مسافر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
۲
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
۳
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
۴
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
۵
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
۶
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
۷
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
۸
گرفته بود به دست
۹
و باد می زد خود را.
۱۰
مسافر از اتوبوس
۱۱
پیاده شد:
۱۲
چه آسمان تمیزی!
۱۳
و امتداد خیابان غربت او را برد.
۱۴
غروب بود.
۱۵
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
۱۶
مسافر آمده بود
۱۷
و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
۱۸
نشسته بود:
۱۹
دلم گرفته ،
۲۰
دلم عجیب گرفته است.
۲۱
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
۲۲
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
۲۳
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
۲۴
چه دره های عجیبی !
۲۵
و اسب ، یادت هست ،
۲۶
سپید بود
۲۷
و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
۲۸
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
۲۹
و بعد تونل ها ،
۳۰
دلم گرفته ،
۳۱
دلم عجیب گرفته است.
۳۲
و هیچ چیز ،
۳۳
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
۳۴
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
۳۵
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
۳۶
نمی رهاند.
۳۷
و فکر می کنم
۳۸
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
۳۹
شنیده خواهد شد.
۴۰
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
۴۱
چه سیب های قشنگی !
۴۲
حیات نشئه تنهایی است.
۴۳
و میزبان پرسید:
۴۴
قشنگ یعنی چه؟
۴۵
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
۴۶
و عشق ، تنها عشق
۴۷
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
۴۸
و عشق ، تنها عشق
۴۹
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
۵۰
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
۵۱
- و نوشداری اندوه؟
۵۲
- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.
۵۳
و حال ، شب شده بود.
۵۴
چراغ روشن بود.
۵۵
و چای می خوردند.
۵۶
- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
۵۷
- چقدر هم تنها!
۵۸
- خیال می کنم
۵۹
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
۶۰
- دچار یعنی
۶۱
- عاشق.
۶۲
- و فکر کن که چه تنهاست
۶۳
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
۶۴
- چه فکر نازک غمناکی !
۶۵
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
۶۶
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
۶۷
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
۶۸
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
۶۹
- نه ، وصل ممکن نیست ،
۷۰
همیشه فاصله ای هست .
۷۱
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
۷۲
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
۷۳
همیشه فاصله ای هست.
۷۴
دچار باید بود
۷۵
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
۷۶
حرام خواهد شد.
۷۷
و عشق
۷۸
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
۷۹
و عشق
۸۰
صدای فاصله هاست.
۸۱
صدای فاصله هایی که
۸۲
- غرق ابهامند
۸۳
- نه ،
۸۴
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
۸۵
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
۸۶
همیشه عاشق تنهاست.
۸۷
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
۸۸
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
۸۹
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
۹۰
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
۹۱
به آب می بخشند.
۹۲
و خوب می دانند
۹۳
که هیچ ماهی هرگز
۹۴
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
۹۵
و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق
۹۶
در آب های هدایت روانه می گردند
۹۷
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
۹۸
- هوای حرف تو آدم را
۹۹
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
۱۰۰
و در عروق چنین لحن
۱۰۱
چه خون تازه محزونی!
۱۰۲
حیاط روشن بود
۱۰۳
و باد می آمد
۱۰۴
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.
۱۰۵
اتاق خلوت پاکی است.
۱۰۶
برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد!
۱۰۷
دلم عجیب گرفته است.
۱۰۸
خیال خواب ندارم.
۱۰۹
کنار پنجره رفت
۱۱۰
و روی صندلی نرم پارچه ای
۱۱۱
نشست :
۱۱۲
هنوز در سفرم .
۱۱۳
خیال می کنم
۱۱۴
در آب های جهان قایقی است
۱۱۵
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
۱۱۶
سرود زنده دریانوردهای کهن را
۱۱۷
به گوش روزنه های فصول می خوانم
۱۱۸
و پیش می رانم.
۱۱۹
مرا سفر به کجا می برد؟
۱۲۰
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
۱۲۱
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
۱۲۲
گشوده خواهد شد؟
۱۲۳
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
۱۲۴
و بی خیال نشستن
۱۲۵
و گوش دادن به
۱۲۶
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
۱۲۷
و در کدام بهار
۱۲۸
درنگ خواهد کرد
۱۲۹
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
۱۳۰
شراب باید خورد
۱۳۱
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
۱۳۲
همین.
۱۳۳
کجاست سمت حیات ؟
۱۳۴
من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟
۱۳۵
و گوش کن ، که همین حرف در تمام سفر
۱۳۶
همیشه پنجره خواب را بهم میزند.
۱۳۷
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند؟
۱۳۸
درست فکر کن
۱۳۹
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
۱۴۰
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟
۱۴۱
درست فکر کن
۱۴۲
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
۱۴۳
چه چیز پلک ترا می فشرد،
۱۴۴
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
۱۴۵
سفر دارز نبود:
۱۴۶
عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.
۱۴۷
و در مصاحبه باد و شیروانی ها
۱۴۸
اشاره ها به سر آغاز هوش بر میگشت.
۱۴۹
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
۱۵۰
به جاجرود خروشان نگاه می کردی ،
۱۵۱
چه اتفاق افتاد
۱۵۲
که خواب سبز تار سارها درو کردند ؟
۱۵۳
و فصل ؟ فصل درو بود.
۱۵۴
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
۱۵۵
کتاب فصل ورق خورد
۱۵۶
و سطر اول این بود:
۱۵۷
حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه حوا است.
۱۵۸
نگاه می کردی :
۱۵۹
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.
۱۶۰
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
۱۶۱
نگاه می کردی ،
۱۶۲
حضور سبز قبایی میان شبدرها
۱۶۳
خراش صورت احساس را مرمت کرد.
۱۶۴
ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
۱۶۵
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
۱۶۶
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
۱۶۷
و روی شانه ما دست می گذارد
۱۶۸
و ما حرارت انگشت های روشن او را
۱۶۹
بسان سم گوارایی
۱۷۰
کنار حادثه سر می کشیم.
۱۷۱
و نیز، یادت هست،
۱۷۲
و روی ترعه آرام ؟
۱۷۳
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
۱۷۴
که وقت از پس منشور دیده می شد
۱۷۵
تکان قایق ، ذهن ترا تکانی داد:
۱۷۶
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .
۱۷۷
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
۱۷۸
و فوت باید کرد
۱۷۹
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.
۱۸۰
کجاست سنگ رنوس ؟
۱۸۱
من از مجاورت یک درخت می آیم
۱۸۲
که روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود :
۱۸۳
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.
۱۸۴
شراب را بدهید
۱۸۵
شتاب باید کرد:
۱۸۶
من از سیاحت در یک حماسه می آیم
۱۸۷
و مثل آب
۱۸۸
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
۱۸۹
روانم.
۱۹۰
سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
۱۹۱
و ایستادم تا
۱۹۲
دلم قرار بگیرد،
۱۹۳
صدای پرپری آمد
۱۹۴
و در که باز شد
۱۹۵
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
۱۹۶
و بار دگر ، در زیر آسمان مزامیر،
۱۹۷
در آن سفر که لب رودخانه بابل
۱۹۸
به هوش آمدم،
۱۹۹
نوای بربط خاموش بود
۲۰۰
و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
۲۰۱
و چند بربط بی تاب
۲۰۲
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.
۲۰۳
و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
۲۰۴
به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
۲۰۵
اشاره می کردند.
۲۰۶
و من بلند بلند
۲۰۷
کتاب جامعه می خواندم.
۲۰۸
و چند زارع لبنانی
۲۰۹
که زیر سدر کهن سالی
۲۱۰
نشسته بودند
۲۱۱
مرکبات درختان خویش را در ذهن
۲۱۲
شماره می کردند.
۲۱۳
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
۲۱۴
به خط لوح حمورابی
۲۱۵
نگاه می کردند.
۲۱۶
و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
۲۱۷
مرور می کردم.
۲۱۸
سفر پر از سیلان بود.
۲۱۹
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
۲۲۰
گرفته بود و سیاه
۲۲۱
و بوی روغن می داد.
۲۲۲
و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ،
۲۲۳
شیارهای غریزه، و سایه های مجال
۲۲۴
کنار هم بودند.
۲۲۵
میان راه سفر، از سرای مسلولین
۲۲۶
صدای سرفه می آمد.
۲۲۷
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
۲۲۸
شیار روشن جت ها را
۲۲۹
نگاه می کردند
۲۳۰
و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند،
۲۳۱
سپورهای خیابان سرود می خواندند
۲۳۲
و شاعران بزرگ
۲۳۳
به برگ های مهاجر نماز می بردند.
۲۳۴
و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن
۲۳۵
به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
۲۳۶
به غربت تر یک جوی می پیوست،
۲۳۷
به برق ساکت یک فلس،
۲۳۸
به آشنایی یک لحن،
۲۳۹
به بیکرانی یک رنگ.
۲۴۰
سفر مرا به زمین های استوایی برد.
۲۴۱
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
۲۴۲
چه خوب یادم هست
۲۴۳
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
۲۴۴
وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.
۲۴۵
من از مصاحبت آفتاب می آیم،
۲۴۶
کجاست سایه؟
۲۴۷
ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
۲۴۸
و بوی چیدن از دست باد می آید
۲۴۹
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
۲۵۰
و به حال بیهوشی است.
۲۵۱
در این کشاکش رنگین، کسی چه می داند
۲۵۲
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.
۲۵۳
هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را
۲۵۴
نمی شناسد.
۲۵۵
هنوز برگ
۲۵۶
سوار حرف اول باد است.
۲۵۷
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
۲۵۸
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
۲۵۹
و در مدار درخت
۲۶۰
طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.
۲۶۱
صدای همهمه می آید.
۲۶۲
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
۲۶۳
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
۲۶۴
به من می آموزند،
۲۶۵
فقط به من.
۲۶۶
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
۲۶۷
وگوشواره عرفان نشان تبت را
۲۶۸
برای گوش بی آذین دختران بنارس
۲۶۹
کنار جاده سرنات شرح داده ام.
۲۷۰
به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
۲۷۱
تمام وزن طراوت را
۲۷۲
که من
۲۷۳
دچار گرمی گفتارم.
۲۷۴
و ای تمام درختان زینت خاک فلسطین
۲۷۵
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
۲۷۶
به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف طور می آید
۲۷۷
و از حرارت تکلیم در تب و تاب است.
۲۷۸
ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد
۲۷۹
و شاهراه هوا را
۲۸۰
شکوه شاه پرکهای انتشار حواس
۲۸۱
سپید خواهد کرد
۲۸۲
برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!
۲۸۳
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.
۲۸۴
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
۲۸۵
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
۲۸۶
به دوش پلک تر اوست.
۲۸۷
هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
۲۸۸
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.
۲۸۹
هنوز تاجز یزدی ، کنار جاده ادویه
۲۹۰
به بوی امتعه هند می رود از هوش.
۲۹۱
و در کرانه هامون، هنوز می شنوی :
۲۹۲
- بدی تمام زمین را فرا گرفت.
۲۹۳
- هزار سال گذشت،
۲۹۴
- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
۲۹۵
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.
۲۹۶
و نیمه راه سفر، روی ساحل جمنا
۲۹۷
نشسته بودم
۲۹۸
و عکس تاج محل را در آب
۲۹۹
نگاه می کردم:
۳۰۰
دوام مرمری لحظه های اکسیری
۳۰۱
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
۳۰۲
ببین، دو بال بزرگ
۳۰۳
به سمت حاشیه روح آب در سفرند.
۳۰۴
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.
۳۰۵
بیا، و ظلمت ادراک را چراغان کن
۳۰۶
که یک اشاره بس است:
۳۰۷
حیات ضربه آرامی است
۳۰۸
به تخته سنگ مگار
۳۰۹
و در مسیر سفر مرغ های باغ نشاط
۳۱۰
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
۳۱۱
به من سلامت یک سرو را نشان دادند.
۳۱۲
و من عبادت احساس را،
۳۱۳
و به پاس روشنی حال،
۳۱۴
کنار تال نشستم، و گرم زمزمه کردم.
۳۱۵
عبور باید کرد
۳۱۶
و هم نورد افق های دور باید شد
۳۱۷
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.
۳۱۸
عبور باید کرد
۳۱۹
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.
۳۲۰
من از کنار تغزل عبور می کردم
۳۲۱
و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.
۳۲۲
زنی شنید،
۳۲۳
کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.
۳۲۴
در ابتدای خودش بود
۳۲۵
و دست بدوی او شبنم دقایق را
۳۲۶
به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.
۳۲۷
من ایستادم.
۳۲۸
و آفتاب تغزل بلند بود
۳۲۹
و من مواظب تبخیر خوابها بودم
۳۳۰
و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن
۳۳۱
شماره می کردم:
۳۳۲
خیال می کردیم
۳۳۳
بدون حاشیه هستیم.
۳۳۴
خیال می کردیم
۳۳۵
بدون حاشیه هستیم.
۳۳۶
خیال می کردیم
۳۳۷
میان متن اساطیری تشنج ریباس
۳۳۸
شناوریم
۳۳۹
و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.
۳۴۰
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
۳۴۱
که چشم زن به من افتاد:
۳۴۲
صدای پای تو آمد، خیال کردم باد
۳۴۳
عبور می کند از روی پرده های قدیمی.
۳۴۴
صدای پای ترا در حوالی اشیا
۳۴۵
شنیده بودم.
۳۴۶
- کجاست جشن خطوط؟
۳۴۷
- نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من.
۳۴۸
- من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
۳۴۹
- و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
۳۵۰
پر از سوح عطش کن.
۳۵۱
- کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
۳۵۲
دقیق خواهد شد
۳۵۳
و راز رشد پنیرک را
۳۵۴
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
۳۵۵
- و در تراکم زیبای دست ها، یک روز،
۳۵۶
صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
۳۵۷
- ودر کدام زمین بود
۳۵۸
که روی هیچ نشستیم
۳۵۹
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟
۳۶۰
- جرقه های محال از وجود بر می خاست.
۳۶۱
- کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
۳۶۲
و نا پدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟
۳۶۳
- و در مکالمه جسم ها مسیر سپیدار
۳۶۴
چقدر روشن بود !
۳۶۵
- کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟
۳۶۶
عبور باید کرد .
۳۶۷
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
۳۶۸
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
۳۶۹
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
۳۷۰
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
۳۷۱
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
۳۷۲
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
۳۷۳
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
۳۷۴
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
۳۷۵
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
۳۷۶
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
۳۷۷
و در تنفس تنهایی
۳۷۸
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
۳۷۹
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
۳۸۰
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
۳۸۱
حضور هیچ ملایم را
۳۸۲
به من نشان بدهید.
۳۸۳
بابل، بهار ۱۳۴۵