Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۱۱۸ - سفر نامه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به‌شهر ری شدم از دشت خاور
۲
بدیدم کار ملک و کار کشور
۳
بدیدم کشوری خالی ز مردم
۴
همه دیوان فتاده یک به دیگر
۵
دگرگونه شده کار ولایت
۶
نه مهتر مانده بر جای و نه کهتر
۷
نه دیوان مانده و نه کار دیوان
۸
نه لشکر مانده و نه میر لشکر
۹
همه رعیت گدا و خانه ویران
۱۰
همه دهقان‌پریش و حال‌مضطر
۱۱
تهی تخت جم از جمشید والا
۱۲
جدا تاج کی از دارای اکبر
۱۳
نه برپا مانده ازکاوس بنگاه
۱۴
نه بر جامانده ازگشتاسب افسر
۱۵
نشسته گرد بر دیهیم نادر
۱۶
فتاده زنگ در شمشیر سنجر
۱۷
ربوده دیو ریمن خاتم ملک
۱۸
ز انگشت سلیمان پیمبر
۱۹
سپس زان دیو آن انگشتری را
۲۰
ربوده مردمی از دیو بدتر
۲۱
نه‌ در دلشان جوانمردی‌ سرشته
۲۲
نه در گلشان خردمندی مخمر
۲۳
ستم کرده به نام عدل و انصاف
۲۴
گزر خورده به یاد قند و شکر
۲۵
همه پاشان سزای بند و زنجیر
۲۶
همه سرشان سزای گرز و خنجر
۲۷
به‌ مشرب چون گدایان و به‌ منصب
۲۸
وزبرکشور و سالار لشکر
۲۹
عبید خصم‌‌ گشتستند و ما را
۳۰
عبید خویش خوانند اینت منکر
۳۱
بود شهر زنان اندر فسانه
۳۲
حدیثی یافه کردار و مشهر
۳۳
مرا باور نیفتاد آن فسانه
۳۴
بلی افسانه کس را نیست باور
۳۵
ولی در شهر ری امسال دیدم
۳۶
گواه گفتهٔ افسانه گستر
۳۷
ازیرا روی از آنان تافتم زود
۳۸
چنان کاز ماده گرگان آهوی نر
۳۹
عنان برتافتم سوی خراسان
۴۰
دل آکنده ز خون و دیدگان تر
۴۱
به طوس اندر شدم و آنجایگه را
۴۲
چنان دیدم که نتوان گفتش ایدر
۴۳
ز طوس اندرگذشتم مردجوبان
۴۴
چنان چون آشیان جویاکبوتر
۴۵
چو مادر مر مرا رح زی سفر دید
۴۶
کلاب افشاند از آن دو تازه عبهر
۴۷
مراگفت ای نهاده دل به‌محنت
۴۸
مگرت از آهن و سنگست پیکر
۴۹
تو رفتی و من ایدر چشم بر راه
۵۰
بماندم تا تو کی بازآیی از در
۵۱
چو اکنون آمدی لختی بیاسای
۵۲
منه برخویشتن رنج مکرر
۵۳
پس از غربت مکن غربت فراهم
۵۴
پس از هجران مخر هجران دیگر
۵۵
بدو گفتم که مردان زمانه
۵۶
کز ایشان نام باقی مانده نی زر
۵۷
به‌ محنت کارگیتی راست کردند
۵۸
نه با زلف کج و بالای دلبر
۵۹
نگارا نازنینا، مهربانا
۶۰
تو خرم‌ باش و مگری زین‌ فزون‌تر
۶۱
که کار ما یکی کار خداییست
۶۲
چنین بودست و این باشد مقدر
۶۳
ببوسیدمش دست و روی و گفتم
۶۴
خدایت حافظ ای پر مهر مادر
۶۵
همو رویم فرو بوسید و افشاند
۶۶
ز مژگان صدهزاران گوهر تر
۶۷
هنوزم ناله‌اش پیچیده درگوش
۶۸
کجا بد مر مرا بگرفته در بر
۶۹
هنوز آن چشم سرخ و چهر محزون
۷۰
به پیش دیده‌ام باشد مصور
۷۱
هنوز آن مژگان اشک پالای
۷۲
مرا در دل خلد مانند نشتر
۷۳
برادر را گرفتم اندر آغوش
۷۴
نهاده چهره بر رخسار خواهر
۷۵
برون بردم ز خانه رخت و راندم
۷۶
به دشت اندر کمیت کوه پیکر
