مهدی اخوان ثالث · زمستان

شکار (یک منظومه)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
۱
۲
وقتی که روز آمده، ‌اما نرفته شب
۳
صیاد پیر، ‌گنج کهنسال آزمون
۴
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ای
۵
ناشسته رو، ‌ ز خانه گذارد قدم برون
۶
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان
۷
خوابیده است، و خفته بسی رازها در او
۸
اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان
۹
افکنده‌اند و لوله ز آوزها در او
۱۰
تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش
۱۱
دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند
۱۲
مانند روزهای دگر، شهر خویش را
۱۳
گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند
۱۴
۲
۱۵
پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز
۱۶
هان، خواب گویی از سر جنگل پریده است
۱۷
صیاد پیر، ‌شانه گرانبار از تفنگ
۱۸
اینک به آستانهٔ جنگل رسیده است
۱۹
آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند
۲۰
تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه
۲۱
کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر
۲۲
ابری که داده پیکرهٔ کوه را شکوه
۲۳
صیاد: وه، دست من فسرد، ‌ چه سرد است دست تو
۲۴
سرچشمه‌ات کجاست، اگر زمهریر نیست؟
۲۵
من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم، ولی
۲۶
این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست
۲۷
همسایهٔ قدیمی‌ام!‌ ای آبشار سرد
۲۸
امروز باز شور شکاری ست در سرم
۲۹
بیمار من به خانه کشد انتظار من
۳۰
از پا فتاده حامی گرد دلاورم
۳۱
اکنون شکار من، ‌که گوزنی ست خردسال
۳۲
در زیر چتر نارونی آرمیده است
۳۳
چون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبر
۳۴
شاخ جوان او سر و گردن کشیده است
۳۵
چشم سیاه و خوش نگهش، هوشیار و شاد
۳۶
تا دور دست خلوت کشیده راه
۳۷
گاه احتیاط را نگرد گرد خویش، لیک
۳۸
باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه
۳۹
تا ظهر می چمد خوش و با همگان خویش
۴۰
هر جا که خواست می‌چرد و سیر می‌شود
۴۱
هنگام ظهر، تشنه‌تر از لاشهٔ کویر
۴۲
خوش خوش به سوی دره‌ ای سرازیر می‌شود
۴۳
آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه
۴۴
گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز
۴۵
وین اطلس سپید، تو را جلوه کرده بیش
۴۶
بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز
۴۷
آید شکار من، ‌جگرش گرم و پر عطش
۴۸
من در کمین نشسته، ‌نهان پشت شاخ و برگ
۴۹
چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت
۵۰
در گوش او صفیر کشید پیک من که: مرگ
۵۱
آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد
۵۲
اما دریغ! او به زمین خفته مثل خاک
۵۳
بر دره عمیق، ‌که پستوی جنگل است
۵۴
لختی سکوت چیره شود، ‌سرد و ترسناک
۵۵
ز آن پس دوباره شور و شر آغاز می‌شود
۵۶
گویی نه بوده گرگ، نه برده ست میش را
۵۷
وین مام سبز موی، فراموشکار پیر
۵۸
از یاد می‌برد غم فرزند خویش را
۵۹
وقتی که روز رفته ولی شب نیامده
۶۰
من، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان
۶۱
با لاشهٔ گوزن جوانم، ‌ رسم ز راه
۶۲
واندازمش به پای تو، ‌آلوده همچنان
۶۳
در مرمر زلال و روان تو، ‌ خرد خرد
۶۴
از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون
۶۵
می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار
۶۶
وز دست من چشیدی و شستی هزار خون
۶۷
خون کبود تیره، از آن گرگ سالخورد
۶۸
خون بنفش روشن از آن یوز خردسال
۶۹
خون سیاه، از آن کر و بیمار گور گر
۷۰
خون زلال و روشن، از آن نرم تن غزال
۷۱
همسایهٔ قدیمی‌ام، ‌ ای آبشار سرد
۷۲
تا باز گردم از سفر امروز سوی تو
۷۳
خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد
۷۴
س از بستر و مسیر تو، از پشت و روی تو
۷۵
شاید که گرم‌تر شود این سرد پیکرت
۷۶
هان، آبشار! من دگر از پا فتاده‌ام
۷۷
جنگل در آستانهٔ بی مهری خزان
۷۸
من در کناره درهٔ مرگ ایستاده‌ام
۷۹
از آخرین شکار من، ای مخمل سپید
۸۰
خرگوش ماده‌ای که دلش سفت و زرد بود
۸۱
یک ماه و نیم می‌گذرد، آوری به یاد؟
۸۲
آن روز هم برای من آب تو سرد بود
۸۳
دیگر ندارد رخصت صید و سفر مرا
۸۴
فرزند پیل پیکر فحل دلاورم
۸۵
آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند
۸۶
بر گرده‌اش سوار، من و صید لاغرم
۸۷
می‌شست دست و روی در آن آب شیر گرم
۸۸
صیاد پیر، ‌ غرقه در اندیشه‌های خویش
۸۹
و آب از کنار سبلتش آهسته می‌چکید
۹۰
بر نیمه پوستینش، و نیز از خلال ریش
۹۱
تر کرد گوش‌ها و قفا را، ‌ بسان مسح
۹۲
با دست چپ، که بود ز گیلش نه کم ز چین
۹۳
و آراسته به زیور انگشتری کلیک
۹۴
از سیم سادهٔ حلقه، ز فیروزه‌اش نگین
۹۵
می‌شست دست و روی و به رویش هزار در
۹۶
از باغ‌های خاطره و یاد، ‌ باز بود
۹۷
هماسه ی قدیمی او، آبشار نیز
۹۸
چون رایتی بلورین در اهتزاز بود
۹۹
۳
۱۰۰
ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشب
۱۰۱
تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور
۱۰۲
وز لذت نوازش زرین آفتاب
۱۰۳
سرشار بود و روشن و پشیده از سرور
۱۰۴
چون پر شکوه خرمنی از شعله‌های سبز
۱۰۵
که‌اش در کنار گوشه رگی چند زرد بود
۱۰۶
در جلوهٔ بهاری این پردهٔ بزرگ
۱۰۷
گه طرح ساده‌ای ز خزان چهره می‌نمود
۱۰۸
در سایه‌های دیگر گم گشته سایه‌اش
۱۰۹
صیاد، غرق خاطره‌ها، راه می‌سپرد
۱۱۰
هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا
۱۱۱
او را ز روی خاطره‌ای گرد می‌سترد
۱۱۲
این سکنج بود که یوز از بلند جای
۱۱۳
گردن رفیق رهش حمله برده بود
۱۱۴
یرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت
۱۱۵
اما چه سود؟ مردک بیچاره مرده بود
۱۱۶
اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید
۱۱۷
همراه با سلام جوانک به سوی وی
۱۱۸
آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت
۱۱۹
آمد، که خون ز فرق فشاند به روی وی
۱۲۰
اینجا رسیده بود به آن لکه‌های خون
۱۲۱
دنبال این نشانه رهی در نوشته بود
۱۲۲
تا دیده بود، مانده زمرگی نشان به برف
۱۲۳
و آثار چند پا که از آن دور گشته بود
۱۲۴
اینجا مگر نبود که او در کمین صید
۱۲۵
با احتیاط و خم خم می‌رفت و می‌دوید؟
۱۲۶
آگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاست
۱۲۷
صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید
۱۲۸
۴
۱۲۹
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب
۱۳۰
مست نشاط و روشن، ‌شاد و گشاده روی
۱۳۱
مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار
۱۳۲
در شهری از بهشت، ‌همه نقش و رنگ و بوی
۱۳۳
انبوه رهگذار در این کوچهٔ بزرگ
۱۳۴
در جامه‌های سبز خود، استاده جا به جا
۱۳۵
ناقوس عید گویی کنون نواخته است
۱۳۶
وین خیل رهگذر همه خوابانده گوش‌ها
۱۳۷
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور
۱۳۸
در قعر دره تن یله کرده ست جویبار
۱۳۹
بر سبزه‌های ساحلش، کنون گوزن‌ها
۱۴۰
آسوده‌اند بی خبر از راز روزگار
۱۴۱
سیراب و سیر، ‌ بر چمن وحشی لطیف
۱۴۲
در خلعت بهشتی زربفت آفتاب
۱۴۳
آسوده‌اند خرم و خوش، ‌ لیک گاهگاه
۱۴۴
دست طلب کشاندشان پای، سوی آب
۱۴۵
آن سوی جویبار، نهان پشت شاخ و برگ
۱۴۶
صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش
۱۴۷
چشم تفنگ، قاصد مرگی شتابناک
۱۴۸
خوابانده منتظر، ‌پس پشت درنگ خویش
۱۴۹
صیاد: هشتاد سال تجربه، این است حاصلش؟
۱۵۰
ترکش تهی تفنگ تهی، مرگ بر تو مرد
۱۵۱
هوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست
۱۵۲
این آخرین فشنگ تو ...؟ صیاد ناله کرد
۱۵۳
صیاد: نه دست لرزدم، نه دل، ‌ آخر دگر چرا
۱۵۴
تیرم خطا کند؟ که خطا نیست کار تیر
۱۵۵
ترکش تهی، تفنگ همین تیر، پس کجاست
۱۵۶
هشتاد سال تجربه؟ بشکفت مرد پیر
۱۵۷
صیاد: هان! آمد آن حریف که می‌خواستم، چه خوب
۱۵۸
زد شعله برق و شرق! خروشید تیر و جست
۱۵۹
نشنیده و شنیده گوزن این صدا، که تیر
۱۶۰
از شانه‌اش فرو شد و در پهلویش نشست
۱۶۱
آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد
۱۶۲
در یک شتابناک رهی را گرفته پیش
۱۶۳
لختی سکوت همنفس دره گشت و باز
۱۶۴
هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش
۱۶۵
و آن صید تیر خوردهٔ لنگان و خون چکان
۱۶۶
گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ
۱۶۷
واندر پیش گرفته پی آن نشان خون
۱۶۸
آن پیر تیر زن، چو یکی تیر خورده گرگ
۱۶۹
صیاد: تیرم خطا نکرد، ولی کارگر نشد
۱۷۰
غم نیست هر کجا برود می‌رسم به آن
۱۷۱
می‌گفت و می‌دوید به دنبال صید خویش
۱۷۲
صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان
۱۷۳
صیاد: دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد
۱۷۴
اما کجاست فر جوانیم کو؟ دریغ
۱۷۵
آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد
۱۷۶
خود را به یک دو جست رسانم به او، ‌دریغ
۱۷۷
دنبال صید و بر پی خون‌های تازه‌اش
۱۷۸
می‌رفت و می‌دوید و دلش سخت می‌تپید
۱۷۹
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ای
۱۸۰
خود را به جهد این سو و آن سوی می‌کشید
۱۸۱
صیاد: هان، بد نشد، شکفت به پژمرده خنده‌ای
۱۸۲
لب‌های پیر و خون سرور آمدش به رو
۱۸۳
پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد
۱۸۴
برچید خنده را ز لبش سرفه‌های او
۱۸۵
صیاد: هان، بد نشد، به راه من آمد، ‌ به راه من
۱۸۶
این ره درست می بردش سوی آبشار
۱۸۷
شاید میان راه بیفتد ز پا ولی
۱۸۸
ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار
۱۸۹
بار من است اینکه برد او به جای من
۱۹۰
هر چند تیره بخت برد بار خویش را
۱۹۱
ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا
۱۹۲
کآسان کند تلاش من و کار خویش را
۱۹۳
باید سریع‌تر بدوم کولبار خویش
۱۹۴
افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها
۱۹۵
صیاد: گو ترکشم تهی باش، این خنجرم که هست
۱۹۶
یاد از جوانی ... آه ... مدد باش، ای خدا
۱۹۷
۵
۱۹۸
دشوار و دور و پر خم و چم، نیمروز راه
۱۹۹
طومار واشده در پیش پای او
۲۰۰
طومار کهنه‌ای که خط سرخ تازه‌ای
۲۰۱
یک قصه را نگشاته بر جا به جای او
۲۰۲
طومار کهنه‌ای که ازین گونه قصه‌ها
۲۰۳
بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند
۲۰۴
بس صید زخم خورده و صیاد کامگار
۲۰۵
یا آن بسان این که بر او برگذشتند
۲۰۶
بس جان پای تازه که او محو کرده است
۲۰۷
بی اعتنا و عمد به خاشاک و برگ و خاک
۲۰۸
پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب
۲۰۹
بس رهنورد جلد، شتابان و بیمناک
۲۱۰
اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته؟
۲۱۱
و آن زخم خورده صید، گریزان و خون چکان؟
۲۱۲
راه است او، همین و دگر هیچ راه، راه
۲۱۳
نه سنگدل نه شاد، نه غمگین نه مهربان
۲۱۴
۶
۲۱۵
ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه‌ها
۲۱۶
تک، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ
۲۱۷
خمیازه‌ای کشید و به پا جست و دم نکاند
۲۱۸
بویی شنیده است مگر باز این پلنگ؟
۲۱۹
آری، گرسنه است و شنیده ست بوی خون
۲۲۰
این سهمگین زیبا، این چابک دلیر
۲۲۱
کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید
۲۲۲
بر می‌جهد ز قله که مه را کشد به زیر
۲۲۳
جنگاوری که سیلی او افکند به خاک
۲۲۴
چون کودکی نحیف، شتر را به ضربتی
۲۲۵
پیل است اگر بجوید جز شیر، هم نبرد
