شمارهٔ ۱۱۶ - فتح الفتوح
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مکن حدیث سکندر که اندرین کشور
۲
«فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر»
۳
جوان چو آید باطل شود فسانهٔ پیر
۴
عیان چو آید ویران شود بنای خبر
۵
خبرگزافه بود گوش برگزافه منه
۶
فسانه بافه بود در فسانه رنج مبر
۷
خبر دهند که اسفندیار بر درگنگ
۸
چگونه برد سپاه وچگونه راند حشر
۹
چگونه برد خشایارشا سپه به اروپ
۱۰
چگونه کرد از آن تنگنای بحر گذر
۱۱
خبر دهند که از خرد کشور یونان
۱۲
به آسیای کبیر اندر آمد اسکندر
۱۳
هم او در اول یک کارزارکرد و سپس
۱۴
براند در همهجا بیمنازعی لشکر
۱۵
به مغزش اندر بد پویه ی جهان گیری
۱۶
به نفع خویش همی کرد کوشش بیمر
۱۷
به خیر خویش همی کرد کارهای بزرگ
۱۸
که نی رضای خدا بد در او نه خیر بشر
۱۹
خبرنگاران نیز از فتوح ناپلئون
۲۰
بسی دهند نشان و بسی دهند خبر
۲۱
که خود به نمسه و ایتالیا چگونه گذشت
۲۲
همان به مصر چه کرد آن امیر نامآور
۲۳
چگونه راند سپه در بسیط خطه ی روس
۲۴
به مسکو اندر بر خیره چون فکند شرر
۲۵
ولیک جهد بناپارت و آن کشاکش نیز
۲۶
به قصد پادشهی بود، نی به قصد دگر
۲۷
چنانکه مجلس جمهور را ز بن برکند
۲۸
به کام خوبش برآمد به تخت ملک اندر
۲۹
چو بود کوشش او خاصه ی بزرگی او
۳۰
حدیث او بنه از دست و فضل او مشمر
۳۱
بنه ز دست حدیث سپاهدار اروپ
۳۲
به سرگذشت سپهدار آسیا بنگر
۳۳
ببین که این هنری مرد در زمانه چه کرد
۳۴
ز جهد وکوشش وتدبیر وهوش و رای وفکر
۳۵
چومرد رای فزونی به نفع خوبش کند
۳۶
شگفت نیست اگر بر فلک فرازد سر
۳۷
شگفتی و عجب آنجا است کافریده ی خاک
۳۸
به رامش دگران چنگ در زند به خطر
۳۹
به قصد خدمت ملت، به قصد یاری نوع
۴۰
همی به خویش پسندد هزارگونه ضرر
۴۱
بسان میر مظفر سپهبد اعظم
۴۲
که آسمان فتوح است وآفتاب ظفر
۴۳
اگر به منظرگوئی ستوده منظر او
۴۴
نشان نیکی طبع است و پاکی مخبر
۴۵
اگر به همت گوئی دلیل همت اوست
۴۶
هرآنچه بینی و دیدی به سالیان اندر
۴۷
اگر به دولت گوئی به نام دولت او
۴۸
یکی ره طبرستان سپار ونعمت بر
۴۹
به هرکه بنگری اندر شمال ایران شهر
۵۰
همه به درگه میرند بنده و چاکر
۵۱
ز جان و دل همه این میر را پدر خوانند
۵۲
هزار تحسین بر این بزرگوار پدر
۵۳
وگر ز اصل و گهر مرد را شرف خیزد
۵۴
از او که باشد فرخندهتر به اصل و گهر
۵۵
ستوده جد گرامیش احمدبن شمیط
۵۶
گذاشت عمری در پیشکاری حیدر
۵۷
بدانگهی که درآمد ز ترکتاز یموت
۵۸
به هر کران خراسان هزار فتنه و شر
۵۹
هزار خانه ی مظلوم را به غارت برد
۶۰
به امر دشمن دین، ترکمان غارتگر
۶۱
بتاخت این هنری مرد جانب گرگان
۶۲
چنانکه جانب نخجیر شیر شرزهٔ نر
۶۳
ز باد تیغش چون آب، سرد ماند به جای
۶۴
عدو که بود به هرسو جهنده چون اخگر
۶۵
اسیر، هرچه بد اندرکمندشان بگرفت
۶۶
درم بداد و روان کرد سوی جای و مقر
