شمارهٔ ۱۲۳ - کناره گیری از وزارت و شکایت از دوست
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور
۲
زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر
۳
به کارنامهٔ من بین و نیک عبرت گیر
۴
که کارنامهٔ احرار هست پر ز عبر
۵
من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد
۶
بر آسمان وطن ز آفتاب روشنتر
۷
ز نظم و نثرکس ار پایهور شدی بودی
۸
مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب، مقر
۹
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی
۱۰
به کوه زربن بایستمی نمود گذر
۱۱
جهان و نعمت او پیش چشم همت من
۱۲
چنان بودکه پشیزی به چشم ملیونور
۱۳
نه چشم دارم ازبن مردمان کوتهبین
۱۴
نه بیم دارم ازین روزگار مردشگر
۱۵
به زبر منت کس یک نفس بسرنبرد
۱۶
کسی که شصت خزان و بهار برده بسر
۱۷
ولی دربغ که خوردم ز فرط سادهدلی
۱۸
فریب دوستی اندر سیاست کشور
۱۹
ز بس که بودم نومید از اولیای امور
۲۰
که جز عوامفریبی نداشتند هنر
۲۱
یکی نگفته صریح ویکی نرفته صحیح
۲۲
یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر
۲۳
بر آن شدم که ز صاحبدلان بدست آرم
۲۴
بزرگمردی بسیارکار و نامآور
۲۵
که با هجوم مخالف مقاومت گیرد
۲۶
نیفکند بر هر حمله در مصاف،سپر
۲۷
به خواجه از سر صدق و خلوص دل بستم
۲۸
ز پیش آنکه رضا شه به سر نهد افسر
۲۹
من و مدرس و تیمور و داور و فیروز
۳۰
زبهر خواجه به مجلس بساختیم محشر
۳۱
به هفت نامه نوشتم مقالتی هرشب
۳۲
چنان که از پس آنم نه خواب ماند و نه خور
۳۳
بسا شباکه نشستم ز شام تا گه بام
۳۴
به نوک خامه نمودم ز خواجه دفع خطر
۳۵
نه ماه و هفته، گه بگذشت سالیان کامروز
۳۶
به نام خواجه نمودم هزار گونه اثر
۳۷
ز خواجه نفع نبردم به عمر خویش ولیک
۳۸
ز دشمنانش بدیدم هزار گونه ضرر
۳۹
چه دشمنان همه افسونطراز و هرزهدرای
۴۰
چه دشمنان همه نیرنگساز و حیلت گر
۴۱
همهبه نفسخبیثوهمهبهطبعشریر
۴۲
همه به کذب مثال و همه به لؤم سمر
۴۳
به راه خواجه ز جان عزیز شستم دست
۴۴
اگرچه نیست ز جان در جهان گرامیتر
۴۵
همین نه روز عمل در وفا فشردم پای
۴۶
که هم به عزل نپیچیدم از ولایش سر
۴۷
قوام، خانهنشین بود و منعزل آن روز
۴۸
که بانگ سیلی من کرد گوش خصمش کر
۴۹
قوام بود به زندان و دشمنش برکار
۵۰
که بست از پی آزادیش بهار کمر
۵۱
سپس که سوی سفرشد ز بنده یاد نکرد
۵۲
که چون همی گذرد روزگار ما ایدر
۵۳
به جرم دوستی خواجه نفی و طرد شدم
۵۴
ازآن سپس که به هرلحظه بود جان به خطر
۵۵
چو خواجه آمد و آن آب از آسیاب افتاد
۵۶
به کوی مهدیه آمد فرود و جست مقر
۵۷
شدم به دیدن و دادم نشان و نام ولی
۵۸
به رسم عرف نیامد زخواجه هیچ خبر
۵۹
نه نوبتی تلفون زد نه بازدید آمد
۶۰
نه یاد کرد که سویش روم به وقت دگر
۶۱
به خودگفتم کز بیم شاه پهلوی است
۶۲
که خواجه مینکند یاد از این ستایشگر
۶۳
بلی چو خواجه بدیدست حبس و نفی مرا
۶۴
ز بیم شاه بشستهست نامم از دفتر
۶۵
گذشت بر من و بر خواجه قرب هجده سال
۶۶
که هر دو بودیم اندر مظان خوف و خطر
۶۷
چو شاه رفت شدم معتکف به درگه او
۶۸
میان ببسته و بازو گشاده شام و سحر
۶۹
به رزم دشمن او با گروهی از یاران
۷۰
ز خامه پیکان آوردم از زبان خنجر
۷۱
نوشتههای من اندر ثنای حضرت او
۷۲
چو بشمری بود از صد مقالت افزونتر
۷۳
یکی کتاب نبشتم که گر نکو نگری
۷۴
همه محامد این خواجه است سرتاسر
۷۵
گر از شکست دل ما برآمدی آواز
۷۶
شدی ز چشم تو خواب غرور و عشوه بدر
۷۷
کسی نبودکه تاربخ رفته یاد آرد
۷۸
شد ازگذشتهٔ مقالات بنده یادآور
۷۹
ز فر خامه و سحر بنان و کوشش من
۸۰
به خواجه روی نهادند دوستان دگر
۸۱
