ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۶۲ - تغزل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلم از عشق آن بت نوشاد
۲
چند باید شکسته و ناشاد
۳
چند باید ستم براین دل و جور
۴
که دل است این‌، نه آهن و پولاد
۵
آمد آن تیره روز و نامش عشق
۶
خرمن صبر من به داد به باد
۷
وای ازین عشق و داد ازو که مرا
۸
کس ازین عشق می‌نگیرد داد
۹
عشق دردی است کاندرین گیتی
۱۰
داروی او حکیم نفرستاد
۱۱
هر بنائی ز بیخ و بن برکند
۱۲
می ندانم که این بنا که نهاد
۱۳
چشمم از درد عشق در زاری
۱۴
دلم از شور عشق در فریاد
۱۵
گشته این یک چو آذر برزین
۱۶
گشته آن یک چو دجلهٔ بغداد
۱۷
هرکه را عشق زد به دامن دست
۱۸
بایدش دین و دل ز دست بداد
۱۹
راست چون من که هم ز روز نخست
۲۰
دین و دل دادم آنچه بادا باد
۲۱
گر غمی گشت دل چه غم که شود
۲۲
از مدیح ولی یزدان شاد
۲۳
شیر یزدان علی که پیغمبر
۲۴
درکف او لوای ایمان داد
۲۵
آن کش اندر غدیر خم یزدان
۲۶
داد دیهیم دین و خاتم داد
۲۷
آن که از کندن در خیبر
۲۸
کرد دین نبی قوی بنیاد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.