شمارهٔ ۲۵۰ - شکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پشت مرا کرد ز غم چنبری
۲
گردش این گنبد نیلوفری
۳
هستم من عیسی آموزگار
۴
کرده جهودانم حبس از خری
۵
بس که به من تیغ ببارند و تیر
۶
روزم شد تیره و عمر اسپری
۷
ساخت جدا از پسر و دخترم
۸
دشمنم از بیپدر ومادری
۹
چون نگرم نیست گناهی مرا
۱۰
غیر وطندوستی و شاعری
۱۱
وز ره آزادگی و قانعی است
۱۲
گر نکشم ذلت فرمانبری
۱۳
کردم بدرود زر و جاه و مال
۱۴
تا نکنم چون دگران چاکری
۱۵
نوکری دیوان دیوانگیست
۱۶
مردم دانا نکند نوکری
۱۷
مزدوری کرده و نان میخورم
۱۸
مزدوری به ز طمع گستری
۱۹
عاقبت آز و طمع، خواری است
۲۰
وقعه ی «تیمور» مبین سرسری
۲۱
گر چه کنون هر دو به حبس اندریم
۲۲
فرق بسی هست درین داوری
۲۳
خلق برو لعنت و نفرین کنند
۲۴
بر من احسنت و خهی و فری
۲۵
پستی و عجزآرد و خود باختن
۲۶
مستیو خودخواهیو مستکبری
۲۷
خوندلخودخوریآسانتراست
۲۸
تا خود خون دل مردم خوری
۲۹
حبس من این کیفر پیشینه است
۳۰
بد مکن ای دوست که کیفر بری
۳۱
وان کس کامروز به من کرد بد
۳۲
روزی کیفر برد و بدتری
۳۳
قیمت آزادی و عشرت بدان
۳۴
ای که به آزادی و عشرت دری
۳۵
خسته شدم یارب از این درد و رنج
۳۶
چیست کنون چاره به جز شاکری
۳۷
شکر که شد دامنم از ننگ دور
۳۸
شکرکه آمد دلم ازکین عری
۳۹
دارم فرزندی «هوشنگ» نام
۴۰
شکراً لله ز معایب بری
۴۱
وز پس «هوشنگ» چهار دگر
۴۲
«مامی»و «مهری» «ملکی» و «پری»
۴۳
«هوشی» باشد بهمثلعقل و روح
۴۴
کش ز مه ومهربود برتری
۴۵
مادر ایشان چه بود؟ کهکشان
۴۶
آنکه به اجرام کند مادری
۴۷
گر به طبیعت بگذاریش باز
۴۸
وز غم خرج بچگان بگذری
۴۹
همچو ره کاهکشان از نجوم
۵۰
خانه کند پر مه و پر مشتری
۵۱
هفتم ایشان منم اندر حساب
۵۲
چون فلک هفت ز بیاختری
۵۳
روت و تهیدست و خمیده ز بار
۵۴
چون ز نگین، حلقهٔ انگشتری
۵۵
لاغر و خمیده چو چنبر ولیک
۵۶
گردانندهٔ همه با لاغری
۵۷
گشتم چون چنبر و بازم به پتک
۵۸
رنجان دارد فلک چنبری
۵۹
خواهد تا بشکند این حلقه را
۶۰
حلقه نگیندان کند از زرگری
۶۱
پس بنشاند به نگیندان درون
۶۲
گوهر مدح فلک سروری
۶۳
لقمانالدوله که همچون مسیح
۶۴
میسزدش دعوی پیغمبری
۶۵
چرخ هنر، زادهٔ ادهم که هست
۶۶
با هنرش رادی و نامآوری
۶۷
هست دلی پنهان در سینهاش
۶۸
چون اقیانوس به پهناوری
۶۹
همت او بر تو شود آشکار
۷۰
بر درش ار روزی روی آوری
۷۱
محکمهاش پر بود از مرد و زن
۷۲
عور و غنی لشگری و کشوری
۷۳
با امراکم رسد از بس که هست
۷۴
با فقرایش سر شفقتگری
۷۵
بیند نبض و بنویسد دوا
۷۶
سیم دوا نیز دهد بر سری
۷۷
نیمشب ار خوانیش از راه دور
۷۸
حاضرگردد به مثال پری
۷۹