چو یافت مسند دولت ز خواجه زیب و جمال
۸۲
ز دوستان به بهارش نیوفتاد نظر
۸۳
به شعر بنده یکی نخل سایه گستر شد
۸۴
ولی دریغ که از بهر من نداشت ثمر
۸۵
ز خواجه دل نگرفتم تو این شگفتی بین
۸۶
که بود آتش مهرش مرا به جان اندر
۸۷
بدیم همدم روز و شبش من و یاران
۸۸
به فتنهای که علم گشت در مه آذر
۸۹
سپس که خانهنشین شد به قصدش از هر سو
۹۰
بساختند حسودان و دشمنان لشگر
۹۱
بزرگ سنگری اندر حریم حرمت او
۹۲
بساختم من و بنشستم اندر آن سنگر
۹۳
درتن حوادث ازو هیچم انتظار نبود
۹۴
نه پایمردی کار و نه دستگیری زر
۹۵
بسا شبا که شکایت نمود و نومیدی
۹۶
کش از امید گشودم به رخ هزاران در
۹۷
چه نقشهاکه نشان دادم از طریق صواب
۹۸
چه رازهاکه عیان کردم از مزاج بشر
۹۹
همه شنید و پسندید و کاربست و رسید
۱۰۰
بدان مقام که جز وی نبودکس درخور
۱۰۱
دربغ و درد که هم خواجه اندرین نوبت
۱۰۲
به رغم من به دگر قوم گشت مستظهر
۱۰۳
مرا به شغل وزارت بخواند خواجه ولی
۱۰۴
به صورتی که از آنم فتاد خون به جگر
۱۰۵
صریح گفت که شه را وزارت تو بد است
۱۰۶
از آن وزیر نگشتی و ماندی از پس در
۱۰۷
چو نزد شاه برای معرفی رفتیم
۱۰۸
بکرد درحق من خواجه ضنتی بیمر
۱۰۹
نداشت حرمت پیری نداشت حرمت نام
۱۱۰
ندید قدر شرافت ندید قدر هنر
۱۱۱
زمام کار جهان را به سفلهای بسپرد
۱۱۲
که کس بدو نسپردی زمام استر و خر
۱۱۳
سفیه و غره و نااعتماد و جاهطلب
۱۱۴
حسود و سفله و نیرنگساز و افسونگر
۱۱۵
بر آن شد از سر نامردمی که یاران را
۱۱۶
ز گرد خواجه کند دور از ایمن و ایسر
۱۱۷
سپس چو گشت موفق به خواجه یازد دست
۱۱۸
شود به بازی بیگانه در جهان سرور
۱۱۹
چو میل خواجه بدو بود بنده تاب نداشت
۱۲۰
کناره جست و به عزلت فتاد در بستر
۱۲۱
گذشت شش مه و از بنده خواجه یاد نکرد
۱۲۲
دربغ از آن همه سودا که پختم اندر سر
۱۲۳
خدا نخواست که ایران شود ز خواجه تهی
۱۲۴
وگرنه سفله بسنجیده بود این منکر
۱۲۵
بر آن شدم که از ایران برون روم چندی
۱۲۶
مگرکه این تن رنجور توشه یابد و فر
۱۲۷
به نزد خواجه شدم رخصتم نداد و جواز
۱۲۸
بگفت باش و به مجلس شو و مساز سفر
۱۲۹
به امر خواجه بماندم ولی ازین ماندن
۱۳۰
همی تو گویی افتادهام به قعر سقر
۱۳۱
فتادهام به مغاکی درون کژدم و مار
۱۳۲
نه راه چاره همی بینم و نه راه مفر
۱۳۳
جهانیان را هرگز نرفته است از یاد
۱۳۴
که بیست سال بدم خواجه را حمایتگر
۱۳۵
وپر خواجه بدم هم وکیل حزب وبم
۱۳۶
وزین دو رتبه چه بالاتر است و والاتر؟
۱۳۷
ولی ندانند اینان که بین خواجه و من
۱۳۸
فتاده فاصلهای سخت بیحد و بیمر
۱۳۹
گرفتهاند گروهی حریم حضرت او
۱۴۰
که ره نیابد از آنجا نسیم جان پرور
۱۴۱
همه به طبع لئیم وهمه به نفس خبیث
۱۴۲
همه به معنی ابله همه به جنس ابتر
۱۴۳
هم از فضیلت دور و هم از شرافت عور
۱۴۴
هم از دقایق کور و هم از حقایق کر
۱۴۵
دروغگوی چو شیطان، دسیسه کار چو دیو
۱۴۶
فراخروده چو یابو، چموش چون استر
۱۴۷
معاونند و وزبر و کمیتهساز و وکیل
۱۴۸
گهی ز توبره تناول کنند و گه ز آخور
۱۴۹
کسان ز فرط گرانی و قلت مرسوم
۱۵۰
کنند ناله و اینان به عیش و عشرت در
۱۵۱
من این میانه نگه می کنم بر این عظما
۱۵۲
چو اشتری که بود نعلبندش اندر بر
۱۵۳
عجبتر آنکه بدین حال و روز و این پک و پوز
۱۵۴
به نزد خواجه بد ما همی کنند از بر
۱۵۵
گمان برند که ما فرصتی همی جوییم
۱۵۶
که جای ایشان گیریم وطی شود چرچر
۱۵۷
دربغ از آنکه ندانند کاشیان عقاب
۱۵۸
به کوهسار بلند است نی در آخور خر
۱۵۹
دربغ از آنکه ندانندکه افتخار همای
۱۶۰
به خردکردن ستخوان بود نه قند وشکر
۱۶۱
دربغ از آنکه ندانند کاین سیهکاری
۱۶۲
به هیچ روی نیابد خلاص ازکیفر