صدای پای آب، نثار شبهای خاموش مادرم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اهل کاشانم.
۲
روزگارم بد نیست.
۳
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
۴
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
۵
دوستانی ، بهتر از آب روان.
۶
و خدایی که در این نزدیکی است:
۷
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
۸
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
۹
من مسلمانم.
۱۰
قبله ام یک گل سرخ.
۱۱
جانمازم چشمه، مهرم نور.
۱۲
دشت سجاده من.
۱۳
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
۱۴
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
۱۵
سنگ از پشت نمازم پیداست:
۱۶
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
۱۷
من نمازم را وقتی می خوانم
۱۸
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
۱۹
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم،
۲۰
پی قد قامت موج.
۲۱
کعبه ام بر لب آب ،
۲۲
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
۲۳
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
۲۴
حجر الاسود من روشنی باغچه است.
۲۵
اهل کاشانم.
۲۶
پیشه ام نقاشی است:
۲۷
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
۲۸
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
۲۹
دل تنهایی تان تازه شود.
۳۰
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
۳۱
پرده ام بی جان است.
۳۲
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.
۳۳
اهل کاشانم
۳۴
نسبم شاید برسد
۳۵
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک سیلک.
۳۶
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
۳۷
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
۳۸
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
۳۹
پدرم پشت زمان ها مرده است.
۴۰
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
۴۱
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
۴۲
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
۴۳
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
۴۴
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
۴۵
پدرم نقاشی می کرد.
۴۶
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
۴۷
خط خوبی هم داشت.
۴۸
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
۴۹
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
۵۰
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
۵۱
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
۵۲
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.
۵۳
آب بی فلسفه می خوردم.
۵۴
توت بی دانش می چیدم.
۵۵
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
۵۶
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
۵۷
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
۵۸
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
۵۹
فکر ،بازی می کرد.
۶۰
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
۶۱
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
۶۲
یک بغل آزادی بود.
۶۳
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
۶۴
طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.
۶۵
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.
۶۶
من به مهمانی دنیا رفتم:
۶۷
من به دشت اندوه،
۶۸
من به باغ عرفان،
۶۹
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
۷۰
رفتم از پله مذهب بالا.
۷۱
تا ته کوچه شک ،
۷۲
تا هوای خنک استغنا،
۷۳
تا شب خیس محبت رفتم.
۷۴
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
۷۵
رفتم، رفتم تا زن،
۷۶
تا چراغ لذت،
۷۷
تا سکوت خواهش،
۷۸
تا صدای پر تنهایی.
۷۹
چیزهایی دیدم در روی زمین:
۸۰
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
۸۱
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
۸۲
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
۸۳
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
۸۴
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
۸۵
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.
۸۶
بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
۸۷
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
۸۸
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر.
۸۹
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: شما
۹۰
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
۹۱
کاغذی دیدم ، از جنس بهار،
۹۲
موزه ای دیدم دور از سبزه،
۹۳
مسجدی دور از آب.
۹۴
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.
۹۵
قاطری دیدم بارش انشا
۹۶
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال.
۹۷
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو.
۹۸
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
۹۹
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
۱۰۰
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
۱۰۱
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
۱۰۲
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
۱۰۳
خاک از شیشه آن پیدا بود:
۱۰۴
کاکل پوپک ،
۱۰۵
خال های پر پروانه،
۱۰۶
عکس غوکی در حوض
۱۰۷
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
۱۰۸
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
۱۰۹
و بلوغ خورشید.
۱۱۰
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.
۱۱۱
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
۱۱۲
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
۱۱۳
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
۱۱۴
و به ادراک ریاضی حیات،
۱۱۵
پله هایی که به بام اشراق،
۱۱۶
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.
۱۱۷
مادرم آن پایین
۱۱۸
استکان ها را در خاطره شط می شست.
۱۱۹
شهر پیدا بود:
۱۲۰
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
۱۲۱
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
۱۲۲
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
۱۲۳
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
۱۲۴
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
۱۲۵
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
۱۲۶
و بزی از خزر نقشه جغرافی ، آب می خورد.
۱۲۷
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.
۱۲۸
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
۱۲۹
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
۱۳۰
مرد گاری چی در حسرت مرگ.
۱۳۱
عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
۱۳۲
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
۱۳۳
کلمه پیدا بود.
۱۳۴
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.
۱۳۵
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
۱۳۶
سمت مرطوب حیات.
۱۳۷
شرق اندوه نهاد بشری.
۱۳۸
فصل ول گردی در کوچه زن.
۱۳۹
بوی تنهایی در کوچه فصل.