۷۷
تو گفتی خود که تنینی سیه بود
۷۸
بر آن تنین ده و دو پا و دو سر
۷۹
ز پشت اندر دهان بگشوده چون غار
۸۰
نشسته من میان کامش اندر
۸۱
روان رهوار من بردامن دشت
۸۲
خروشان و شتابان وگرانسر
۸۳
که ناگه تندبادی تیره کردار
۸۴
وزید از دامن کهسار خاور
۸۵
بسان لشکر بشکسته کز خصم
۸۶
گریزد، خاک افشاننده بر سر
۸۷
برآمد از قفای باد ابری
۸۸
ز دیوان گنهکاران سیه تر
۸۹
زمین شد چون بساط سیم کاران
۹۰
هوا چون روی شاگردان مسگر
۹۱
از آن صحرا به‌ نام ایزد گذشتم
۹۲
چان کز نیل‌، موسیّ پیمبر
۹۳
شبی بگذاشتم در سخت سرما
۹۴
پناهیده در آتش چون سمندر
۹۵
تو گفتی برف نمرود است وراندست
۹۶
در آذر مر مرا چون پور آزر
۹۷
سحر خورشید سر برکرد ازکوه
۹۸
به کردار یکی زرینه مغفر
۹۹
هوا خوش گشت و خوش گشتم من از آن
۱۰۰
رسولان امیر از هردو خوشتر
۱۰۱
رسولانش بیاوردند رهوار
۱۰۲
همی راندیم در وادی تکاور
۱۰۳
مرا در زیر پا زیبا کرنگی
۱۰۴
همه تن همچو دیبای مزعفر
۱۰۵
ترات او به نرمی چون سماری
۱۰۶
سریع او به تندی چون کبوتر
۱۰۷
زدوده سمش چون روئینه مطرق
۱۰۸
خم گردنش چون زرینه خنجر
۱۰۹
فرو آویخته دم‌، ترکمان باف
۱۱۰
چو زلف مرد چینی یک به دیگر
۱۱۱
سرینی چون سرین گور، فربی
۱۱۲
میانی چون میان شیر، لاغر
۱۱۳
چو از خرم دره خرم گذشتم
۱۱۴
کشن کوهی درآمد پیشم اندر
۱۱۵
بنش در رفته در پهلوی ماهی
۱۱۶
سرش بگذشته از برج دو پیکر
۱۱۷
چو بر آن تند بالا ژرف دیدم
۱۱۸
براندام بر زبان «‌الله‌اکبر»‌
۱۱۹
گذشتم زان کریوهٔ صعب و رستم
۱۲۰
ازآن کم رفته بد یک چند برسر
۱۲۱
بدیدم نغز و خرم سرزمینی
۱۲۲
چو فردوسی به دیدار و به منظر
۱۲۳
مهین مرزی ز دادآباد و در وی
۱۲۴
خجسته مرزبانی دادگستر
۱۲۵
امیری‌، نامداری‌، کامکاری
۱۲۶
که درس نامداری کرده از بر
۱۲۷
دلش چون سینهٔ دریا گشاده
۱۲۸
ز دانش اندرو بسیار گوهر
۱۲۹
ز میران و مهان چون او ندیدم
۱۳۰
بسی بنشسته‌ام با میر و مهتر
۱۳۱
سخن گوید به تو چونان که گویی
۱۳۲
سخن گوید پدر با پور دلبر
۱۳۳
مرا استاد شعر پارسی اوست
۱۳۴
به نام ایزد، زهی استاد و سرور
۱۳۵
بود در خانه‌اش بزمی و در وی
۱۳۶
یکی خوان و در او هر چیز مضمر
۱۳۷
ز شاهانه خورشهای گوارا
۱۳۸
ز شربت‌های دلخواه مقطر
۱۳۹
ز رامش‌های پرویزی پیاپی
۱۴۰
ز بخشش‌های محمودی مکرر
۱۴۱
مهین‌پور امیر این بزمگه را
۱۴۲
بپاکرده پی سور برادر
۱۴۳
امیر نامور مسعود بن صید
۱۴۴
که دارد از پدر دیدار و گوهر
۱۴۵
زهی پیری که دارد این چنین پور
۱۴۶
فری چرخی کش است این گونه اختر
۱۴۷
دره گز کز نهیب ظلم‌، شد زار
۱۴۸
درو کار کشاورز و کدیور
۱۴۹
کنون گر خطه‌ای آباد خواهی
۱۵۰
بیا در این ولایت نیک بنگر
۱۵۱
که از تدبیر پور اوستادم
۱۵۲
به‌بینی اندر او نعمای اوفر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.