فروغ فرخزاد · اسیر

دختر و بهار

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
۲
ای دختر بهار حسد می برم به تو
۳
عطر و گل و ترانه و سر مستی تو را
۴
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
۷
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
۸
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
۹
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
۱۰
آن بالهای نازک زیبای خسته را
۱۳
خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش
۱۴
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
۱۵
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
۱۶
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید
۱۹
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
۲۰
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
۲۱
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
۲۲
ای بس بهارها که بهاری نداشتم !
۲۵
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
۲۶
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
۲۷
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
۲۸
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.