۶۷
گرفت عهد ز میران کوکلان و یموت
۶۸
کزین سپس نکشند ازکمند طاعت سر
۶۹
سپس ببرد به پاداش خدمتی چونین
۷۰
ز هرکرانه دعای شب و درود سحر
۷۱
پس ازگزارش آن خدمت بزرگ، امیر
۷۲
به خدمت وطن مستمند بست کمر
۷۳
چو دید حال وطن را ز جور خصم دژم
۷۴
چو دید روز وطن را ز روز مرگ بتر
۷۵
وطن نه، غاری اندوخته به ذلت و جهل
۷۶
وطن نه، چاهی انباشته ز عجب و بطر
۷۷
همه امیران بدکیش و ریمن و نستوه
۷۸
همه وزیران نادان و عاجز و مضطر
۷۹
گشوده شاه ز یکسو به قصد ملت چنگ
۸۰
چنانکه بازگشاید به قصد تیهو پر
۸۱
به شهر تبریز اندر بساط دارا گیر
۸۲
سپاه دشمن از هر کرانه زورآور
۸۳
ستاده تنها ستارخان و باقرخان
۸۴
بسان رستم دستان و طوسبن نوذر
۸۵
بگفت هان نتوان بیش از این نشست به جای
۸۶
که کار ملت مظلوم شد ز دست بدر
۸۷
سپس به رشت روان گشت با سپاهی کشن
۸۸
فراشت رایت مشروطه اندر آن کشور
۸۹
مبارزان دلیر و مجاهدان غیور
۹۰
در آن دیار رسیدند بیحد و بیمر
۹۱
امیر درخور هریک سلاح جنگ بداد
۹۲
همان تکاور تازی و خنگ راه سپر
۹۳
مخالفان بزرگ اندر آن دیار شدند
۹۴
ز دست برد دلیران میر، کوفته سر
۹۵
چو کار ساخته شد تیغ میر آخته شد
۹۶
به قصد جستن پیکار و راندن کیفر
۹۷
نخست جانب قزوین شتافت مرکب میر
۹۸
که بود ویران از جورخصم زشت سیر
۹۹
طلایهدار سپه پیش رفت و کار بساخت
۱۰۰
ببست دشمن و بگشود ره بر آن لشگر
۱۰۱
سپاه میر درآمد به شهر، لیک چنان
۱۰۲
که گفتی آمده در شهرکاروان گهر
۱۰۳
همه به نظم درست و همه به خاطرپاک
۱۰۴
همه همایون فال و همه نکو منظر
۱۰۵
نه دست برده به تاراج خانهٔ مسکین
۱۰۶
نه سر کشیده ز فرمان ایزد داور
۱۰۷
رسید میر و بیاراست مجلس ملی
۱۰۸
خطیب عدل فروخواند خطبه بر منبر
۱۰۹
ز خائنان وطن چندتن به امر امیر
۱۱۰
شدند رانده از این خاکدان بهملک سقر
۱۱۱
سپس به مرکز بیداد خواست کردن روی
۱۱۲
خدایگان امیران، امیر شیر شکر
۱۱۳
چو شاه یافت کش انجام کار باز رسید
۱۱۴
ز راه حیله برآورد صورتی دیگر
۱۱۵
مثال داد به مشروطه و آشکارا کرد
۱۱۶
طریق سلم وفروبست راه بوک ومگر
۱۱۷
چو دید ملت باز ایستاد و پای کشید
۱۱۸
زجهل غرهشد وعهد خودنبرد به سر
۱۱۹
دگر ره از همه سو خواست جنبش ملی
۱۲۰
ز هرکرانه عیان گشت شورش محشر
۱۲۱
هم از کرانهٔ قزوین بساحت ری تافت
۱۲۲
سهیل رایت اسپهبد بلند اختر
۱۲۳
وز آن حدود به میران بختیاری داد
۱۲۴
زجنبش خود وپیش آمد امورخبر
۱۲۵
امیر دانا «سردار اسعد» اندر وقت
۱۲۶
زبلدهٔ قم زی ری برون کشید حشر
۱۲۷
سپاه خصم هم آمد به کوهسارکرج
۱۲۸
که بد به سختی مانند سد اسکندر
۱۲۹
شگرف کوهی و در وی هزارگونه بلا
۱۳۰
فراخ رودی و در وی هزارگونه خطر
۱۳۱
در آن سپاهی با توپهای گردون کوب
۱۳۲
برآن گروهی با تیرهای خارا در
۱۳۳
ز بیم توپ و درازای کوه و تنگی راه
۱۳۴
گمان نبدکه بر او برکند سوارگذر
۱۳۵
ولیک لشکریان سپهبد پیروز
۱۳۶
چنان نبدکه در استند و افکنند سپر
۱۳۷
به پیشتازی بیرون شدند مردی چند
۱۳۸
که جنگ را همه بودند زاده از مادر
۱۳۹
به پشتبانی اقبال و پیشتازی بخت
۱۴۰
به کوهسارکرج برشدند چالشگر
۱۴۱
ازآن گروه قلیل آن سپه هزیمت یافت
۱۴۲
چو خیل پشه که جوید هزیمت از صرصر
۱۴۳
وز آن گذر به «شه آباد» حمله آوردند
۱۴۴
مجاهدان چو به سوی هری سپاه تتر
۱۴۵
از آن حدود هم آواره شد سپاه عدو
۱۴۶
همه فکنده سلیح و همه گسسته کمر
۱۴۷
سپاه میر درآمد زکوهسار برون
۱۴۸
به سان سیل که آید زکوهسار به بر
۱۴۹
سپاه دیلم پیش آمد از ره ایمن
۱۵۰
مجاهد لر گرد آمد از ره ایسر
۱۵۱
مجاهدانی رزمآزمای و مردافکن
۱۵۲
مبارزانی پرخاشجوی و کندآور
۱۵۳
همه به راه وطن داده جان خوبش ز دست
۱۵۴
همه به یاد وطن کرده خون خویش هدر
۱۵۵
همه دویده پی جستن حقوق بزرگ
۱۵۶
به چشم پیل دمان و به کام ضیغم نر
۱۵۷
همه به طوع دویده به جانب پیکار
۱۵۸
نه بر طریقهٔ بیگار و طرزهای دگر
۱۵۹
فتاد بر در ری کارزارهای بزرگ
۱۶۰
که تا نبیند مردم نیایدش باور
۱۶۱
عدو ز دشت پراکنده گشت و شد سوی شهر
۱۶۲
بهر گذرگه پرداخته یکی سنگر
۱۶۳
همه به سنگر پنهان چو ابر در پس کوه
۱۶۴
تفنگشان همه چون برق و توپشان تندر
۱۶۵
نشانده بر سر هرکوی، شاه کینه سگال
۱۶۶
کشیده از بر هر برج، خصم دیو سیر
۱۶۷
هزار مرد و بهر مرد بر هزار سلاح
۱۶۸
هزار توپ و بهر توپ در هزار شرر
۱۶۹
بهرکرانی فوجی پیاده حرب طراز
۱۷۰
بهر کناری جیشی سواره رزم سپر
۱۷۱
سپاه سلطنت آباد نیز از یکسو
۱۷۲
میان ببسته پی پاس شاه کین گستر
۱۷۳
همه چو غولان نستوده کار و افسون ساز
۱۷۴
همه چو دیوان تیرهروان و افسونگر
۱۷۵
نخست میر جهانگیر قصد شهر نمود
۱۷۶
که کار را کند آسان و جنگ را یکسر
۱۷۷
مجاهدان سپاهان و جنگیان امیر
۱۷۸
بتاختند دو رویه بشارسان اندر
۱۷۹
بگفت جارچی توپشان بخیل عدو
۱۸۰
که هان امیر است از راه لختی آنسوتر
۱۸۱
نشسته میر به پشت هیون کوه گذار
۱۸۲
عقاب گفتی بر تیغ کوه جسته مقر
۱۸۳
حسام آخته در دست بدره بار امیر
۱۸۴
چو بر کران کشن رود، شاخ نیلوفر
۱۸۵
به جز حسامش کز خون خصم رنگین بود
۱۸۶
نداده نیلوفر بار، لالهٔ احمر
۱۸۷
به چنگ رایتی میر بر درفش کبود
۱۸۸
چو ابر شامگهی بر سپهر بازیگر
۱۸۹
امیر یکسو، سردار اسعد از یک سو
۱۹۰
به خصم حمله نمودند وساختند عبر
۱۹۱
سپاه میر تو گفتی که بود باد خزان
۱۹۲
عدوی دین، شجر خشک و جانش برگ شجر
۱۹۳
بلی چو باد وزان بر وزد به شاخ درخت
۱۹۴
ازو نه برگ بماند به جای بازو نه بر
۱۹۵
سپاه خصم هم اندر میان شارستان
۱۹۶
به جیش میر فکندند توپ جان او بر
۱۹۷
امیر راد در آن گیر و دار و هایاهوی
۱۹۸
به سوی مجلس کنکاش گشت راه سپر
۱۹۹
برآن زمین مبارک بداد بوسه ز شوق
۲۰۰
گرفت درگه عالیش را ز جان در بر
۲۰۱
که از چه زار و درم گشتی ای بهین مقصود
۲۰۲
