شمارهٔ ۱۱۱ - عدل مظفر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کشور ایران ز عدل شاه مظفر
۲
رونقی از نوگرفت و زینتی از سر
۳
عدل ملک ملک را فزود و بیاراست
۴
روزافزون باد عدل شاه مظفر
۵
پادشاه دادگر مظفر دین شاه
۶
خسرو روشندل عدالتگستر
۷
کرد بهنام ایزد این ملک سره کاری
۸
تا سره گردید کار کشور و لشکر
۹
انجمن عدل را به ملک بیاراست
۱۰
دست ستم را ببست وپای ستمگر
۱۱
مجلسی آراست کاندرو ز همه ملک
۱۲
انجمن آیند بخردان هنرور
۱۳
خواست به هم اتحاد دولت و ملت
۱۴
تا بنمایند خیر ملک وی از شر
۱۵
کشور آباد شد به نیروی ملت
۱۶
ملت منصور شد به یاری کشور
۱۷
یاری داور به عدل شاه قرین شد
۱۸
دولت و ملت از آن شدند توانگر
۱۹
گوئی ناید همی ز دست تهی کار
۲۰
آری در این سخن به خردی منگر
۲۱
مردی کز نیروی دو دست برومند
۲۲
بازگشاید هزار سد سکندر
۲۳
زان دو یکی را اگر ببندی بر پشت
۲۴
مرد به یک دست عاجز آید و مضطر
۲۵
دولت و ملت دودست و بازوی شاهند
۲۶
شاه مر این هر دو را گرامی پیکر
۲۷
یک به دگر کارها همی بگشایند
۲۸
گر نشکیبد یکی ز یاری دیگر
۲۹
دولت و ملت چو هر دو دست بههم داد
۳۰
پای به دامن کشد عدوی سبکسر
۳۱
دولت و دین هر دو توأمند ولیکن
۳۲
این دو پسر راست عدل و قانون مادر
۳۳
مادر باید که پرورد پسر خویش
۳۴
قانون باید که ملک یابد زیور
۳۵
ملک تبه گردد از تطاول سلطان
۳۶
دهکده ویران شود ز جور کدیور
۳۷
ملکی کاو راست عدل و قانون در دست
۳۸
سر بفرازد همی به برج دوپیکر
۳۹
راست چنان چون بزرگ کشور ایران
۴۰
کاین همه دارد ز فر شاه فلکفر
۴۱
نیست شگفتی گر اینچنین بود این ملک
۴۲
دست به دندان مخای و بیهده مگذر
۴۳
بنگرکاین ملک باستانی از آغاز
۴۴
جایگه عدل و داد بود و نه زیدر
۴۵
ملک کیومرث بود و کشور جمشید
۴۶
جای منوچهر بود و بنگه نوذر
۴۷
این بود آن کشوری که داد به کاوس
۴۸
طوق و نگین و سریر و یاره و افسر
۴۹
طوس سپهبد درو فراشته رایت
۵۰
رستم دستان در او گماشته لشکر
۵۱
نامهٔ هریک بخوان و کردهٔ هریک
۵۲
وین سخنان مرا به بازی مشمر
۵۳
زاد پیمبر به گاه دولت کسری
۵۴
فخر همی کرد ازین قضیه پیمبر
۵۵
گفت بزادم به عهد خسرو عادل
۵۶
بنگر کاین گفته خود چه دارد در بر
۵۷
مدحت نوشیروان نگفته بدین قول
۵۸
بلکه نبی عدل راست مدحت گستر
۵۹
تا که شوند این ملوک دولت اسلام
۶۰
زبن سخن او به عدل، قاصد و رهبر
۶۱
شکر خداوند را که خسرو ایران
۶۲
نیک نیوشید این کلام مشهر
۶۳
منظری از عدل بس بلند برافراشت
