مهدی اخوان ثالث · آخر شاهنامه

خفتگان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند
۲
رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور
۳
و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور
۴
با من و دردی کهن،‌ تجدید عهد صحبتی کردند
۵
من به رنگ رفته‌شان، وز تار و پود مرده‌شان بیمار
۶
و نقوش در هم و افسرده‌شان، غمبار
۷
خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم
۸
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند
۹
من نمی‌گفتم کجایند آن همه بافندهٔ رنجور
۱۰
روز را با چند پاس از شب به خلط سینه‌ای
۱۱
در مزبل افتاده بنام سکه‌ای مزدور
۱۲
یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گلهٔ خوش چرا
۱۳
در دشت و در دامن
۱۴
یا کجا گل‌ها و ریحان‌های رنگ افکن
۱۵
من نمی‌رفتم به راه دور
۱۶
به همین نزدیک‌ها اندیشه می‌کردم
۱۷
همین شش سال و اندی پیش
۱۸
که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می‌هشت
۱۹
گام خویش
۲۰
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خاک و خاموشی
۲۱
پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
۲۲
لاجرم زی شهر بند رازهای تیرهٔ هستی
۲۳
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم
۲۴
دیدم ایشان نیز
۲۵
سوی من گفتی نگاه عبرتی کردند
۲۶
گفتم: ای گل‌ها و ریحان‌های روی‌ات بر مزار او
۲۷
ای بی آزرمان زیبا رو
۲۸
ای دهان‌های مکندهٔ هستی بی اعتبار او
۲۹
رنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را بکار آید
۳۰
بیندش چشم و پسندد دل
۳۱
چون به سیر مرغزاری، بوده روزی گور زار، آید؟
۳۲
خواندم این پیغام و خندیدم
۳۳
و، به دل،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم
۳۴
خفتگان نقش قالی همنوا با من
۳۵
می‌شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.