِس داشت؛
۹۴
و گردن افراشته،
۹۵
هرچند
۹۶
آن که سر به گریبان درکشد
۹۷
از دشنامِ کبودِ دار
۹۸
ایمن است.
۱۰۱
راوی
۱۰۲
[با همان لحن]
۱۰۴
گفتندش:
۱۰۵
«ــ چنان باشد
۱۰۶
که آوازِ کَرَّک را انکار کنی
۱۰۷
و زمزمهی آبی را
۱۰۸
که در رهایی
۱۰۹
میسُراید.»
۱۱۲
ولگرد
۱۱۳
لیکن این خُردْنُمون
۱۱۴
حقیقتِ عظیمِ جهان است.
۱۱۵
و عظمتِ هر خورشید
۱۱۶
در مهجوری چشم
۱۱۷
خُردی اختر مینماید،
۱۱۸
و ماه
۱۱۹
ناخنِ کاغذینِ کودکی
۱۲۰
که نخستینبار
۱۲۱
سکهییش به مشت اندر نهادهاند
۱۲۲
تا به مقراضش
۱۲۳
بچینند.
۱۲۵
ماه
۱۲۶
ناخنِ کوچک
۱۲۷
و تکشاهیِ سیمینِ فریب! ــ
۱۲۸
اما آن کو بپذیرد
۱۲۹
خویشتن را انکار کرده است.
۱۳۱
این تاج نیست کز میانِ دو شیر برداری،
۱۳۲
بوسه بر کاکُلِ خورشید است
۱۳۳
که جانت را میطلبد
۱۳۴
و خاکسترِ استخوانت
۱۳۵
شیربهای آن است.
۱۳۸
مداح
۱۳۹
زنان
۱۴۰
عشقها را آورده بودند،
۱۴۱
اندامهایشان
۱۴۲
از حرارتِ پذیرفتن و پروردن
۱۴۳
تبدار مینمود،
۱۴۴
طلب
۱۴۵
از کمرگاههاشان زبانه میکشید
۱۴۶
و غایت رهایی
۱۴۷
بر عُریانیشان
۱۴۸
جامهی عصمت بود.
۱۵۰
زنانِ عاشق
۱۵۱
[با خود در نوحه]
۱۵۳
ریشه
۱۵۴
فروترین ریشه
۱۵۵
از دلِ خاک ندا داد:
۱۵۶
«ــ عطرِ دورترین غنچه
۱۵۷
میباید
۱۵۸
عسل شود!»
۱۶۱
مداح
۱۶۲
مادران
۱۶۳
در طلبِ شما
۱۶۴
عشقهای از یاد رفته را باز آفریدهاند،
۱۶۵
که خونِ شما
۱۶۶
تجربهیی سربلند بوده است.
۱۶۹
مادران
۱۷۰
ریشه، فروترین ریشه
۱۷۱
از دلِ خاک
۱۷۲
نداد داد:
۱۷۳
«ــ عطرِ دورترین غنچه
۱۷۴
میباید عسل شود!»
۱۷۶
آه، فرزندان!
۱۷۷
فرزندانِ گرم و کوچکِ خاک
۱۷۸
ــ که بیگناه مردهاید
۱۷۹
تا غرفههای بهشت را
۱۸۰
بر والدانِ خویش
۱۸۱
در بگشایید! ــ
۱۸۳
ما آن غرفه را هماکنون به چشم میبینیم
۱۸۴
بر زمین و، نه در سرابِ لرزانِ بهشتی فریبناک،
۱۸۵
با دیوارهای آهن و
۱۸۶
سایههای سنگ
۱۸۷
و در پناهِ درختانی
۱۸۸
سایهگستر
۱۸۹
که عطرِ گیاهیاش یادآورِ خونِ شماست
۱۹۰
که در ریشههای ایثاری عمیق
۱۹۱
میگذرد.
۱۹۴
مداح
۱۹۵
مردان از راهکورههای سبز
۱۹۶
به زیر میآیند.
۱۹۷
عشق را چونان خزهیی
۱۹۸
که بر صخره
۱۹۹
ناگزیر است
۲۰۰
بر پیکرههای خویش میآرند
۲۰۱
و زخم را بر سینههایشان.
۲۰۲
چشمانِشان عاطفه و نفرت است
۲۰۳
و دندانهای ارادهی خندانِشان
۲۰۴
دشنهی معلقِ ماه است
۲۰۵
در شبِ راهزن.
۲۰۶
از انبوهیِ عبوس
۲۰۷
به سیاهی
۲۰۸
نقبی سرد میبُرند
۲۰۹
(آنجا که آلش و اَفرا بیهوده رُسته است
۲۱۰
و رُستن
۲۱۱
وظیفهییست
۲۱۲
که خاک
۲۱۳
خمیازهکشان انجام میدهد
۲۱۴
اگرچند آفتاب
۲۱۵
با تیغِ براقش
۲۱۶
هر صبح
۲۱۷
بندِ نافِ گیاهی نورُسته را قطع میکند؛
۲۱۸
خود به روزگاری
۲۱۹
که شرف
۲۲۰
نُدرتیست
۲۲۱
بُهتانگیز
۲۲۲
که نه آسایشِ خفتگان
۲۲۳
که سکونِ مردگان را
۲۲۴
آشفته میکند.)