۱۴۰
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
۱۴۱
سفر دانه به گل .
۱۴۲
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
۱۴۳
سفر ماه به حوض.
۱۴۴
فوران گل حسرت از خاک.
۱۴۵
ریزش تاک جوان از دیوار.
۱۴۶
بارش شبنم روی پل خواب.
۱۴۷
پرش شادی از خندق مرگ.
۱۴۸
گذر حادثه از پشت کلام.
۱۴۹
جنگ یک روزنه با خواهش نور.
۱۵۰
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
۱۵۱
جنگ تنهایی با یک آواز:
۱۵۲
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.
۱۵۳
جنگ خونین انار و دندان.
۱۵۴
جنگ نازی ها با ساقه ناز.
۱۵۵
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
۱۵۶
جنگ پیشانی با سردی مهر.
۱۵۷
حمله کاشی مسجد به سجود.
۱۵۸
حمله باد به معراج حباب صابون.
۱۵۹
حمله لشگر پروانه به برنامه دفع آفات.
۱۶۰
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر لوله کشی.
۱۶۱
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
۱۶۲
حمله واژه به فک شاعر.
۱۶۳
فتح یک قرن به دست یک شعر.
۱۶۴
فتح یک باغ به دست یک سار.
۱۶۵
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
۱۶۶
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
۱۶۷
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.
۱۶۸
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
۱۶۹
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
۱۷۰
قتل یک غصه به دستور سرود.
۱۷۱
قتل یک مهتاب به فرمان نئون.
۱۷۲
قتل یک بید به دست دولت.
۱۷۳
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.
۱۷۴
همه روی زمین پیدا بود:
۱۷۵
نظم در کوچه یونان می رفت.
۱۷۶
جغد در باغ معلق می خواند.
۱۷۷
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
۱۷۸
روی دریاچه آرام نگین ، قایقی گل می برد.
۱۷۹
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.
۱۸۰
مردمان را دیدم.
۱۸۱
شهرها را دیدم.
۱۸۲
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
۱۸۳
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
۱۸۴
نور و ظلمت را دیدم.
۱۸۵
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
۱۸۶
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
۱۸۷
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.
۱۸۸
اهل کاشانم، اما
۱۸۹
شهر من کاشان نیست.
۱۹۰
شهر من گم شده است.
۱۹۱
من با تاب ، من با تب
۱۹۲
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
۱۹۳
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
۱۹۴
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
۱۹۵
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
۱۹۶
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
۱۹۷
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
۱۹۸
چکچک چلچله از سقف بهار.
۱۹۹
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
۲۰۰
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
۲۰۱
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
۲۰۲
و ترک خوردن خودداری روح.
۲۰۳
من صدای قدم خواهش را می شنوم
۲۰۴
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
۲۰۵
ضربان سحر چاه کبوترها،
۲۰۶
تپش قلب شب آدینه،
۲۰۷
جریان گل میخک در فکر،
۲۰۸
شیهه پاک حقیقت از دور.
۲۰۹
من صدای وزش ماده را می شنوم
۲۱۰
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
۲۱۱
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
۲۱۲
روی موسیقی غمناک بلوغ،
۲۱۳
روی آواز انارستان ها.
۲۱۴
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
۲۱۵
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
۲۱۶
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.
۲۱۷
من به آغاز زمین نزدیکم.
۲۱۸
نبض گل ها را می گیرم.
۲۱۹
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
۲۲۰
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
۲۲۱
روح من کم سال است.
۲۲۲
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
۲۲۳
روح من بیکار است:
۲۲۴
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
۲۲۵
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
۲۲۶
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
۲۲۷
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
۲۲۸
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
۲۲۹
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
۲۳۰
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
۲۳۱
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
۲۳۲
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
۲۳۳
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
۲۳۴
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
۲۳۵
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.
۲۳۶
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
۲۳۷
من به سیبی خوشنودم
۲۳۸
و به بوییدن یک بوته بابونه.
۲۳۹
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
۲۴۰
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
۲۴۱
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
۲۴۲
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
۲۴۳
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
۲۴۴
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
۲۴۵
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
۲۴۶
ماه در خواب بیابان چیست ،
۲۴۷
مرگ در ساقه خواهش
۲۴۸
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
۲۴۹
زندگی رسم خوشایندی است.
۲۵۰
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
۲۵۱
پرشی دارد اندازه عشق.
۲۵۲
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
۲۵۳
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
۲۵۴
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
۲۵۵
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
۲۵۶
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
۲۵۷
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
۲۵۸
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
۲۵۹
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
۲۶۰
خبر رفتن موشک به فضا،
۲۶۱
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
۲۶۲
زندگی شستن یک بشقاب است.
۲۶۳
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
۲۶۴
زندگی مجذور آینه است.
۲۶۵
زندگی گل به توان ابدیت،
۲۶۶
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،
۲۶۷
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.
۲۶۸
هر کجا هستم ، باشم،
۲۶۹
آسمان مال من است.
۲۷۰
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
۲۷۱
چه اهمیت دارد
۲۷۲
گاه اگر می رویند
۲۷۳
قارچهای غربت؟
۲۷۴
من نمی دانم
۲۷۵
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
۲۷۶
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
۲۷۷
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
۲۷۸
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
۲۷۹
واژه ها را باید شست .
۲۸۰
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
۲۸۱
چترها را باید بست.
۲۸۲
زیر باران باید رفت.
۲۸۳
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
۲۸۴
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
۲۸۵
دوست را، زیر باران باید دید.
۲۸۶
عشق را، زیر باران باید جست.
۲۸۷
زیر باران باید با زن خوابید.
۲۸۸
زیر باران باید بازی کرد.
۲۸۹
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
۲۹۰
زندگی تر شدن پی در پی ،
۲۹۱
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنوناست.
۲۹۲
رخت ها را بکنیم:
۲۹۳
آب در یک قدمی است.
۲۹۴
روشنی را بچشیم.
۲۹۵
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
۲۹۶
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
۲۹۷
روی قانون چمن پا نگذاریم.
۲۹۸
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
۲۹۹
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
۳۰۰
و نگوییم که شب چیز بدی است.
۳۰۱
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
۳۰۲
و بیاریم سبد
۳۰۳
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
۳۰۴
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
۳۰۵
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
۳۰۶
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
۳۰۷
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
۳۰۸
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
۳۰۹
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
۳۱۰
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
۳۱۱
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
۳۱۲
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
۳۱۳
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
۳۱۴
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
۳۱۵
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
۳۱۶
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
۳۱۷
و نپرسیم کجاییم،
۳۱۸
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
۳۱۹
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
۳۲۰
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
۳۲۱
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
۳۲۲
پشت سر نیست فضایی زنده.
۳۲۳
پشت سر مرغ نمی خواند.
۳۲۴
پشت سر باد نمی آید.
۳۲۵
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
۳۲۶
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
۳۲۷
پشت سر خستگی تاریخ است.
۳۲۸
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.
۳۲۹
لب دریا برویم،
۳۳۰
تور در آب بیندازیم
۳۳۱
و بگیریم طراوت را از آب.
۳۳۲
ریگی از روی زمین برداریم
۳۳۳
وزن بودن را احساس کنیم.
۳۳۴
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
۳۳۵
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
۳۳۶
می رسد دست به سقف ملکوت.
۳۳۷
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
۳۳۸
گاه زخمی که به پا داشته ام
۳۳۹
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
۳۴۰
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
۳۴۱
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
۳۴۲
و نترسیم از مرگ
۳۴۳
(مرگ پایان کبوتر نیست.
۳۴۴
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
۳۴۵
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
۳۴۶
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
۳۴۷
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
۳۴۸
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
۳۴۹
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
۳۵۰
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
۳۵۱
مرگ گاهی ریحان می چیند.
۳۵۲
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
۳۵۳
گاه در سایه است به ما می نگرد.
۳۵۴
و همه می دانیم
۳۵۵
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)
۳۵۶
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.
۳۵۷
پرده را برداریم :
۳۵۸
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
۳۵۹
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
۳۶۰
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
۳۶۱
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
۳۶۲
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
۳۶۳
چیز بنویسد.
۳۶۴
به خیابان برود.
۳۶۵
ساده باشیم.
۳۶۶
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
۳۶۷
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
۳۶۸
کار ما شاید این است
۳۶۹
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
۳۷۰
پشت دانایی اردو بزنیم.
۳۷۱
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
۳۷۲
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
۳۷۳
هیجان ها را پرواز دهیم.
۳۷۴
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
۳۷۵
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.
۳۷۶
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
۳۷۷
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
۳۷۸
نام را باز ستانیم از ابر،
۳۷۹
از چنار، از پشه، از تابستان.
۳۸۰
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
۳۸۱
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
۳۸۲
کار ما شاید این است
۳۸۳
که میان گل نیلوفر و قرن
۳۸۴
پی آواز حقیقت بدویم.
۳۸۵
کاشان، قریه چنار، تابستان ۱۳۴۳
۳۸۶
کاشان، قریه چنار، تابستان ۱۳۴۳