سهراب سپهری · شرق اندوه

نیایش

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر
۲
قطره شود خورشیدی
۳
باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند
۴
روزن روزن.
۵
ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ .
۶
از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما
۷
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
۸
ما هسته پنهان تماشاییم.
۹
ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما
۱۰
باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و
۱۱
به خورشید تو پیوندیم.
۱۲
ما جنگل انبوه دگرگونی.
۱۳
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، برهم پیچ :
۱۴
شلاقی کن ، و بزن بر تن ما
۱۵
باشد که ز خاکستر ما ، در ما، جنگل یکرنگی بدر
۱۶
آرد سر.
۱۷
چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت.
۱۸
نم زن بر چهره ما
۱۹
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب
۲۰
از تابش تو ، و فرو افتد.
۲۱
بینایی ره گم کرد.
۲۲
یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
۲۳
باشد که تراود در ما ، همه تو.
۲۴
ما چنگیم: هر تار از ما دردی ، سودایی.
۲۵
زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز
۲۶
باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا نت
۲۷
خاموشی.
۲۸
آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.
۲۹
خود را در ما بفکن.
۳۰
باشد که فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی
۳۱
ننشیند در ما.
۳۲
هر سو مرز، هر سو نام.
۳۳
رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان
۳۴
باشد که بهم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند
۳۵
مرز، که نماند نام.
۳۶
ای دور از دست ! پر تنهایی خسته است.
۳۷
گه گاه ، شوری بوزان
۳۸
باشد که شیار پریدین در تو شود خاموش.

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.