ملک‌الشعرای بهار · مثنویات

شمارهٔ ۱ - سرگذشت شاعر در اولین مسافرت او به تهران

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به که سردار کل جزاه الله
۲
بشنود حال بنده بی‌اکراه
۳
به که بر این فسانه دل بندد
۴
تا همی گرید و همی خندد
۵
قصهٔ من شنیدنش سهل است
۶
علم هر چیز بهتر از جهل است
۷
چون بدانی به ما چه می‌‎گذرد
۸
به فلان بینوا چه می‌‎گذرد
۹
یا بر افلاس شخص چاره کنی
۱۰
یا خود از مفلسی کناره کنی
۱۱
مفلسی‌مردن‌است‌بی کم وکاست
۱۲
هرکه مفلس‌شدازجهان‌برخاست
۱۳
«‌بوهریره‌» همی نماید نقل
۱۴
این حدیث از نبی مطابق عقل
۱۵
کان زمانی که عهد نورانی است
۱۶
جاکشی بهتر از پریشانی است
۱۷
جاکشی همچو بار پنبه بود
۱۸
که به ظاهر کلفت و لنبه بود
۱۹
لیک چون پشت گردنت افتاد
۲۰
سبک و نرم یابیش چون باد
۲۱
لیک خودمفلسی‌چوکابوس‌است
۲۲
کش‌سروشاخ‌ودُم‌نه‌محسون‌است
۲۳
چون که‌چسبید سخت بیخ خرت
۲۴
مادرت را درآرد و پدرت
۲۵
دیگری گفته مفلسی عرض است
۲۶
عرضی کاندر او بسی مرض‌است
۲۷
این عرض گر فتد به جوهر فرد
۲۸
شود از جزء جمع اشیا طرد
۲۹
کسر اوقات کشت این سخنان
۳۰
ادبیات گشت این سخنان
۳۱
به کزین گفته بی نیاز شوم
۳۲
به سر شرح قصه باز شوم
۳۳
روس‌ها چون به مشهد رضوی
۳۴
قصد کردند بر زباده‌روی
۳۵
بندهٔ بی گناه را به تشر
۳۶
طرد کردند از میان حشر
۳۷
زان سپس مردمان فهمیده
۳۸
همه بیرون شدند دزدیده
۳۹
من نهادم ز پس خراسان را
۴۰
گز نمودم طریق تهران را
۴۱
بین ره دزدهای شیرازی
۴۲
لخت کردندمان به طنازی
۴۳
ندهم شرح آنچه خود بردند
۴۴
کز من و غیر، هرچه‌ بُد بردند
۴۵
باز دارم سپاس یزدان را
۴۶
که نبردند گوهر جان را
۴۷
چون که دزدان شدند و من ماندم
۴۸
این رباعی به یادشان خواندم‌:
۴۹
دزدان‌ بیابانی قهری نبُدند
۵۰
خودکامه‌و لامذهب‌و دهری نبُدند
۵۱
با آن‌همه‌طبع سرقت و بی‌رحمی
۵۲
بالله که چو سارقین شهری نبُدند
۵۳
الغرض بنده چون زن بیوه
۵۴
تای پا چارق‌، آن دگر گیوه
۵۵
دررسیدم به ری از آن ره دور
۵۶
خسته‌ولوت‌و آسمان‌جل‌و عور
۵۷
نمدی بر سرم‌، معاذالله
۵۸
که کسی را از آن مبادکلاه
۵۹
بر تنم جبه پاره‌ای کهنه
۶۰
که به پالان خر زدی طعنه
۶۱
شده هر موی ریش من سویی
۶۲
تنم از رنج گشته چون مویی
۶۳
رخم از رنج و اضطراب و قلق
۶۴
چون مه بدر، گل گل و ابلق
۶۵
بنده را دوستان بُدند بسی
۶۶
از خجالت نگفتم این به کسی
۶۷
مر مرا دوستی موافق بود
