فروغ فرخزاد · ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
و این منم
۲
زنی تنها
۳
در آستانهٔ فصلی سرد
۴
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
۵
و یأس ساده و غمناک آسمان
۶
و ناتوانی این دستهای سیمانی
۷
زمان گذشت
۸
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
۹
چهار بار نواخت
۱۰
امروز روز اول دیماه است
۱۱
من راز فصل ها را می دانم
۱۲
و حرف لحظه ها را می فهمم
۱۳
نجات دهنده در گور خفته است
۱۴
و خاک ، خاک پذیرنده
۱۵
اشارتیست به آرامش
۱۷
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت .
۱۹
در کوچه باد می آید
۲۰
در کوچه باد می آید
۲۱
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
۲۲
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
۲۳
و این زمان خستهٔ مسلول
۲۴
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
۲۵
مردی که رشته های آبی رگهایش
۲۶
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
۲۷
بالا خزیده اند
۲۸
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
۲۹
تکرار می کنند
۳۰
ــ سلام
۳۱
ــ سلام
۳۲
و من به جفت گیری گلها می اندیشم .
۳۴
در آستانهٔ فصلی سرد
۳۵
در محفل عزای آینه ها
۳۶
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
۳۷
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
۳۸
چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان
۳۹
صبور ،
۴۰
سنگین ،
۴۱
سرگردان ،
۴۲
فرمان ایست داد .
۴۳
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچ وقت زنده نبوده ست .
۴۵
در کوچه باد می آید
۴۶
کلاغهای منفرد انزوا
۴۷
در باغ های پیر کسالت میچرخند
۴۸
و نردبام
۴۹
چه ارتفاع حقیری دارد
۵۱
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
۵۲
با خود به قصر قصه ها بردند
۵۳
و اکنون دیگر
۵۴
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
۵۵
و گیسوان کودکیش را
۵۶
در آبهای جاری خواهد ریخت
۵۷
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
۵۸
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
۶۰
ای یار ، ای یگانه ترین یار
۶۱
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
۶۲
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
۶۳
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
۶۴
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
۶۵
انگار
۶۶
آن شعلهٔ بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها می سوخت
۶۷
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود .
۶۹
در کوچه باد می آید
۷۰
این ابتدای ویرانیست
۷۱
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
۷۲
ستاره های عزیز
۷۳
ستاره های مقوایی عزیز
۷۴
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
۷۵
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
۷۶
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
۷۷
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد .
۷۸
من سردم است
۷۹
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
۸۰
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
۸۱
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
۸۲
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
۸۳
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
۸۵
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
۸۶
من سردم است و می دانم
۸۷
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
۸۸
جز چند قطره خون
۸۹
چیزی به جا نخواهد ماند .
۹۰
خطوط را رها خواهم کرد
۹۱
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
۹۲
و از میان شکلهای هندسی محدود
۹۳
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
۹۴
من عریانم ، عریانم ، عریانم
۹۵
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
۹۶
و زخم های من همه از عشق است
۹۷
از عشق ، عشق ، عشق .
۹۸
من این جزیرهٔ سرگردان را
۹۹
از انقلاب اقیانوس
۱۰۰
و انفجار کوه گذر داده ام
۱۰۱
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
۱۰۲
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .
۱۰۴
سلام ای شب معصوم !
۱۰۵
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
۱۰۶
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
۱۰۷
و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بید ها
۱۰۸
ارواح مهربان تبرها را می بویند
۱۰۹
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم
۱۱۰
و این جهان به لانهٔ ماران مانند است
۱۱۱
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
۱۱۲
که همچنان که تو را می بوسند
۱۱۳
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند .
۱۱۴
سلام ای شب معصوم !
۱۱۶
میان پنجره و دیدن
۱۱۷
همیشه فاصله ایست .
۱۱۸
چرا نگاه نکردم ؟
۱۱۹
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد ...
۱۲۱
چرا نگاه نکردم ؟
۱۲۲
انگار مادرم گریسته بود آن شب
۱۲۳
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
۱۲۴
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
۱۲۵
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،
۱۲۶
و آن کسی که نیمهٔ من بود به درون نطفهٔ من بازگشته بود
۱۲۷
و من درآینه می دیدمش ،
۱۲۸
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
۱۲۹
و ناگهان صدایم کرد
۱۳۰
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
۱۳۱
انگار مادرم گریسته بود آن شب .
۱۳۲
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچهٔ مسدود سر کشید
۱۳۳
چرا نگاه نکردم ؟
۱۳۴
تمام لحظه های سعادت می دانستند
۱۳۵
که دست های تو ویران خواهد شد
۱۳۶
و من نگاه نکردم
۱۳۷
تا آن زمان که پنجرهٔ ساعت
۱۳۸
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
۱۳۹
چهار بار نواخت
۱۴۰
و من به آن زن کوچک برخوردم
۱۴۱
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
۱۴۲
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
۱۴۳
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
۱۴۴
با خود به سوی بستر شب می برد .
