Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۱۴۸ - بلای گل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
افتاده‌ایم سخت به دام بلای گل
۲
یارب چو ما مباد کسی مبتلای گل
۳
گِل مشگلی شده‌است به‌هرمعبر وطریق
۴
گام روندگان شده مشگل گشای کل
۵
هرگه که ابر خیمه زند در فضای شهر
۶
بر بام هر سرای برآید لوای گل
۷
گل دل نمی کند ز خراسان و اهل او
۸
ای جان اهل شهر فدای وفای گل
۹
گر صدهزارکفش بدرد به پای خلق
۱۰
هرگز نمی‌رسند به کشف غطای گل
۱۱
با خضر اگر روند به ظلمات کوچه خلق
۱۲
اسکندری خورند در آن چشمه‌های کل
۱۳
اول قدم که بوسه زندگل به پای ما
۱۴
افتیم بر زمین و ببوسیم پای کل
۱۵
گل‌ها ثقیل ودرهم وکوچه خراب وتنگ
۱۶
آه از جفای کوچه و داد از جفای گل
۱۷
گل هرچه را به پنجه درآورد ول نکرد
۱۸
صد آفرین به پنجه معجزنمای گل
۱۹
ازگل ز بس که خاطر و دل‌ها فسرده است
۲۰
گُل نیز بعد از این ندمد از فضای گل
۲۱
بر روزگار خویش کنم گریه بامداد
۲۲
چون بنگرم به خندهٔ دندان‌نمای گل
۲۳
ازپشت تا به شانه و از پیش تا به ریش
۲۴
هستند خلق یکسره غرق عطای گل
۲۵
امروز در قلمرو طوس از بلند و پست
۲۶
آن جایگه کجاست که خالی است جای گل
۲۷
آید اگر جهاز زره‌پوش ز انگلند
۲۸
حیران شود ز لجهٔ بی‌منتهای گل
۲۹
گر لای و گل تمام نگردد از این بلد
۳۰
اهل بلد تمام بمانند لای گل
۳۱
شرم آیدم زگفتن بسیار ورنه باز
۳۲
چندین هزار مسئله باشد ورای گل

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.