۶۸
درمی چند قرض وقوله نمود
۶۹
هیکلم را بداد تبدیلی
۷۰
کرد حاضر عبا و مندیلی
۷۱
هرکسم‌دید، گفت‌: محتشم‌است
۷۲
شیخ‌ابوالفضل‌و خواجه بوالحکم است
۷۳
بی خبر کاین حریف پر ز ریا
۷۴
کهنه رندی است رفته زبر عبا
۷۵
الغرض ماهی این‌چنین ماندم
۷۶
راز خود برکشی نیفشاندم
۷۷
شد سپس کیسه از دِرم خالی
۷۸
شد وجودم قرین بد حالی
۷۹
خواستم زبن بلاکناره کنم
۸۰
به سفر درد خویش چاره کنم
۸۱
پور سردار، آجودان باشی
۸۲
گفت باید که پیش من باشی
۸۳
که لرستان به فال فرخنده
۸۴
شده ابواب جمع این بنده
۸۵
تو بیا تا بدان دیار شوبم
۸۶
با هم از روی صدق‌، یار شویم
۸۷
من نگویم که خود چه چیز بخور
۸۸
آنچه من می‌خورم تو نیز بخور
۸۹
من که از حال خود بُدم آگاه
۹۰
دیده بودم بلای این یک ماه
۹۱
به کنایات کردمش حالی
۹۲
که بود جیبم از دِرم خالی
۹۳
گفت تدبیر حالت آسانست
۹۴
شهر تهران نه چون خراسانست
۹۵
پیش خود گفتم این نکو باشد
۹۶
زین پس امّید من به او باشد
۹۷
الغرض زین خبر چو بی‌خبران
۹۸
خواستم عذر ره ز همسفران
۹۹
از رفیقان راه واماندم
۱۰۰
همه رفتند و بنده جا ماندم
۱۰۱
چند تومان به زحمت بی‌مر
۱۰۲
قرض کردم از این در و آن در
۱۰۳
به امیدی که کار آسان است
۱۰۴
مسقط الرحل ما لرستان است
۱۰۵
قصه کوته بدین تمنی خام
۱۰۶
بنده ماندم چنین‌، دو ماه تمام
۱۰۷
ز اتفاقات شد سفر موقوف
۱۰۸
شد دلش جانب دگر معطوف
۱۰۹
گفت با من کنون بیا چالاک
۱۱۰
بشتابیم جانب املاک
۱۱۱
چند روزی ز مردم موذی
۱۱۲
دور باشیم ما به فیروزی
۱۱۳
گفتم این قصه سخت بی‌ثمر است
۱۱۴
خود بروجرد رفتن دگر است
۱۱۵
این‌ سخن‌ پرگره‌ چو موی‌ من‌ است
۱۱۶
به درازی چو آرزوی من است
۱۱۷
من کجا، جویبار ساوه کجا
۱۱۸
مرد جنگی کجا، کجاوه کجا
۱۱۹
الغرض دست دادم و گفتم
۱۲۰
تو سلامت بمان که من رفتم
۱۲۱
گفت روزی درنگ باید کرد
۱۲۲
تا بگویم تو را چه شاید کرد
۱۲۳
بنده «‌أمّن یُجیب‌» را خواندم
۱۲۴
جای یک روز، هفته‌ای ماندم
۱۲۵
چون بدیدم که قصه گشت دراز
۱۲۶
ساز و برگ سفر نمودم ساز
۱۲۷
به دوصد آه و زبنهار و امان
۱۲۸
قرض کردم چهل عدد تومان
۱۲۹
مبلغی قرض پیش را دادم
۱۳۰
مابقی را به کیسه بنهادم
۱۳۱
که بلیطی گرفته با گاری
۱۳۲
سوی مشهد روم به چاپاری
۱۳۳
ناگهان نامه‌ای ز کلکته
۱۳۴
داد حبل المتین که البته
۱۳۵
ساز ره ساز کن که جا خالی است
۱۳۶
بی تو جانم قرین بدحالی است
۱۳۷
گر بیایی به‌سوی ما یارا!