که از چه روی نهان کردیای مهین دلبر
۲۰۳
مرا به درگهت ای کاخ عدل آن نظر است
۲۰۴
که هست حاجی محنت کشیده را به حجر
۲۰۵
سپس به جنگ برآورد دست و فرمان داد
۲۰۶
که افکنند دلیران به جان خصم آذر
۲۰۷
مجاهدان ز دو سو حمله اندر افکندند
۲۰۸
بهسوی خصم و بپا خاست شورش محشر
۲۰۹
ز سهم تیر یلان گشت چشم کیوان کور
۲۱۰
ز بانگ توپ گران گشت گوش گردون کر
۲۱۱
ز برجهای بلند وز کاخهای شگرف
۲۱۲
فکند خصم به شهر اندرون زکینه شرر
۲۱۳
ولی چو بود ستاره معین و بخت نصیر
۲۱۴
گزند نامد بر لشکر همایون فر
۲۱۵
سهروز جنگ درافتاد و هم در آخر کار
۲۱۶
نصیب جیش سپهدار گشت فتح و ظفر
۲۱۷
دو بهره کشته شد از خصم و بهرهای خسته
۲۱۸
شدند بهرهٔ دیگر دوان به کوه و به در
۲۱۹
بزرگ دشمن ملت هم از میان بگریخت
۲۲۰
سپرد افسر و دیهیم ملک را به پسر
۲۲۱
سپس نشست و کنکاشگاه با دل شاد
۲۲۲
ابا سران و امیران، امیر دینپرور
۲۲۳
ز خائنان تبه کار لختی آوردند
۲۲۴
به پالهنگ فروبسته دستشان یکسر
۲۲۵
به امر مجلس عالی به حکم دین قویم
۲۲۶
شدند بدکنشان چوب دار را زیور
۲۲۷
بلی درخت خلافی که کاشتند از پیش
۲۲۸
برست و دار شد و مرگ تلخ داد ثمر
۲۲۹
ایا سپهبد پیروز جنگ دولت یار
۲۳۰
ز مهتران جهان نیست با توکس همبر
۲۳۱
به مهتران جهان نسبت تو می نکنم
۲۳۲
که هرصفت که کنم هست نسبتی منکر
۲۳۳
همان تو را به تو نسبت کنم از آنکه تو را
۲۳۴
کسی همال نباشد به عادت و به سیر
۲۳۵
امیر رزمی و در رزمها نهاده نشان
۲۳۶
وزیر جنگی و در جنگ ها نموده اثر
۲۳۷
بدین همایون فتحی که کردهای امروز
۲۳۸
به روزگار شدی شهره و به دهر سمر
۲۳۹
شنیدهام که پس از فتح مصر، ناپلئون
۲۴۰
بهسوی شاههمی خواست کآورد عسکر
۲۴۱
در آن زمین تهی قلعهای رسیدش پیش
۲۴۲
که پاسبان نبد افزونش از هزار نفر
۲۴۳
به گرد قلعه سپه برنشاند و سنگر خاست
۲۴۴
به جنگ دست گشود آن سپهبد صفدر
۲۴۵
به چند روز، درانداخت جنگ و کوشش کرد
۲۴۶
نیافت بهره در آخر به غیر خون جگر
۲۴۷
بدان سپاه فراوان و آن شکوه و جلال
۲۴۸
ز برگشودن یک حصن دست شست آخر
۲۴۹
تو با سپاهی اندک شدی به مرکز ملک
۲۵۰
که بد ز فتح وی اندیشه عاجز و مضطر
۲۵۱
سپه کشیدی زی ری که سالیان دراز
۲۵۲
کسی به گرد وی اندر نکرده بود گذر
۲۵۳
به هر نشیبی فوجی ستاده چون عفریت
۲۵۴
به هر فرازی توپی کشیده چون اژدر
۲۵۵
به نیم روز شکستی سپاه و بستی خصم
۲۵۶
که خیره ماند در آن گیر و دار، وهم و فکر
۲۵۷
اگر شکار امیران بود گوزن و غزال
۲۵۸
تو باز شاه شکاری و میر شیر شکر
۲۵۹
توئی که ساعد بیداد را شکستی سخت
۲۶۰
توئی که مجلس اسلام راگشودی در
۲۶۱
در آفرین تو اینک بهار مدح سرای
۲۶۲
یکی چکامه بیاراست همچو عقد درر
۲۶۳
به نام، نامهٔ «فتحالفتوح» خواند او را
۲۶۴
فرو نگاشته نام سپهبدش به زبر
۲۶۵
بدان طریق بگفتم من این قصیده که کفت
۲۶۶
«فسانه کشت وکهن شد حدیث اسکندر»