Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۲۶۸ - شمار گیتی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جهانا چه مطبوع و خرم جهانی
۲
دریغا که بر خلق ناجاودانی
۳
نعیم و جحیم است در تو سرشته
۴
و لیکن تو خود فارغ از این و آنی
۵
همه کارهای تو از حکمت آید
۶
ز حکمت برون کارکردن ندانی
۷
به‌دستت شماربست ز آغاز خلقت
۸
که با آن شمردن‌، دهی و ستانی
۹
ز فهم بشر این شمار است بیرون
۱۰
که هست این شمر عالی و فهم‌دانی
۱۱
کسی کاین شمردن بداند، بداند
۱۲
که باقی به گیتی چه و چیست فانی
۱۳
به علم این شمر، یافت مردم نتاند
۱۴
که بیرون علم است این غیب‌دانی
۱۵
برون است دانستن سرّ گیتی
۱۶
ز قید زمانی و قید مکانی
۱۷
چو خیطی که صد رنگ باشد بدان بر
۱۸
بر آن خیط موری کند دیده‌بانی
۱۹
زمان‌ها بباید که مر رنگ‌ها را
۲۰
جداگانه بیند به تاریک جانی
۲۱
گهی سبز بیند گهی زرد بیند
۲۲
گه اسپید و گه سرخ و گه زعفرانی
۲۳
ولی مرد بیننده بیند به یک دم
۲۴
همه رنگ‌ها را به روشن‌روانی
۲۵
برآن نگذرد دیدهٔ مور لیکن
۲۶
تو بینی چو بر وی نظر بگذرانی
۲۷
جهان همچو آن خیط صدرنگ باشد
۲۸
من و تو چو موریم از ناتوانی
۲۹
به قید زمان و مکان پای بسته
۳۰
نه بینیم جز لحظه‌های جهانی
۳۱
مر این لحظه‌ها را به‌ یک جای بیند
۳۲
کسی کاو ز اسرار دارد نشانی
۳۳
حسابیست آنجا که پیر تو داند
۳۴
چه دانی تو در نیمه راه جوانی
۳۵
حسابیست آنجاکه وهم محاسب
۳۶
نیابد از اول قدم نقش ثانی
۳۷
توان با ریاضت بدان راه بردن
۳۸
چنان چون ز الفاظ‌، ره زی معانی
۳۹
به صبر و ریاضت توان یافت آن را
۴۰
که دولت نیاید به کف رایگانی
۴۱
کسی سر گیتی بداند که جانش
۴۲
بپیوست با عالم جاودانی
۴۳
جهان خود نباشد مگر این شمردن
۴۴
جهانا تو کی زین شمردن بمانی
۴۵
همانا نمانی تو هیچ از شمارش
۴۶
که هم بی‌شماری و هم بی کرانی
۴۷
نه پیداست اصلت ز بن از قدیمی
۴۸
نه پیداست پایت ز سر از کلانی
۴۹
یکی خواند موهوم وآن یک قدیمت
۵۰
دگر حادث دهری، آن یک ، زمانی
۵۱
چنان چون تویی کی شناسمت زیرا
۵۲
سراسر خیالی، سراسرگمانی
۵۳
بهٔک‌جا حکیمی بهٔک‌جای نادان
۵۴
به‌ یک جا زمینی به یک جا زمانی
۵۵
همانا تو را نیست شکلی معین
۵۶
که از چشم ِ اندازه دانان ، نهانی
۵۷
ز هرگوشه کاندر تو بینیم ،چُنین
۵۸
یکی برشده خیمه ی زر نشانی
۵۹
من ای کاش دانستمی، سخت روشن
۶۰
که تو برچه لون و چه شکل وچه سانی ؟
۶۱
حکیمی مراگفت کاین چرخ و انجم
۶۲
بود جسم گردندهٔ باستانی
۶۳
در آن جسم گردنده پیداست رگ‌ها
۶۴
که زی ماکند هر رگی کهکشانی
۶۵
به هرکهکشان اخترانند ،بی‌مَر
۶۶
که مهریست هر اختری، ازگرانی
۶۷
به پیرامن مِهرها بر، قمرها
۶۸
بگردند چونان که بینی و دانی
۶۹
همان پیکرگرد پوبنده باشد
۷۰
یک اختر، بر مردم آن جهانی
۷۱
مداربست او را و ، اوج و حضیضی
۷۲
قِرانی و بُعدی ،به چرخ کیانی
۷۳
ازبن جنس ، استارگانند، بی‌مَر
۷۴
کز احصایشان تا ابد با زمانی
۷۵
که هریک جهانی‌ست واندر درونش
۷۶
جهان‌ها چو اشیا درون ِ أوانی
۷۷
برون زبن جهان‌ها و زابن آسمان‌ها
