غزل شمارهٔ ۲۴۴۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی
۲
میخانهها برهم زدی تا سوی میدان تاختی
۳
چون ساکنان آسمان خود گوش ما برتافتند
۴
تو سبلتان برتافتی هم سوی ایشان تاختی
۵
ای تو نهاده یک قدم بگذشته از هر دو جهان
۶
آه پس کدامین عرصه بد تا تو بر اسبان تاختی
۷
خود پردهها و قافیه وآنگه خراب عشق تو
۸
تو پردهای نگذاشتی چون سوی انسان تاختی
۹
عقل از تو بیعقلی شده عشق از تو هم حیران شده
۱۰
مر جسم را خود اسم شد تو چونک بر جان تاختی