۱۴۶
آیا دوباره گیسوانم را
۱۴۷
در باد شانه خواهم زد ؟
۱۴۸
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
۱۴۹
و شمعدانی ها را
۱۵۰
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
۱۵۱
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
۱۵۲
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟
۱۵۴
به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )
۱۵۵
گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
۱۵۶
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم )
۱۵۸
انسان پوک
۱۵۹
انسان پوک پر از اعتماد
۱۶۰
نگاه کن که دندانهایش
۱۶۱
چگونه وقت جویدن سرود می خواند
۱۶۲
و چشمهایش
۱۶۳
چگونه وقت خیره شدن می درند
۱۶۴
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :
۱۶۵
صبور ،
۱۶۶
سنگین ،
۱۶۷
سرگردان .
۱۶۹
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
۱۷۰
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
۱۷۱
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند
۱۷۲
ــ سلام
۱۷۳
ــ سلام
۱۷۴
آیا تو هرگز آن چهار لالهٔ آبی را
۱۷۵
بوییده ای ؟ ...
۱۷۷
زمان گذشت
۱۷۸
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
۱۷۹
شب پشت شیشه های پنجره سُر می خورد
۱۸۰
و با زبان سردش
۱۸۱
ته مانده های روز رفته را به درون می کشید
۱۸۳
من از کجا می آیم ؟
۱۸۴
من از کجا می آیم ؟
۱۸۵
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
۱۸۶
هنوز خاک مزارش تازه ست
۱۸۷
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم ...
۱۸۹
چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
۱۹۰
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
۱۹۱
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
۱۹۲
و چلچراغها را
۱۹۳
از ساقه های سیمی می چیدی
۱۹۴
و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی
۱۹۵
تا آن بخار گیج که دنبالهٔ حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
۱۹۶
و آن ستاره های مقوایی
۱۹۷
به گرد لایتناهی می چرخیدند .
۱۹۸
چرا کلام را به صدا گفتند ؟
۱۹۹
چرا نگاه را به خانهٔ دیدار میهمان کردند !
۲۰۰
چرا نوازش را
۲۰۱
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
۲۰۲
نگاه کن که در اینجا
۲۰۳
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
۲۰۴
و با نگاه نواخت
۲۰۵
و با نوازش از رمیدن آرمید
۲۰۶
به تیرهای توهّم
۲۰۷
مصلوب گشته است .
۲۰۸
و جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
۲۰۹
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
۲۱۰
چگونه روی گونه او مانده ست .
۲۱۲
سکوت چیست ، چیست ، چیست ای یگانه ترین یار ؟
۲۱۳
سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته
۲۱۴
من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان
۲۱۵
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .
۲۱۶
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ. بهار .
۲۱۷
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم .
۲۱۸
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد .
۲۲۰
این کیست این کسی که روی جادهٔ ابدیت
۲۲۱
به سوی لحظهٔ توحید می رود
۲۲۲
و ساعت همیشگیش را
۲۲۳
با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند .
۲۲۴
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
۲۲۵
آغاز قلب روز نمی داند
۲۲۶
آغاز بوی ناشتایی می داند
۲۲۷
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
۲۲۸
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .
۲۳۰
پس آفتاب سر انجام
۲۳۱
در یک زمان واحد
۲۳۲
بر هر دو قطب نا امید نتابید .
۲۳۳
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .
۲۳۵
و من چنان پُرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
۲۳۷
جنازه های خوشبخت
۲۳۸
جنازه های ملول
۲۳۹
جنازه های ساکت متفکر
۲۴۰
جنازه های خوش برخورد ، خوش پوش ، خوش خوراک
۲۴۱
در ایستگاه های وقت های معین
۲۴۲
و در زمینهٔ مشکوک نورهای موقت
۲۴۳
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی ...
۲۴۴
آه .
۲۴۵
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
۲۴۶
و این صدای سوتهای توقف
۲۴۷
در لحظه ای که باید ، باید ، باید
۲۴۸
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
۲۴۹
مردی که از کنار درختان خیس می گذرد ...
۲۵۱
من از کجا می آیم ؟
۲۵۳
به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )
۲۵۴
گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
۲۵۵
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . )
۲۵۷
سلام ای غرابت تنهایی
۲۵۸
اتاق را به تو تسلیم می کنم
۲۵۹
چرا که ابرهای تیره همیشه
۲۶۰
پیغمبران آیه های تازهٔ تطهیرند
۲۶۱
و در شهادت یک شمع
۲۶۲
راز منوری است که آن را
۲۶۳
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند .
۲۶۵
ایمان بیاوریم
۲۶۶
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
۲۶۷
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
۲۶۸
به داسهای واژگون شدهٔ بیکار
۲۶۹
و دانه های زندانی .
۲۷۰
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
۲۷۲
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
۲۷۳
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
۲۷۴
و سال دیگر ، وقتی بهار
۲۷۵
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
۲۷۶
و در تنش فوران می کنند
۲۷۷
فواره های سبز ساقه های سبکبار
۲۷۸
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
۲۸۰
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.