دعوت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
۲
چرا بیهوده می گویی ، دل چون آهنی دارم
۳
نمی دانی ، نمی دانی ، که من جز چشم افسونگر
۴
در این جام لبانم ، بادهٔ مرد افکنی دارم
۷
چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم
۸
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
۹
نمی ترسی ، نمی ترسی ، که بنویسند نامت را
۱۰
به سنگ تیرهٔ گوری ، شب غمناک خاموشی
۱۳
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
۱۴
فدای لحظه ای شادی ، کن این رویای هستی را
۱۵
لبت را بر لبم بگذار کز این ، ساغر پر می
۱۶
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
۱۹
تو را افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
۲۰
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی
۲۱
دروغ است این اگر ، پس آن دو چشم راز گویت را
۲۲
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی