و ندانستن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
۲
یک شب پاک اهورایی
۳
بود و پیدا بود
۴
بر بلندی همگنان خاموش
۵
گرد هم بودند
۶
لیک پنداری
۷
هر کسی با خویش تنها بود
۸
ماه میتابید و شب آرام و زیبا بود
۹
جمله آفاق جهان پیدا
۱۰
اختران روشنتر از هر شب
۱۱
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
۱۲
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
۱۳
اینک این پرسنده میپرسد
۱۴
پرسنده: من شنیدستم
۱۵
تا جهان باقی ست مرزی هست
۱۶
بین دانستن
۱۷
و ندانستن
۱۸
تو بگو، مزدک! چه میدانی؟
۱۹
آن سوی این مرز ناپیدا
۲۰
چیست؟
۲۱
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟
۲۲
مزدک: من جز اینجایی که میبینم نمیدانم
۲۳
پرسنده: یا جز اینجایی که میدانی نمیبینی
۲۴
مزدک: من نمیدانم چه آنچه یا کجا آنجاست
۲۵
بودا: از همین دانستن و دیدن
۲۶
یا ندانستن سخن میرفت
۲۷
زرتشت: آه، مزدک! کاش میدیدی
۲۸
شهر بند رازها آنجاست
۲۹
اهرمن آنجا، اهورا نیز
۳۰
بودا: پهندشت نیروانا نیز
۳۱
پرسنده: پس خدا آنجاست؟
۳۲
هان؟
۳۳
شاید خدا آنجاست
۳۴
بین دانستن
۳۵
و ندانستن
۳۶
تا جهان باقی ست مرزی هست
۳۷
همچنان بوده ست
۳۸
تا جهان بوده ست