Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۲۲۲ - جغد جنگ

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
فغان ز جغد جنگ ومرغوای او
۲
که تا ابد بریده باد نای او
۳
بریده باد نای او و تا ابد
۴
گسسته وشکسته پر وپای او
۵
ز من بریده یار آشنای من
۶
کزو بریده باد آشنای او
۷
چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر
۸
که کس امان نیابد از بلای او
۹
شراب او ز خون مرد رنجبر
۱۰
وز استخوان کارگر غذای او
۱۱
همی‌زند صلای‌مرک‌ونیست کس
۱۲
که جان برد ز صدمت صلای او
۱۳
همی‌دهد ندای خوف و می‌رسد
۱۴
به هر دلی مهابت ندای او
۱۵
همی تند چو دیوپای در جهان
۱۶
به هر طرف کشیده تارهای او
۱۷
چو خیل مور، گرد پاره شکر
۱۸
فتد به جان آدمی عنای او
۱۹
به هر زمین که باد جنگ بر وزد
۲۰
به حلق‌هاگره شود هوای او
۲۱
در آن زمان که نای حرب دردمد
۲۲
زمانه بی‌نوا شود ز نای او
۲۳
به گوش‌ها خروش تندر اوفتد
۲۴
ز بانگ توپ و غرش و هرای او
۲۵
جهان شود چو آسیا و دم به دم
۲۶
به خون تازه گردد آسیای او
۲۷
رونده تانک‌، همچو کوه آتشین
۲۸
هزار گوش کر کند صدای او
۲۹
همی خزد چو اژدها و درچکد
۳۰
به هر دلی شرنگ جانگزای او
۳۱
چو پر بگسترد عقاب آهنین
۳۲
شکار اوست شهر و روستای او
۳۳
هزار بیضه هر دمی فرو هلد
۳۴
اجل دوان چو جوجه از قفای او
۳۵
کلنگ سان دژ پرنده بنگری
۳۶
به هندسی صفوف خوشنمای او
۳۷
چو پاره پاره ابرکافکند همی
۳۸
تگرگ مرگ، ابر مرگزای او
۳۹
به هرکرانه دستگاهی آتشین
۴۰
جحیمی آفریده در فضای او
۴۱
ز دود و آتش و حریق و زلزله
۴۲
ز اشک وآه و بانگ های های او
۴۳
به رزمگه «‌خدای جنگ» بگذرد
۴۴
چو چشم شیر، لعلگون قبای او
۴۵
امل‌، جهان ز قعقع سلاح وی
۴۶
اجل‌، دوان به سایهٔ لوای او
۴۷
نهان بگرد، مغفر و کلاه وی
۴۸
به خون کشیده موزه و ردای او
۴۹
به هر زمین که بگذرد بگسترد
۵۰
نهیب مرگ و درد، ویل و وای او
۵۱
دو چشم‌ و کوش‌ دهرکور و کر شود
۵۲
چو برشود نفیر کرنای او
۵۳
جهانخوران گنجبر به جنگ بر
۵۴
مسلطند و رنج و ابتلای او
۵۵
بقای غول جنگ هست درد ما
۵۶
فنای جنگبارگان دوای او
۵۷
زغول جنگ وجنگبارگی بتر
۵۸
سرشت جنگباره و بقای او
۵۹
الا حذر ز جنگ و جنگبارگی
۶۰
که آهریمن است مقتدای او
۶۱
نبینی آنکه ساختند از اتم
۶۲
تمامتر سلیحی اذکیای او؟
۶۳
نهیبش ار به کوه خاره بگذرد
۶۴
شود دوپاره کوه از التقای او
۶۵
تف سموم او به دشت و درکند
۶۶
ز جانور تفیده تاگیای او
۶۷
شود چو شهر لوط‌، شهره بقعتی
۶۸
کز این سلاح داده شد جزای او
۶۹
نماند ایچ جانور به جای بر
۷۰
نه کاخ وکوخ و مردم و سرای او
۷۱
به ‌ژاپن ‌اندرون ‌یکی دو بمب از آن
۷۲
فتاد وگشت باژگون بنای او
۷۳
تو گفتی آنکه دوزخ اندرو دهان
۷۴
گشاد و دم برون زد اژدهای او
۷۵
سپس به‌دم فروکشید سر بسر
۷۶
ز خلق‌و وحش‌و طیر و چارپای او
۷۷
شد آدمی بسان مرغ بابزن
۷۸
فرسپ خانه گشت کردنای او
۷۹
بود یقین که زی خراب ره برد
۸۰
کسی که شد غراب رهنمای او
۸۱
به خاک مشرق از چه روزنند ره
۸۲
جهانخوران غرب و اولیای او
۸۳
گرفتم آنکه دیگ شد گشاده‌سر
۸۴
کجاست شرم گربه و حیای او
۸۵
کسی که در دلش به جز هوای زر
۸۶
نیافریده بویه ای خدای او
۸۷
رفاه و ایمنی طمع مدار هان
۸۸
زکشوری که کشت مبتلای او
۸۹
به‌خویشتن‌هوان و خواری افکند
۹۰
کسی که در دل افکند هوای او
۹۱
نهند منت نداده بر سرت
۹۲
وگر دهند چیست ماجرای او
۹۳
بنان ارزنت بساز و کن حذر
۹۴
زگندم و جو و مس و طلای او
۹۵
بسان کَه کِه سوی کَهرُبا رود
۹۶
رود زر تو سوی کیمیای او
۹۷
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
۹۸
نه ترسم از غرور وکبریای او
۹۹
همه فریب و حیلتست و رهزنی
۱۰۰
مخور فریب جاه و اعتلای او
۱۰۱
غنای اوست اشگ چشم رنجبر
۱۰۲
مبین به چشم ساده در غنای او
۱۰۳
عطاش را نخواهم و لقاش را
۱۰۴
که شومتر لقایش از عطای او
۱۰۵
لقای او پلید چون عطای وی
۱۰۶
عطای وی کریه چون لقای او
۱۰۷
*‌
۱۰۸
*‌
۱۰۹
کجاست روزگار صلح و ایمنی
۱۱۰
شکفته مرز و باغ دلگشای او
۱۱۱
کجاست عهد راستی و مردمی
۱۱۲
فروغ عشق و تابش ضیای او
۱۱۳
کجاست دور یاری و برابری
۱۱۴
حیات جاودانی و صفای او
۱۱۵
فنای‌ جنگ خواهم از خدا که شد
۱۱۶
بقای خلق بسته در فنای او
۱۱۷
زهی کبوتر سپید آشتی
۱۱۸
که دل برد سرود جانفزای او
۱۱۹
رسید وقت آنکه جغد جنگ را
۱۲۰
جدا کنند سر به پیش پای او
۱۲۱
*‌
۱۲۲
*‌
۱۲۳
بهار طبع من شگفته شد، چو من
۱۲۴
مدیح صلح گفتم و ثنای او
۱۲۵
برین چکامه آفرین کند کسی
۱۲۶
که پارسی شناسد و بهای او
۱۲۷
بدین قصیده برگذشت شعر من
۱۲۸
ز بن درید و از اماصحای او
۱۲۹
شد اقتدا به اوستاد دامغان
۱۳۰
«‌فغان از این غراب بین و وای او»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.