ملک‌الشعرای بهار · غزلیات

شمارهٔ ۳۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گفتمش‌هنگام‌وصل است ای بت‌فرخار، گفت‌:
۲
باش اکنون تا برآید، گفتم‌: ازگل خار، گفت‌:
۳
جانت اندر هجر، گفتم‌: جان پی ایثار تست
۴
گرچه هست این هدیه در نزد تو بی‌مقدار، گفت‌:
۵
عاشقا! این ناله و آه و فغان از جور کیست‌؟
۶
گفتم‌: از جور تو معشوق جفاکردار، گفت‌:
۷
عاشقان را رنج باید بردگفتم‌: رنج عشق‌؟
۸
گفت‌: از آن دشوارتر، گفتم‌: فراق یار؟ گفت
۹
آنچه سوزد جان عاشق‌، گفتمش جور رقیب‌؟
۱۰
گفت‌: نی‌، گفتم‌: نگاه یار با اغیار؟ گفت‌:
۱۱
آری‌، آری‌، گفتم‌: از اغیار نتوان بست چشم
۱۲
گاه گاهی گوشهٔ چشمی به ما می‌دار گفت‌:
۱۳
چشم مست ما تو را هم ساغری برکف نهاد؟
۱۴
گفتم‌: از میخانه کس بیرون رود هشیار؟ گفت‌:
۱۵
ناوک دلدوز ما را شد دلت آماجگاه‌؟
۱۶
گفتمش جانا مرا نبود دلی درکار، گفت‌:
۱۷
دل ببردند ازکفت‌؟ گفتم‌: بلی گفت‌:‌این جفا
۱۸
ازکه سر زد؟ گفتم‌: از آن طرهٔ طرار، گفت‌:
۱۹
روی دل در پردهٔ حسرت چه پوشی غنچه‌وار
۲۰
گفتم‌: از درد فراق آن گل رخسار، گفت‌:
۲۱
گفتهٔ دلدار گشت آیین گفتار «‌بهار»
۲۲
گفتمش آیین جان است آنچه را دلدار گفت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.