۲۲۷
خطیب
۲۲۸
خودشیفتگان، ای خودشیفتگان!
۲۲۹
قِدّیس وانمودن را
۲۳۰
چه لازم است
۲۳۱
که پُشت بر مغربِ روزی چنین سنگینگذر
۲۳۲
بنشینید
۲۳۳
و سر
۲۳۴
در مجمرِ زرّینِ آفتاب
۲۳۵
بگذارید؟
۲۳۶
چه لازم است
۲۳۷
چنان بنشینید
۲۳۸
که آفتاب
۲۳۹
هاله بر گِردِ صورتهاتان شود؟
۲۴۰
که آن دشنهی پنهانْآشکار
۲۴۱
از پیش
۲۴۲
حجّت
۲۴۳
به حَقّانیتِ این رسالتِ یزدانی
۲۴۴
تمام کرده است!
۲۴۶
[دُهُلِ بزرگ که با ضربههای چهارتایی از خیلی دور به گوش میرسد ناگهان قطع میشود. سکوتِ سنگینِ ممتد.]
۲۴۹
راوی
۲۵۰
دُروج
۲۵۱
استوار نشسته است
۲۵۲
بر سکوی عظیمِ سنگ
۲۵۳
و از کنجِ دهانش
۲۵۴
تُفخندهی رضایت
۲۵۵
بر چانه میدود.
۲۵۷
ایلچیان
۲۵۸
از دریا تا دریا، بر چارگوشهی مُلک
۲۵۹
هر دری را به تفحّص میکوبند
۲۶۰
و جارچیان از پسِ ایشان بانگ بر میدارند:
۲۶۲
[از دور و نزدیک درهایی بهشدت کوفته میشود]
۲۶۵
جارچیها
۲۶۶
[در فواصل و با حجمهای مختلف]
۲۶۷
«ــ باکرگانی
۲۶۸
شایستهی خداوندگار!
۲۶۹
باکرگانی شایسته
۲۷۰
شایستهی خداوندگار!»
۲۷۳
دلقک
۲۷۴
[پنداری با خود]
۲۷۶
که باغِ عفونت
۲۷۷
میراثی گران است!
۲۷۹
باغِ عفونت
۲۸۰
باغِ عفونت
۲۸۱
باغِ عفونت...
۲۸۴
راوی
۲۸۵
امّا
۲۸۶
رعشهافکن
۲۸۷
پرسشی
۲۸۸
تنورهکشان
۲۸۹
گِرد بر گِردِ تو
۲۹۰
از آفاق
۲۹۱
برمیآید:
۲۹۲
شهادت دادهاند
۲۹۳
که وسعتِ بیحدودِ زمان را
۲۹۴
در گردشِ چارهجاییِ سال دریافتهای،
۲۹۵
شهادت دادهای
۲۹۶
که رازِ خدا را
۲۹۷
در قالبِ آدمی به چشم دیدهای
۲۹۸
و تداوم را
۲۹۹
در عشق.
۳۰۲
مدعیان
۳۰۳
هنگامی که آفتاب
۳۰۴
در پولکِ پوکِ برف
۳۰۵
هجّی میشود
۳۰۶
آیا بهار را
۳۰۷
از بوی تلخِ برگهای خشک
۳۰۸
که به گُلخن میسوزد
۳۰۹
تبسمی به لب خواهد گذشت؟
۳۱۲
دلقک
۳۱۳
نیشخندی
۳۱۴
آری.
۳۱۵
گزمهها قِدّیسانند!
۳۱۶
گزمهها
۳۱۷
قِدّیسانند!
۳۲۰
مدعیان
۳۲۱
... و حقیقتِ مطلقِ جهان، اکنون
۳۲۲
به جز این دو چشمِ بداندیشِ خونچکان نیست ــ
۳۲۵
یک مدعی
۳۲۶
این دو چشمِ خیره
۳۲۷
بر این سر
۳۲۸
که از پسِ شیشه و سنگ
۳۲۹
دزدانه
۳۳۰
تو را میپاید.
۳۳۳
دلقک
۳۳۴
میدانم!
۳۳۵
و به صداقتِ چشمانِ خویش اگر اعتماد میداشتم
۳۳۶
دیری از این پیش دانسته بودم
۳۳۷
که آنچه در پاکی آسمان نقش بسته است
۳۳۸
به جز تصویرِ دوردستِ من نیست.
۳۴۱
خطیب
۳۴۲
تو میباید خامُشی بگزینی
۳۴۳
به جز دروغات اگر پیامی
۳۴۴
نمیتواند بود،
۳۴۵
اما اگرت مجالِ آن هست
۳۴۶
که به آزادی
۳۴۷
نالهیی کنی
۳۴۸
فریادی درافکن
۳۴۹
و جانت را بهتمامی
۳۵۰
پشتوانهی پرتابِ آن کن!
۳۵۲
بهارِ ۱۳۵۰
۳۵۴
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو