شمارهٔ ۳ - فخریه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دگر باره خیاط باد صبا
۲
بر اندام گل دوخت رنگین قبا
۳
بسی حله آورد و ببرید و دوخت
۴
به نوروز، خیاط باد صبا
۵
یکی را به بر ارغوانی سلب
۶
یکی را به تن خسروانی ردا
۷
ز اصحاب بستان که یکسر بدند
۸
برهنه تن و مفلس و بینوا
۹
به دست یکی بست زیبا نگار
۱۰
به پای یکی بست رنگین حنا
۱۱
بیاراست بر پیکر سروبن
۱۲
یکی سبزکسوت زسرتا به پا
۱۳
برافکند بر دوش بید نگون
۱۴
ز پیروزه درّاعهای پربها
۱۵
بسی ساخت بازبچه و پخش کرد
۱۶
به اطفال باغ ازگل و ازگیا
۱۷
به دست یکی پیکری خوبچهر
۱۸
به چنگ یکی لعبتی خوشلقا
۱۹
یکیبسته شکلیبهرخ بلعجب
۲۰
یکی هشته تاجی به سر خوشنما
۲۱
یکی را به بر طرفهای مشگبیز
۲۲
یکی را به کف حلقهای عطرسا
۲۳
پس آنگه بسی عقد گوهر ز هم
۲۴
گسست و پراکندشان بر هوا
۲۵
درخت شکوفه ده انگشت خویش
۲۶
فراپیش کرد و ربود آن عطا
۲۷
سیه ابر توفنده کز جیش دی
۲۸
جدا مانده در کوه جفت عنا
۲۹
بر آن شد که آید به یغمای باغ
۳۰
بتاراجد آن ایزدی حلهها
۳۱
برآمد خروشنده از کوهسار
۳۲
بپیچید از خشم چون اژدها
۳۳
که ناگاه باد صبا دررسید
۳۴
زدش چند سیلی همی برقفا
۳۵
بنالید از آن درد ابر سیاه
۳۶
شد آفاق از نالهاش پرصدا
۳۷
تو گفتی سیه بندهای کرده جرم
۳۸
دهد خواجه اکنون مر او را جزا
۳۹
ببارد ز مژگان سرشک آنچنان
۴۰
کزان تر شود باغ و صحن سرا
۴۱
گه از خشم دندان نماید همی
۴۲
بتابد ز دندانش نور و ضیا
۴۳
ببالد چمن زان خروش و غریو
۴۴
بخندد سمن زان فغان و بکا
۴۵
جنان کز خروشیدن کوس رزم
۴۶
بخندد همی لشکر پادشا
۴۷
نگه کن به ایران ز ده سال پیش
۴۸
ز آشوب و غوغا و قحط و غلا
۴۹
خزینه تهیتر ز مغز وزیر
۵۰
ذخیره تهیتر از آن هر دوتا
۵۱
ادارات، ویرانه و بیحقوق
۵۲
سپاهی، برهنه تن و بینوا
۵۳
سر ماه، دولت به دریوزگی
۵۴
شده بر در اجنبی چون گدا
۵۵
روان هر طرف جیش بیگانگان
۵۶
به یغمای این ملک داده صلا
۵۷
به هرگوشهای ظالمی مقتدر
۵۸
به هر دستهای مفسدی مقتدا
۵۹
شنیده خردمند هر بامداد
۶۰
ز نابخردان تهمت و ناسزا
۶۱
ز مردم کشان خون مردم هدر
۶۲
ز غارتگران مال ملت هبا
۶۳
شده ملک گیلان و مازندران
۶۴
به تاراج بیگانه و آشنا
۶۵
به هر برزن وکوی گرد آمده
۶۶
پی مفسدت لشگری زاشقیا
۶۷
بهشهر ری اندر به هریک دو ماه
۶۸
شده چند بیچاره فرمانروا
۶۹
وطندوستانسر ز خجلت به زیر
۷۰
ولی سفگان گرم چون و چرا
۷۱
درین حالت زار ناگه ز غیب
۷۲
برآمد یکی دست زورآزما
۷۳
نجنبید از هیبتش آب از آب
۷۴
لهیب فتن سرد شد جابجا
۷۵
تو بودی که در جنگ خونین رشت
۷۶
سپر ساختی تن به تیر بلا
۷۷
تو بودی که کردی به رزم جنوب
۷۸
به دربا و صحرا تن خود فدا
۷۹
تو بودی که گرگان ز نیروی تو
۸۰
تهی شد ز یک گله گرگ دغا
۸۱
توبودی کز آن پست و تیره مغاک
۸۲
رساندی وطن را به اوج علا
۸۳
همیدون به شرح هنرهای تو
۸۴
زبان رهی قاصر است از ثنا
۸۵
مگر وام خواهم ز تیمورتاش
۸۶
زبانی فصیح و بیانی رسا
۸۷
هم ازکلک او مایه خواهم همی
۸۸
مگر کلک او مایه بخشد مرا
۸۹
پس آنگه زصد دفتر مدح تو
۹۰
توانم مگر کرد سطری ادا
۹۱
دریغا جدا ماندم از مهر شاه
۹۲
ز بس گفت دشمن بدم در قفا
۹۳
چو من نیکخواهی کم آید بهدست
۹۴
سخن گستر و ثابت و باوفا
۹۵
نروبیده اندر دلش بیخ آز
۹۶
نخشکیده در چشمش آب حیا
۹۷
وطنخواه و بیدار و باتجربت
۹۸
نوبسنده و ناطق و پارسا
۹۹
به کار سیاست صدیق و دلیر