۱۳۸
شاد و خرم کنی دل ما را
۱۳۹
من به سردار قصه را گفتم
۱۴۰
ذره‌ای زین حدیث ننهفتم
۱۴۱
گفت صد به‌، هزار به به به
۱۴۲
ساز ره کن که قصه شد کوته
۱۴۳
گفتم این ره نه زان مجازی‌هاست
۱۴۴
این هنوز اول درازی‌هاست
۱۴۵
بهر انجام این ره پر طول
۱۴۶
پول می‌باید و ندارم پول
۱۴۷
گفت ما مبلغی کنیم نیاز
۱۴۸
مابقی را تو خود مهیا ساز
۱۴۹
من چو گربه به مرنو افتادم
۱۵۰
مدتی در تک و دو افتادم
۱۵۱
شصت تومان ز یک بلورفروش
۱۵۲
قرض کردم به‌صد فغان و خروش
۱۵۳
این طلبکار بنده منجلی است
۱۵۴
نام او حاج میرزا علی است
۱۵۵
خشک‌رو و مقدس است بسی
۱۵۶
من ندیدم چو او عبوس کسی
۱۵۷
الغرض بین این سؤال و جواب
۱۵۸
پانزده روز درگذشت چو آب
۱۵۹
پول‌ها رفته رفته اندک شد
۱۶۰
خاطرم زین قضیه مُندک شد
۱۶۱
گفتم این خود دگر چه سرسختیست
۱۶۲
این چه رنج است و این چه بدبختیست
۱۶۳
نه به کلکته رفتم و نه به طوس
۱۶۴
مانده از هر دو ره به آه و فسوس
۱۶۵
پس یکی نامه‌ای به حال فگار
۱۶۶
عرض کردم به خدمت سردار
۱۶۷
که برادر، دلم به جان آمد
۱۶۸
کارد آخر به استخوان آمد
۱۶۹
یا بگو ها و یا بگو که نخیر
۱۷۰
به سلامت ز ما و از تو به خیر
۱۷۱
از پس چار روز بود و نبود
۱۷۲
در جواب من این‌چنین فرمود
۱۷۳
خود تو دانی که دست‌تنگم من
۱۷۴
با فلک روز و شب به جنگم من
۱۷۵
چند روزی دگر تأمل کن
۱۷۶
با قضا و قدر تحمل کن
۱۷۷
زین سخن بنده سخت بور شدم
۱۷۸
چون گدای لب تنور شدم
۱۷۹
من در این حال ماندم اندر بند
۱۸۰
رفت سردار، جانب دربند
۱۸۱
پول‌ها جمله خرج شد، هیهات
۱۸۲
قرض هم کس نداد بر من لات
۱۸۳
بهر سردار ساختم بدرود
۱۸۴
یک قصیده که مطلعش این بود:
۱۸۵
«‌من بندهٔ مسکین را ای رادخداوند»
۱۸۶
«‌در بند نهادی و برفتی سوی دربند»
۱۸۷
«‌در بند تو بودم‌، من زین پیش و کنون نیز»
۱۸۸
«‌شاید که نباشی تو مرا اکنون در بند»
۱۸۹
باری احوال بنده این باشد
۱۹۰
شاید انصاف اگر چنین باشد
۱۹۱
امرایی که رادمردانند
۱۹۲
دوستان را چنین نگردانند
۱۹۳
این بدان گفتم ای ستوده‌خصال
۱۹۴
که بدانی تغیر احوال
۱۹۵
آرزوها بسی دراز بود
۱۹۶
به حقیقت رسی مجاز بود
۱۹۷
هله سردار راد در دربند
۱۹۸
شده خرّم به شادمانی چند
۱۹۹
بنده ز اندیشهٔ طلبکاران
۲۰۰
شده پنهان به خانهٔ یاران
۲۰۱
بس که دستم تهی است از دینار
۲۰۲
کرده‌ام ترک چایی و سیگار
۲۰۳
گر دو روزی دگر چنین برود
۲۰۴
شام و ناهار نیز ترک شود
۲۰۵
زان سپس بنده باد خواهم خورد
۲۰۶
یاد سردار راد خواهم خورد
۲۰۷
آن که از بیم بندهٔ ناچیز
۲۰۸
سوی دربند می‌گریزد تیز
۲۰۹
وان که در دوستی وفادار است
۲۱۰
در مواعید خویش پادار است
۲۱۱
وان که این بنده را به گفتهٔ خویش
۲۱۲
کرد در غربت این‌چنین درویش
۲۱۳
باری این جمله زود می‌گذرد
۲۱۴
لیک دهر این ز یاد می‌نبرد
۲۱۵
یاد باد آن که این سخن فرمود
۲۱۶
که به جانش هزار بار درود
۲۱۷
«‌بر این منگرکه ذوفنون آید مرد»
۲۱۸
«‌در عهد و وفا نگرکه چون آید مرد»
۲۱۹
«‌از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد»
۲۲۰
«‌از هرچه گمان بری فزون آید مرد»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.