ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۴۹ - جمال طبیعت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جهان جز که نقش جهاندار نیست
۲
جهان را نکوهش سزاوار نیست
۳
سراسر جمال است و فر و شکوه
۴
بر آن هیچ آهو پدیدار نیست
۵
جهان را جهاندار بنگاشته است
۶
به نقشی کزان خوب‌تر کار نیست
۷
چو بیغاره رانی همی بر جهان
۸
چنان‌دان که جز برجهاندار نیست
۹
جهان راست مانند زیبا بتی است
۱۰
که چونان به‌مشکوی فرخار نیست
۱۱
تو مفریب از او گرت هوشست یار
۱۲
فریب از در مرد هشیار نیست
۱۳
متاب از بتی کان فریبنده است
۱۴
که بت را فریبندگی عار نیست
۱۵
چنندهٔ کل ار خارش انگشت خست
۱۶
گنه بر چننده است بر خار نیست
۱۷
چنان عدل آمد بنای جهان
۱۸
کز آن عدل‌تر نقش پرگار نیست
۱۹
درین نقش پرگار کژی مجوی
۲۰
اگر دیو را با دلت کار نیست
۲۱
سراسر فروغست و رخشندگی
۲۲
سیاهی درو جز به مقدار نیست
۲۳
نگه کن بر این چتر افراشته
۲۴
که زر تاروار است و زرتار نیست
۲۵
ز زر الهی بر آن تارهاست
۲۶
ز زر هریوه برآن تار نیست
۲۷
به یک ره دو پیکر پذیرد چنانک
۲۸
نگونسار هست و نگونسار نیست
۲۹
گهی قیرگون گاه پیروزه گون
۳۰
گهی تارگونه است وگه تار نیست
۳۱
گهش بر جبین خط گلنار هست
۳۲
گهش بر جبین خط گلنار نیست
۳۳
چو دیبای کحلی کزان خوب‌تر
۳۴
یکی دیبه در هیچ بازار نیست
۳۵
بود دیبهٔ خسروانی‌، شگرف
۳۶
ولی چون سپهر ایزدی‌وار نیست
۳۷
نگه کن برآن کوهسارکبود
۳۸
کش از ابر، یک نیمه دیدار نیست
۳۹
یکی موسم گل برآن برگذر
۴۰
ز دیدن گرت دیده بیزار نیست
۴۱
گذر کن برآن بام افراشته
۴۲
که از برف لختی سبکبار نیست
۴۳
برآورده قصریست کاندازه‌اش
۴۴
در اندیشهٔ هیچ معمار نیست
۴۵
برآن سبزه وگل بچم شادمان
۴۶
کرت جان رمنده زگلزار نیست
۴۷
به‌بینی‌، گرت نیستی خارخار
۴۸
که‌صدکونه گل‌هست ویک‌خارنیست
۴۹
نگه کن بر آن جویبار روان
۵۰
که گویی به جزاشگ کهسار نیست
۵۱
بود رخت درس‌ با و دلبنده کوه
۵۲
دلش لیک دربند دلدار نیست
۵۳
نیاساید الا در آغوش مام
۵۴
ازبرا به جز رفتنش کار نیست
۵۵
درختان بر او در تنیده بهم
۵۶
چنان کش به ره جای رفتار نیست
۵۷
ازینسو بدانسو گریزد از آنک
۵۸
دلش ایمن ازدزد و طرار نیست
۵۹
نگه کن بدان آفتاب بلند
۶۰
که طراروار است و طرار نیست
۶۱
نماید گذر بر در و بام خلق
۶۲
ولی ز اندرون‌ها خبردار نیست
۶۳
نگه کن بدان تازه گل در بهار
۶۴
که خرم چنو گونهٔ یار نیست
۶۵
نگه کن بدان مرغک بذله گوی
۶۶
که جز برگلش نالهٔ زار نیست
۶۷
نگه کن بدان میوه اندر درخت
۶۸
که رخشان چنو در شهوار نیست
۶۹
نگه کن بدان دختر خردسال
۷۰
که نوزش به دل عشق را بارنیست
۷۱
نگه کن بدان پور پاکیزه چهر
۷۲
که در دام محنت گرفتار نیست
۷۳
نگه کن بدان بی گنه کودکان
۷۴
که شان جز محبت پرستار نیست
۷۵
نگه کن بدان مادر و آپن پدر
۷۶
که در سینه‌شان کینه انبار نیست
۷۷
جهان این کسانند و این است دهر
۷۸
جهان آن سیه روی غدار نیست
۷۹
تو زبن نقش‌ها می چه رنجه شوی
۸۰
اگر دلت رنجه ز دادار نیست
۸۱
ور از نقش دادار گشتی دژم