۱۰۰
گریزان ز زرق و فریب و ربا
۱۰۱
برون ز اختصاصی که دارم به شعر
۱۰۲
ببستم زهر علم طرفی جدا
۱۰۳
ز اصل لغات و ز اصل خطوط
۱۰۴
ز اصل ملل کامدند ازکجا
۱۰۵
ز پیدایش خاک و استارگان
۱۰۶
ز حیوان و انسان و آب و گیا
۱۰۷
زگفتار داروبن و سر حیواه
۱۰۸
ز تبدیل و از نشو و از ارتقا
۱۰۹
ز تصنیف الحان و از صرف و نحو
۱۱۰
ز تشریح و تاریخ و جغرافیا
۱۱۱
فزون زین هنرها که از هر یکش
۱۱۲
مرا خاست خصمی پلید و دغا
۱۱۳
مرا این هنرها ز درگاه تو
۱۱۴
جداساختای شاه کشورگشا
۱۱۵
چه غم گر بمیرم به کام حسود
۱۱۶
که ماند پس از من ز من شعرها
۱۱۷
همه پخته مانند سیم رده
۱۱۸
همه سخته مانند زر طلا
۱۱۹
گر از شعر شاید که پوشش کنند
۱۲۰
بپوشد زمانه ز شعرم کسا
۱۲۱
حسودان ما هم بمیرند نیز
۱۲۲
منزه شود دستگاه قضا
۱۲۳
قضاوت ز روی عدالت شود
۱۲۴
نه از روی بیداد وبخل و جفا
۱۲۵
سخنهای ما خود ز دل خاسته است
۱۲۶
در آن نیست یکذره ریو و ریا
۱۲۷
به نیک و بدکار ما پی برند
۱۲۸
پس از ما، چو خوانند اشعار ما
۱۲۹
بر آنم که شعرم نگوید دروغ
۱۳۰
وگر چندگوبد سخن در قفا
۱۳۱
بوبژه که در شعرم اغراق نیست
۱۳۲
صریح است و پاکیزه و جانفزا
۱۳۳
به لفظ ار به کس اقتفا کردهام
۱۳۴
به معنی نکردم به کس اقتفا
۱۳۵
تنحل نکردم به شعر اندرون
۱۳۶
نسازد به دریوزه اهل غنا
۱۳۷
تتبع بسی کردهام لاجرم
۱۳۸
توارد اگر شد تفضل نما
۱۳۹
بلای توارد بلایی است صعب
۱۴۰
به یزدان گریزم من از این بلا
۱۴۱
ببین دفتر فرخی و سروش
۱۴۲
که مصراعها نیست از هم جدا
۱۴۳
من اینسان توارد ندارم به شعر
۱۴۴
که نبود مرا حافظه بیوفا
۱۴۵
مرا عیب کردند در سبک نظم
۱۴۶
که این باستانی سخن تاکجا
۱۴۷
همم عیب کردند درکار نثر
۱۴۸
که این شیوه ی تازه باری چرا
۱۴۹
ندانند کان باستانی سخن
۱۵۰
کلیدیاستدرفضل ،مشگل گشا
۱۵۱
زبان را نگه دارد از انحطاط
۱۵۲
سخن را نگه دارد از انحنا
۱۵۳
ولی نثر پیشین چنان ابتر است
۱۵۴
که مقصود را کرد نتوان ادا
۱۵۵
هماننظم، خاص است و نثر است عام
۱۵۶
نداند کس ار شعر، باشد روا
۱۵۷
ولی نثر را گر ندانند خلق
۱۵۸
ابا معرفت کی شوند آشنا
۱۵۹
در ایران به تازی نبشتند نثر
۱۶۰
که در نثر تازی فراخ است جا
۱۶۱
به نثر اعتنایی نبوده است پیش
۱۶۲
که بوده است افزون به شعر اعتنا
۱۶۳
بود سخت، بنیان نظم دری
۱۶۴
ز آرایش و لون و برگ و نوا
۱۶۵
ولی نثر تازی ز نثر دگر
۱۶۶
بسی بیش دارد جمال و بها
۱۶۷
بجز چند دفتر ز پیشینیان
۱۶۸
که تقلید از آنان بود نابجا
۱۶۹
نشان ده اگر هست نثری تمام
۱۷۰
که بر جای پایش توان هشت پا
۱۷۱
ازبرا به نثر نوبن تاختم
۱۷۲
کز آن حاجت قوم گردد روا
۱۷۳
گر این طرز تحریر بودی گزاف
۱۷۴
نراندی بر آن هرکسی مرحبا
۱۷۵
نکردی به هر مغز چون مل اثر
۱۷۶
ندادی به هر بزم چون گل صفا
۱۷۷
هرآن چیز کان را پسندند خلق
۱۷۸
سراسر صوابست و جز آن، خطا
۱۷۹
دربغا که خیره است چشم حسود
۱۸۰
نبیند به جز عیب خلق خدا
۱۸۱
گرت صد هنر باشد و عیب یک
۱۸۲
صدت عیب گیرد حسود دغا
۱۸۳
حسودان به پیغمبر هاشمی
۱۸۴
ببستند از اینگونه بس افترا
۱۸۵
که شعر استقرآن و بیمعنیست
۱۸۶
الف لام میم و الف لام را
۱۸۷
چو گرک حسد مصطفی را گزید
۱۸۸
تو گوبی که آهو نگیرد مرا؟!
۱۸۹
الا تا گلستان به فصل بهار
۱۹۰
چو روی نکوبان شود دل گشا
۱۹۱
سرت سبز باد و تنت زورمند
۱۹۲
تو را دولت و دولتت را بقا
۱۹۳
وطن باد در سایهٔ عدل تو
۱۹۴
برومند و بالنده و باصفا