منعم و درویش به نزدیک او
۸۰
فرق ندارند درین داوری
۸۱
از تن بیمارکشد درد را
۸۲
هرچه بود باطنی و ظاهری
۸۳
گیرد مردانه گریبان مرگ
۸۴
وز در مشکو کندش رهبری
۸۵
بوی مرض را بشناسد ز دور
۸۶
چون رسد از راه، زهی عبقری
۸۷
چون شنود بستری آواز او
۸۸
گیرد آرام دل بستری
۸۹
جمله جوانمردی و آزادگیست
۹۰
جملهخردمندیو خوشمحضری
۹۱
او را بودند شهان خواستار
۹۲
روز و شبان با همه خواهشگری
۹۳
خدمت مردم را کرد اختیار
۹۴
وآمد از خدمت شاهان بری
۹۵
چون که به مخلوق خدا گشت یار
۹۶
لاجرمش کرد خدا یاوری
۹۷
گشت درین ملک نخستین پزشک
۹۸
اینت نکونامی و نیکاختری
۹۹
داد خدایش زن والاگهر
۱۰۰
دختر و چندین پسر گوهری
۱۰۱
یافت ستاینده یکی چون بهار
۱۰۲
سومی فرخی وعنصری
۱۰۳
*
۱۰۴
۱۰۵
یارا در طب و ادب زیر چرخ
۱۰۶
با من و تو کس نکند همسری
۱۰۷
من بسزا وصف تو را درخورم
۱۰۸
تو بسزا مدح مرا درخوری
۱۰۹
این عوض آنکه به محبس مرا
۱۱۰
دیدن کردی ز سر غمخوری
۱۱۱
رفتی نزدیک زن و بچهام
۱۱۲
شفقت کردی و لطف گستری
۱۱۳
خواهش بردی بر قومی که بود
۱۱۴
حیف تو گر بر رخشان بنگری
۱۱۵
داشتی آن یاوه سخنشان به راست
۱۱۶
از سر خوشقلبی و خوش باوری
۱۱۷
گوش نکردند به فریاد تو
۱۱۸
بیشرفان از خری و از کری
۱۱۹
گوش به دانا نکند آنکه هست
۱۲۰
غره به نادانی و تنپروری
۱۲۱
هست متاعش بر اینان کساد
۱۲۲
هرکه فزونتر بودش مشتری
۱۲۳
دشمن دانایند این کافران
۱۲۴
دانش باشد برشان کافری
۱۲۵
چیست درین شهر گناه بهار
۱۲۶
غیر خردمندی و دانشوری؟
۱۲۷
زبن رو شد حبس به فصلی که بود
۱۲۸
موسم گل چیدن و خنیاگری
۱۲۹
گر بکشندش نبود بس عجب
۱۳۰
زاغ بود دشمن کبک دری
۱۳۱
ور نکشندش بود از بیم خلق
۱۳۲
عصمت بیبی است ز بیچادری!
۱۳۳
خاطر دارای جهاندار هست
۱۳۴
پاک چو آیینهٔ اسکندری
۱۳۵
لیک نگوید کسش احوال من
۱۳۶
اینت بدآموزی و بدگوهری
۱۳۷
هر که غم خود خورد و نیست کس
۱۳۸
در غم این مملکت مردهری
۱۳۹
مرد و زن از گرسنگی در خروش
۱۴۰
وین امرا کرده ورم از پری
۱۴۱
جملگیاز خوف خیانات خوبش
۱۴۲
کرده رها قاعدهٔ نوکری
۱۴۳
حال مرا عرضه نیارند کرد
۱۴۴
تابرهانندم ازین مضطری
۱۴۵
یکسره خاموش ز خیر عموم
۱۴۶
لیک به بدگوایی مردم جری
۱۴۷
جود و سخا رفته و مردانگی
۱۴۸
جبن و حسد مانده و حیلتگری
۱۴۹
بیند اگر کس که سری بیگناه
۱۵۰
بر دم تیغ آمده از جابری
۱۵۱
ور سخنی عرضه نماید به شاه
۱۵۲
بو که رهد در نفس آخری
۱۵۳
گر نبود پای زری در میان
۱۵۴
دم نزند هیچ ز خیرهسری
۱۵۵
یکسره هم ظالم و هم دادرس
۱۵۶
یکسره هم قاضی و هم مفتری
۱۵۷
لقمانا! دار ز من یادگار
۱۵۸
این سخن تازه و نظم دری
۱۵۹
زان که بهار تو شود بیگناه
۱۶۰
کشته درین مملکت بربری