خمخانه حق
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شام هجران مرا صبح نمایان آمد
۲
محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد
۳
نفس باد صبا باز مسیحائی کرد
۴
مگر از زلف خم در خم جانان آمد
۵
شکر ایزد که دگر بار، به کوری رقیب
۶
دلبرم شاد رخ و خرّم و خندان آمد
۷
عجبی نیست گرم از کرم پیر مغان
۸
رنج راحت شد و هم درد به درمان آمد
۹
گر چه بسیار چشیدی ستم ز هر فراق
۱۰
دلبر شاد به بزمت شکرستان آمد
۱۱
ساقیا! ساغر لبریز از آن باده بده
۱۲
که ز خمخانهٔ حق، هدیه به مستان آمد
۱۳
مطرب! آغاز کن آن نغمهٔ داوودی را
۱۴
که ز الحان خوشش، جان به سلیمان آمد
۱۵
مژده ای صدر نشینان صف میکده، باز
۱۶
که صبوحی ز حرم مست و غزلخوان آمد