۶۴
ظلم درافتاد از آن فراشته منظر
۶۵
عدل انوشیروان اگر نشنودی
۶۶
روروبکره ببین به نامه ودفتر
۶۷
وانگه بنگر به عدل این ملک راد
۶۸
عدل انوشیروان به یاد میاور
۶۹
احسنت ای پادشاه مملکتآرای
۷۰
احسنت ای خسرو رعیتپرور
۷۱
تو غم مردم همی خوری به شب و روز
۷۲
غمخور توکیست؟ پادشاه گروگر
۷۳
ملک تو شاها یکی عروس نکوروست
۷۴
کاو را جز عدل و داد نبود شوهر
۷۵
یکچند این خوبرو عروس نوآئین
۷۶
داشت به سربریکی پلاسین معجر
۷۷
عدل تو با دیبه و پرند ملون
۷۸
آمد و برداشت این پلاس مقیر
۷۹
لیک دریغا که روزگار بنگذاشت
۸۰
کزتو رسد ملک را طرازی دیگر
۸۱
بر سر و بر افسر تو خاک فرو بیخت
۸۲
این فلک باژگون که خاکش بر سر
۸۳
مویه کند بر تو خسروانی دیهیم
۸۴
ناله کند بر تو شهریاری افسر
۸۵
اخترت از آسمان ملک برون شد
۸۶
از ستم آسمان و کینهٔ اختر
۸۷
بودی یکچندگاه غمخور این خلق
۸۸
رفتی و زینان یکی نبردی غمخور
۸۹
بر تو مقدر بد این قضا ز خداوند
۹۰
کس نچخیده است با قضای مقدر
۹۱
ملک بماندی و زی بهشت براندی
۹۲
ملک چرا ماندی ای بهشتی منظر
۹۳
کاخی از عدل برنهادی و آنگاه
۹۴
تفت براندی ازین کهن شده معبر
۹۵
قومی بینم به سوکواریات ای شاه
۹۶
جامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر
۹۷
رفتی و پور تو شد برین گره خلق
۹۸
بارخدای و امیر و سید و سرور
۹۹
ماه اگر شد نهان عیان شد خورشید
۱۰۰
دریا گر شد فرو برآمد گوهر
۱۰۱
شاها اینک توئی نشسته بر اورنگ
۱۰۲
بر اثر آن خدایگان مظفر
۱۰۳
داد همی ده که دادگر ملکان را
۱۰۴
ایزد پاداش داد خواهد بی مر
۱۰۵
یاور شو خلق را به داد، به دنیا
۱۰۶
کرت به عقبی خدای باید یاور
۱۰۷
محضرکنکاش محضریست همایون
۱۰۸
فر و بهی جوی ازین همایون محضر
۱۰۹
ملک پدر را ز عدل و دادکن آباد
۱۱۰
ای به تو ملک پدر پسنده و درخور
۱۱۱
شاها دانی که ملک ایران زین پیش
۱۱۲
بود چوآراسته یکی شجرتر
۱۱۳
بود به گردش ز عدل کنده یکی جوی
۱۱۴
آبی دروی روان به طعم چو شکر
۱۱۵
زان پس چیدند ازو بسی بر امید
۱۱۶
بردهد آری چو شد درخت تناور
۱۱۷
شاخه کشید این درخت تا گه کسری
۱۱۸
وانگاه از چرخ خواست کردن سر بر
۱۱۹
زان پس گه گاهی این درخت برومند
۱۲۰
خسته همی شد زتیشهٔ فتن وشر
۱۲۱
تاکه درین زشت روزگار ستردند
۱۲۲
جور و ستبداد، شاخ و برگش یکسر
۱۲۳
چندان کز آنکشن درخت بهجا ماند
۱۲۴
شاخی فرسوده وشکسته و لاغر
۱۲۵
وآنگه آسیب تندباد حوادث
۱۲۶
خواست فکندنش ناگهان ز بن اندر
۱۲۷