۲۲۶
خون است اگر بنوشد جز آب، شربتی
۲۲۷
اینک شنیده بویی و گویی غریزه‌اش
۲۲۸
نقشهٔ هجوم او را تنظیم می‌کند
۲۲۹
با گوش برفراشته، در آن فضا دمش
۲۳۰
بس نقش هولناک که ترسیم می‌کند
۲۳۱
کنون به سوی بوی دوان و جهان، ‌ چنانک
۲۳۲
خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ
۲۳۳
بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی
۲۳۴
با خط سرخ ثبت کند، جنگل بزرگ
۲۳۵
۷
۲۳۶
کهسار غرب کنگرهٔ برج و قصر خون
۲۳۷
خورشید، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود
۲۳۸
چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه
۲۳۹
مغرب در آستان غروبی غریب بود
۲۴۰
صیاد پیر، خسته‌تر از خسته، بی شتاب
۲۴۱
و آرام، می‌خزید و به ره گام می‌گذاشت
۲۴۲
صیدش فتاده بود دم آبشار و او
۲۴۳
چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت
۲۴۴
هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود
۲۴۵
کنون دگر بر آمده بود آرزوی او
۲۴۶
این بود آنچه خواسته بود از خدا، درست
۲۴۷
این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو
۲۴۸
اینک که روز رفته، ولی شب نیامده
۲۴۹
صیدش فتاده است همان جای آبشار
۲۵۰
یک لحظهٔ دگر رسد و پاک شویدش
۲۵۱
با دست کار کشتهٔ خود پای آبشار
۲۵۲
۸
۲۵۳
ناگه شنید غرش رعد ز پشت سر
۲۵۴
وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین
۲۵۵
زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی
۲۵۶
دیگر گذشته بود، ‌ نشد فرصت و همین
۲۵۷
غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان
۲۵۸
زانسان که سیل می‌گسلد سست بند را
۲۵۹
اینک پلنگ بر سر او بود و می‌درید
۲۶۰
او را، ‌ چنانکه گرگ درد گوسپند را
۲۶۱
۹
۲۶۲
شرم شفق پرید ز رخسارهٔ سپهر
۲۶۳
هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی
۲۶۴
شب می‌خزید پیش‌تر و باز پیش‌تر
۲۶۵
جنگل می‌آرمید در ابهام و تیرگی
۲۶۶
اکنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر
۲۶۷
فارغ، چو مرغ در کنف آشیان خویش
۲۶۸
لیسد، ‌ مکرد، ‌ مزد، نه به چیزیش اعتنا
۲۶۹
دندان و کام، یا لب و دور دهان خویش
۲۷۰
خونین و تکه پاره، چو کفشی و جامه‌ای
۲۷۱
آن سو ترک فتاده بقایای پیکری
۲۷۲
دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ
۲۷۳
وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری
۲۷۴
دستی که از مچ است جدا و فکنده است
۲۷۵
بر شانهٔ پلنگ در اثنای جنگ چنگ
۲۷۶
نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد
۲۷۷
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ
۲۷۸
و آن زیور کلیک وی، انگشتری که بود
۲۷۹
از سیم ساده، حلقه، ز فیروزه‌اش نگین
۲۸۰
فیروزه‌اش عقیق شده، سیم زر سرخ
۲۸۱
اینت شگفت صنعت اکسیر راستین
۲۸۲
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر
۲۸۳
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم
۲۸۴
این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ
۲۸۵
کنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم
۲۸۶
زین تنگنای حادثه چل گام دورتر
۲۸۷
آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است
۲۸۸
پوزی رسانده است به آب و گشاده کام
۲۸۹
جان داده است و سر به لب جو نهاده است
۲۹۰
می‌ریزد آبشار کمی دور از او، به سنگ
۲۹۱
پاشان و پر پشنگ، روان پس به پیچ و تاب
۲۹۲
بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست
۲۹۳
صد در تازه است درخشنده و خوشاب
۲۹۴
۱۰
۲۹۵
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب
۲۹۶
گوشش نمی نیوشد و چشمش نمی‌پرد
۲۹۷
سبز پری به دامن دیو سیا به خواب
۲۹۸
خونین فسانه‌ها را از یاد می‌برد ...

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.