۸۲
تو را تن به جز نقش دیوار نیست
۸۳
اگرگویی این نقش‌ها ابتر است
۸۴
مرا بر حدیث تو اقرار نیست
۸۵
به نقش نگارندهٔ چیره‌دست
۸۶
کس ار خرده گیرد بهنجار نیست
۸۷
وگرگویی این‌نقش‌ها خود شده‌است
۸۸
کجا ز آفریننده آثار نیست
۸۹
پس آن بد که بینی هم از چشم تست
۹۰
کت آئینه ناخورده زنگار نیست
۹۱
از این در سخن هرچه ستوار و نغز
۹۲
به نزدیک داننده ستوار نیست
۹۳
گرت بد رسد جمله ازخود رسد
۹۴
در آن بد زمانه گنهکار نیست
۹۵
توگوبی فسانه است کار جهان
۹۶
همیدون مرا با تو پیکار نیست
۹۷
کدامین فسانه است کان پیش تو
۹۸
به یک‌بار خواندن سزاوار نیست
۹۹
زتکرارهایش چه رنجی همی
۱۰۰
که عیب فسانه زتکرار نیست
۱۰۱
تو را گر مکرر، مرا تازه است
۱۰۲
جهان را به نزد تو زنهار نیست
۱۰۳
دو بایست عمر از پی تجربت
۱۰۴
نگر کاین سخن محض پندار نیست
۱۰۵
گرین خود درستست‌، صدساله عمر
۱۰۶
بر مرد فرزانه بسیار نیست
۱۰۷
ور اندرزگیرد کس ازکار دهر
۱۰۸
ز تکرار اندرزش آزار نیست
۱۰۹
بنالی همی از بلای جهان
۱۱۰
بلای جهان صعب و دشخوار نیست
۱۱۱
بلای جهان آینهٔ مهر اوست
۱۱۲
که بی‌رنج‌، رامش نمودار نیست
۱۱۳
حکیمان پیشین چنین گفته‌اند
۱۱۴
که لذت جز از دفع تیمار نیست
۱۱۵
گر آزاد مردی بلاجوی از آنک
۱۱۶
بلا جز که درخورد احرار نیست
۱۱۷
کی آسایش و رامش جان برد
۱۱۸
کسی کاز بلا جانش افکار نیست
۱۱۹
کجا هرگز ازگونه گونه خورش
۱۲۰
برد لذت آن کس که ناهار نیست
۱۲۱
زگیتی به واقع دل آن کس کند
۱۲۲
که این گیتی اندر برش خوار نیست
۱۲۳
اگر برکنی دل ز ناخواسته
۱۲۴
تو را سوی من جاه و مقدار نیست
۱۲۵
یکی شارسانی است‌، دیگر سرای
۱۲۶
کجا جای کشت و ده و دار نیست
۱۲۷
همه نعمتی هستش الا در او
۱۲۸
کشاورز و درزی و نجار نیست
۱۲۹
ازیدر بسازند و آنجا برند
۱۳۰
که آنجای مزدور و بیگار نیست
۱۳۱
همه کشته و داشتهٔ خود خورند
۱۳۲
فرختار نی و خریدار نیست
۱۳۳
در آن شارسان مدبر افتد کسی
۱۳۴
کش این جا جز اعراض و ادبار نیست
۱۳۵
جهان را نبایست کردن یله
۱۳۶
که مرزوی گل جای مردار نیست
۱۳۷
ببایست ورزید و برداشت بهر
۱۳۸
بسوزند نخلی که بربار نیست
۱۳۹
من اکنون برآنم که گفت آن حکیم
۱۴۰
که ناشاستی اندرین دار نیست
۱۴۱
همه هرچه هست آن چنان بایدی
۱۴۲
به گیتی نبایسته ناچار نیست
۱۴۳
زمانه یکی تیز تک بارگیست
۱۴۴
سوارش جز از مرد هموار نیست
۱۴۵
کسی کاو یله سازد آن بارگی
۱۴۶
چنان دان که چیزیش در بار نیست
۱۴۷
گنه کاره است آن کش از دسترنج
۱۴۸
به لب نان و در کیسه دینار نیست
۱۴۹
به نان کسان دوختن چشم آز
۱۵۰
گناهی است کان را ستغفار نیست
۱۵۱
نه از دسترنج است نان کسان
۱۵۲
کشان پیشه جز جور و کشتار نیست
۱۵۳
که از حلق این ناکسان فاصله
۱۵۴
فزون‌تر ز یک حلقه تادار نیست
۱۵۵
هم از گور این دیو طبعان‌، طریق
۱۵۶
فزون از به دستی سوی نار نیست
۱۵۷
همانا گنهکارتر در جهان
۱۵۸
کس از مردم مردم‌آزار نیست
۱۵۹
از آن گفتم این را که گفت آن ادیب
۱۶۰
«‌یکی گل درین نغز گلزار نیست‌»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.