کامد فرخنده باغبانی پیروز
۱۲۸
ناگه و آورد آب رفته به فرغر
۱۲۹
آبی انگیخته ز چشمه حیوان
۱۳۰
آبی آمیخته به شربت کوثر
۱۳۱
آبی بر باد داده خرمن بیداد
۱۳۲
آبی آتش زده به کشت ستمگر
۱۳۳
آبی عدلش بهنام خوانده خردمند
۱۳۴
آبی آزادیش ستوده هشیور
۱۳۵
آبی از رهگذار دانش وبینش
۱۳۶
برد سوی آن درخت دهقانپرور
۱۳۷
آبروان کرد و خود برفتو از این نخل
۱۳۸
شاخی و برگی دمید ناقص و ابتر
۱۳۹
آب ازو برمگیر گرش بباید
۱۴۰
شاخ برومند و برگ خرم و اخضر
۱۴۱
آب همی ده به کشور ازکرم و داد
۱۴۲
وآتش برزن به دشمن از دم خنجر
۱۴۳
جانب خاور هم ازکرم نظری کن
۱۴۴
ای ز تو فر و بهای خسرو خاور
۱۴۵
نشگفت ار به شوند از نظرتو
۱۴۶
کز نظر آفتاب سنگ شود زر
۱۴۷
سوی خبوشان یکی ببین که نیوشی
۱۴۸
نالهٔ چندین هزار مادر و دختر
۱۴۹
بنگر تا مستمند وگریان بینی
۱۵۰
شوهر و زن را به فرقت زن و شوهر
۱۵۱
گفت حکیم این گره نهال خدایند
۱۵۲
واستم استمگران چو بادی صرصر
۱۵۳
تا بههم اندر نیوفتند و نخوشند
۱۵۴
یک نظر ای باغبان بر ایشان بگمر
۱۵۵
بگمر چندی نظر بر ایشان و آنگاه
۱۵۶
میوهٔ شیرین چن وشکوفهٔ احمر
۱۵۷
ملک درختیست نغز و ربشه او عدل
۱۵۸
ربشه قوی دارکز درخت چنی بر
۱۵۹
شاه کجا سوی عدل و دادگراید
۱۶۰
بازگراید بدو عنایت داور
۱۶۱
گوید الملک لایدوم مع الظلم
۱۶۲
آنکه خدایش بسی ستوده ز هر در
۱۶۳
قول پیمبر به کار بند و میازار
۱۶۴
خاطرمورضعیف وپشهٔ لاغر
۱۶۵
عدل و سخا وتوان و دانش بگزین
۱۶۶
تاکه جهانت شود دورویه مسخر
۱۶۷
گفتم مدح توبا طریقی مطبوع
۱۶۸
مرهمه را نیست این طربقه میسر
۱۶۹
گرچه هم اندر غزل توانم گفتن
۱۷۰
غمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر
۱۷۱
لیک نگونم بویژه اکنون کز شعر
۱۷۲
حکمت جویند نی گزاف وکر و فر
۱۷۳
نشکفت ار حکمت آید از سخن من
۱۷۴
کزسنگ آید همه زلال مقطر
۱۷۵
*
۱۷۶
*
۱۷۷
اکنون ز امر خدایگان خراسان
۱۷۸
راست بود محضری بدین بلد اندر
۱۷۹
محضری آراسته ز عدل که پیشش
۱۸۰
سطح سپهر محدب است مقعر
۱۸۱
چونفلکاستاینخجستهمجلس عالی
۱۸۲
دانشمندان در او فروزان اختر
۱۸۳
دیر نمانده است کز خراسان شاها
۱۸۴
سوی ری آیند بخردان هشیور
۱۸۵
وزپی اصلاح ملک وفره خسرو
۱۸۶
دانشمندان کنند آنجا محضر
۱۸۷
ای ملک راد شادمانه همی زی
۱۸۸
وی عدوی شاه رنج و درد همی بر
۱۸۹
تاکه بود عدل برگزبدهتر از ظلم
۱۹۰
تاکه بود نفع خوشگواراتر از ضر
۱۹۱
ملک تو آباد باد و جان تو خرسند
۱۹۲
جسم تو بیرنج باد و عیش تو بیمر