مهدی اخوان ثالث · آخر شاهنامه

پیامی از آن سوی پایان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
۲
به الهامان سوخته ست،‌ لب‌ها خاموش
۳
نه اشکی، نه لبخندی،‌و نه حتی یادی از لب‌ها و چشم‌ها
۴
زیراک اینجا اقیانوسی ست که هر به دستی از سواحلش
۵
مصب رودهای بی زمان بودن است
۶
وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
۷
همه خبرها دروغ بود
۸
و همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
۹
بسان گام‌های بدرقه کنندگان تابوت
۱۰
از لب گور پیش‌تر آمدن نتوانستند
۱۱
باری ازین گونه بود
۱۲
فرجام همه گناهان و بی‌گناهی
۱۳
نه پیشوازی بود و خوشامدی،‌نه چون و چرا بود
۱۴
و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد: کیست؟
۱۵
زیرک اینجا سر دستان سکون است
۱۶
در اقصی پرکنه های سکوت
۱۷
سوت، کور، برهوت
۱۸
حباب‌های رنگین، در خواب‌های سنگین
۱۹
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
۲۰
و سیا سایهٔ دودها،‌در اوج وجودشان،‌گویی نبودند
۲۱
باغ‌های میوه و باغ گل‌های آتش را فراموش کردیم
۲۲
دیگر از هر بیم و امید آسوده‌ایم
۲۳
گویا هرگز نبودیم،نبوده‌ایم
۲۴
هر یک از ما، در مهگون افسانه‌های بودن
۲۵
هنگامی که می‌پنداشتیم هستیم
۲۶
خدایی را، گرچه به انکار
۲۷
انگار
۲۸
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می‌کشیدیم
۲۹
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
۳۰
زیرا خدایان ما
۳۱
چون اشک‌های بدرقه کنندگان
۳۲
بر گورهامان خشکیدند و پیش‌تر نتوانستند آمد
۳۳
ما در سایهٔ آوار تخته سنگ‌های سکوت آرمیده‌ایم
۳۴
گامهامان بی صداست
۳۵
نه بامدادی، نه غروبی
۳۶
وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی‌درخشد
۳۷
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
۳۸
اینجا نسیم اگر بود بر چه می‌وزید؟
۳۹
نه سینهٔ زورقی، نه دست پارویی
۴۰
اینجا امواج اگر بود، با که در می‌آویخت؟
۴۱
چه آرام است این پهناور، این دریا
۴۲
دلهاتان روشن باد
۴۳
سپاس شما را، سپاس و دیگر سپاس
۴۴
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
۴۵
زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی‌تراود
۴۶
خانه هاتان آباد
۴۷
بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده‌ای مفرازید
۴۸
زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
۴۹
و های،‌ زنجیرها! این زنجموره هاتان را بس کنید
۵۰
اما سرودها و دعاهاتان این شب کورها
۵۱
که روز همه روز،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
۵۲
بسیار ناتوان‌تر از آنند که صخره‌های سکوت را بشکافند
۵۳
و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
۵۴
به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
۵۵
بادا شما را آن نان و حلواها
۵۶
بادا شما را خوان‌ها، خرماها
۵۷
ما را اگر دهانی و دندانی می‌بود،‌در کار خنده می‌کردیم
۵۸
بر این‌ها و آنهاتان
۵۹
بر شمع‌ها، دعاها،‌خوانهاتان
۶۰
در آستانهٔ گور خدا و شیطان ایستاده بودند
۶۱
و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
۶۲
باز پس می‌گرفتند
۶۳
آن رنگ و آهنگ‌ها، آرایه و پیرایه‌ها، شعر و شکایت‌ها
۶۴
و دیگر آنچه ما را بود،‌بر جا ماند
۶۵
پروا و پروانهٔ همسفری با ما نداشت
۶۶
تنها، تنهایی بزرگ ما
۶۷
که نه خدا گرفت آن را، نه شیطان
۶۸
با ما چو خشم ما به درون آمد
۶۹
کنون او
۷۰
این تنهایی بزرگ
۷۱
با ما شگفت گسترشی یافته
۷۲
این است ماجرا
۷۳
ما نوباوگان این عظمتیم
۷۴
و راستی
۷۵
آن اشک‌های شور،زادهٔ این گریه‌های تلخ
۷۶
وین ضجه‌های جگرخراش و دردآلودتان
۷۷
برای ما چه می‌توانند کرد؟
۷۸
در عمق این ستون‌های بلورین دل نمک
۷۹
تندیس من‌های شما پیداست
۸۰
دیگر به تنگ آمده‌ایم الحق
۸۱
و سخت ازین مرثیه خوانی‌ها بیزاریم
۸۲
زیرا اگر تنها گریه کنید، اگر با هم
۸۳
اگر بسیار اگر کم
۸۴
در پیچ و خم کوره راه‌های هر مرثیه‌تان
۸۵
دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
۸۶
آه
۸۷
آن نازنین که رفت
۸۸
حقا چه ارجمند و گرامی بود
۸۹
گویی فرشته بود نه آدم
۹۰
در باغ آسمان و زمین، ما گیاه و او
۹۱
گل بود، ماه بود
۹۲
با من چه مهربان و چه دلجو، چه جان نثار
۹۳
او رفت، خفت،‌ حیف
۹۴
او بهترین،‌عزیزترین دوستان من
۹۵
جان من و عزیزتر از جان من
۹۶
بس است
۹۷
بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
۹۸
ما، از شما چه پنهان،‌دیگر
۹۹
از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
۱۰۰
نه نیز خشمگین و نه دلگیر
۱۰۱
دیگر به سر رسیده قصهٔ ما،‌مثل غصه‌مان
۱۰۲
این اشکهاتان را
۱۰۳
بر من‌های بی کس مانده‌تان نثار کنید
۱۰۴
من‌های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
۱۰۵
تندیس‌های بلورین دل نمک
۱۰۶
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
۱۰۷
و آوار تخته سنگ‌های بزرگ تنهایی
۱۰۸
مرگ ما را به سراپردهٔ تاریک و یخ زدهٔ خویش برد
۱۰۹
بهانه‌ها مهم نیست
۱۱۰
اگر به کالبد بیماری، چون ماری آهسته سوی ما خزید
۱۱۱
و گر که رعدش غرید و مثل برق فرود آمد
۱۱۲
اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
۱۱۳
پیر بودیم یا جوان،به هنگام بود یا ناگهان
۱۱۴
هر چه بود ماجرا این بود
۱۱۵
مرگ، مرگ، مرگ
۱۱۶
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
۱۱۷
دیگر بس است مرثیه،‌دیگر بس است گریه و زاری
۱۱۸
ما خسته‌ایم، آخر
۱۱۹
ما خوابمان می‌اید دیگر
۱۲۰
ما را به حال خود بگذارید
۱۲۱
اینجا سرای سرد سکوت است
۱۲۲
ما موج‌های خامش آرامشیم
۱۲۳
با صخره‌های تیره ترین کوری و کری
۱۲۴
پوشانده‌اند سخت چشم و گوش روزنه‌ها را
۱۲۵
بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک و پیامی اینجا نمی‌رسد
۱۲۶
شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
۱۲۷
کاین جا نه میوه‌ای نه گلی، هیچ هیچ هیچ
۱۲۸
تا پر کنید هر چه توانید و می‌توان
۱۲۹
زنبیل‌های نوبت خود را
۱۳۰
از هر گل و گیاه و میوه که می‌خواهید
۱۳۱
یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
۱۳۲
و شاخه‌های عمرتان را ستاره باران کنید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.