۷۸
چه‌باشد؟ یکی‌ژرف ،بین ، گر توانی
۷۹
ازیرا به نزد خرد راست ناید
۸۰
به هر روی بی‌حدی و بی‌کرانی
۸۱
همانا که چیزی‌ست بیرون این حد
۸۲
مکان جُسته، بر ذِروه ی ِ لامکانی
۸۳
وجودی‌ست آن‌جا کز اندیشه هر دم
۸۴
به پا دارد و بفکند این مبانی
۸۵
جهان است محکوم و اوی‌ست حاکم
۸۶
وزاویست ،سلطانی و قهرمانی
۸۷
به فرمان اثند ذرات و ،دارد،
۸۸
به هر ذره فرمانش یکسان‌، روانی
۸۹
جهان ارغنونست و او ارغنونزن
۹۰
هم از اوست آهنگ و لحن اغانی
۹۱
نگر کاندرین پهنهٔ بیکرانه
۹۲
که یارد جز او دعوی پهلوانی
۹۳
حکیمی دگر گفت نبود جز از او
۹۴
وجودی که از راستی ، «هست» ، خوانی
۹۵
جهان با همه عرض و طول و نمایش
۹۶
سراسر گمان‌ست و او بی گمانی
۹۷
حکیمی دگر حسن عالیش خواند
۹۸
که جوبای اوس‌بند ذرّات ِ دانی
۹۹
دوان است هر ذره زی حسن مطلق
۱۰۰
چو عاشق ،به دیدار معشوق ِ جانی
۱۰۱
بدان‌، تا چنو خوب گشتن تواند
۱۰۲
زند گام هر ذره با ناتوانی
۱۰۳
گهرها یک از دیگری مایه گیرد
۱۰۴
شتابان درین عرضگاه امانی
۱۰۵
چو پرمایه شد سوی بالا گراید
۱۰۶
که یابد ز گم گشتهٔ خود نشانی
۱۰۷
فساد ِصور، هست از این ره ،که گوهر
۱۰۸
پس از پیری و مرگ جوید جوانی
۱۰۹
کمالیست ،در هر زوالی، نهفته
۱۱۰
که با هر زوالی رهد جاودانی
۱۱۱
لئیم ،از لئیمی ،حسود ،از حسودی
۱۱۲
پلید از پلیدی جبان از جبانی
۱۱۳
گهر سوی اوج است پویا و کرده
۱۱۴
فنای صور در رهش نردبانی
۱۱۵
بکوشد گهر تا که جان گردد و جان
۱۱۶
بکوشد که جانان شود زین معانی
۱۱۷
سوی خیر و نیکی ،دوانند، جان‌ها
۱۱۸
چو زی سکهٔ خسروی زرکانی
۱۱۹
بود در ره عشق گام نخستین
۱۲۰
بقای نهانی‌، فنای عیانی
۱۲۱
چو باقی شود جان به جانان گراید
۱۲۲
خود این است در عاشقی گام ثانی
۱۲۳
اگر نفس‌ها را بقایی نبودی
۱۲۴
به چیزی نیرزیدی این زندگانی
۱۲۵
بمان تا که جان مایه گیرد ز دانش
۱۲۶
ز دانش چو جان مایه گیرد بمانی
۱۲۷
بود جانت مرغی که بربسته پرش
۱۲۸
بر آن شو که این بسته پر برفشانی
۱۲۹
برافشانی این پر به پرواز و گردی
۱۳۰
به یک چشم برهم زدن آسمانی
۱۳۱
سوی قوّت و حُسن ، پروازگیری
۱۳۲
نهی ازپس پشت‌، ضعف و نوانی
۱۳۳
از آن پیش ،کِت شه ،به نزدیک خواند،
۱۳۴
ره قرب شه جوی اگر می‌توانی
۱۳۵
رهت‌ سخت نزدیک باشد به‌ حضرت
۱۳۶
گرت همت شه کنند هم عنانی
۱۳۷
من اکنون یکی راه بنمایت ، نو
۱۳۸
سزد گر درین راه مرکب جهانی
۱۳۹
ره خویشتن خواهی و طمع و کینه
۱۴۰
بهل‌، گام زن در ره مهربانی
۱۴۱
ره صدق پیش آیدت وندر این ره
۱۴۲
به جز راستی نیست دیگر نشانی
۱۴۳
یکی شاه‌راهی‌ست پیوسته زان‌جا
۱۴۴
به‌شهری کجا شهر مردانش خوانی
۱۴۵
جوان‌مردی آن‌جا به کار است وکس را
۱۴۶
در آن شهر ندهند ره رایگانی
۱۴۷
چو آن جا درآیی برندت به درگه
۱۴۸
دهندت یکی جامهٔ خسروانی
۱۴۹
برندت شبان‌روز هرجای مهمان
۱۵۰
کشی ازکف دوستان دوستکانی
۱۵۱
کتابی گشایند پیشت ادیبان
۱۵۲
که از وی شمار دوگیتی بدانی
۱۵۳
چوکامل شدی بازگردی به خانه
۱۵۴
که درماندگان را کنی میزبانی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.