ملک‌الشعرای بهار · مثنویات

شمارهٔ ۷ - اندرز به شاه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پادشها! چشم خرد بازکن
۲
فکر سرانجام‌، در آغاز کن
۳
بازگشا دیدهٔ بیدار خویش
۴
تا نگری عاقبت کار خویش
۵
مملکت ایران بر باد رفت
۶
بس که بر او کینه و بیداد رفت
۷
چون تو ندانی صفت داوری
۸
خصم درآید به میانجیگری
۹
می‌شود از خصم‌، تبه کار تو
۱۰
ثروت ما کاهد و مقدار تو
۱۱
پادشها یکسره بد می کنی
۱۲
خود نه به‌ ما بلکه به خود می‌کنی
۱۳
پادشها خوی تو دلبند نیست
۱۴
جان رعیت ز تو خرسند نیست
۱۵
وای به‌شاهی که رعیت‌کش است
۱۶
حال‌ خوش‌ ملت‌ ازو ناخوش‌ است
۱۷
بر رمه‌ چون گشت‌ شبان‌ چیره‌دست‌
۱۸
او نه‌ شبان‌ است که گرگ رمه است
۱۹
سگ بود اولی ز شبان بزرگ
۲۰
کز رمه بستاند و بخشد به گرگ
۲۱
خیز و تهی زین همه پیرایه باش
۲۲
ما همه فرزند و تومان دایه باش
۲۳
لیک نه آن دایه که بر جای شیر
۲۴
زهر نهد بر لب طفل صغیر
۲۵
زشت بود یکسره کردار تو
۲۶
تا چه شود عاقبت کار تو
۲۷
پادشها! قصهٔ نو گوش کن
۲۸
قصهٔ بگذشته فراموش کن
۲۹
با تو ز بگذشته نگویم سخن
۳۰
زان که فسانه است حدیث کهن
۳۱
قتل لوی شانزدهم نادر است
۳۲
قصه نو آریم که‌ نو خوشتر است
۳۳
قصهٔ ماضی نه و از حال بین
۳۴
نیز به مستقبل احوال بین
۳۵
شرح لوی شانزده نبود مفید
۳۶
پند فراگیر ز عبدالحمید
۳۷
کاو چو تو شاهنشه اسلام بود
۳۸
نیز نکوفال و نکونام بود
۳۹
سخت فزون بود به کشور ز تو
۴۰
داشت فزون عسکر و لشکر ز تو
۴۱
کوس اولوالامری می‌زد همی
۴۲
بندهٔ امر و سخطش عالمی
۴۳
قاعدهٔ ملک قوی کرده بود
۴۴
قانون در مملکت آورده بود
۴۵
لیک چو بُد خیره سر و مستبد
۴۶
ملت کردند به مشروطه جد
۴۷
این هیجان را چو نکو دید شاه
۴۸
یافت که کار از هیجان شد تباه
۴۹
فرمان در دادن مشروطه داد
۵۰
داد در آغاز به مشروطه داد
۵۱
چون‌ تو قسم‌ خورد و دگر عهدبست
۵۲
وآن‌همه‌رایکسره درهم شکست
۵۳
مجلس شوری را ویران نمود
۵۴
دست به قتل وکلا برگشود
۵۵
ملت اسلام بر آن بل‌فضل
۵۶
شورش کردند در اسلامبول
۵۷
لشکریان ملک حیله‌باز
۵۸
راه به ملت بگرفتند باز
۵۹
جیش «‌سلانیک‌» به قهر آمدند
۶۰
حمله کنان جانب شهر آمدند
۶۱
دست گشودند به جیش ملک
۶۲
یکسره ضایع شد عیش ملک
۶۳
شاه و کسان سخت فراری شدند
۶۴
جمله‌به «‌یلدوز» متواری شدند
۶۵
حمله نمودند سلانیکیان
۶۶
جانب «‌یلدز» چو هژبر ژیان
۶۷
گشت ازآن لشکر مشروطه‌خواه
۶۸
شاه گرفتار وکسانش تباه
۶۹
در نظرش گیتی تاربک شد
۷۰
محبوسانه به سلانیک شد
۷۱
باشد امروز گرفتار بند
۷۲
تا چه زمان رای به قتلش دهند
۷۳
ازپس او مملکت آزاد شد
۷۴
خاطر مشروطه‌چیان شاد شد
۷۵
بیعت کردند در آن اتحاد
۷۶
با ملک راد، محمد رشاد
۷۷
پادشها! این دگر افسانه نیست
۷۸
از خودی است این و ز بیگانه نیست
۷۹
ملت ماتم‌زده این می کند
۸۰
هرکه چنان کرد چنین می‌کند
۸۱
ملت عثمانی با ما یکی است
۸۲
ما دو جماعت را مبدأ یکی است
۸۳
ما دوگروهیم ز یک پیرهن
۸۴
نیست میانه سخن از ما و من
۸۵
روزی بودیم دو طفل صغیر
۸۶
داد به ما مادر اسلام شیر
۸۷
هر دو به هم گرم‌دل و مهربان
۸۸
خدمت مادر را بسته میان
۸۹
لیک شدیم از پی پیرایه‌ای
۹۰
هریک مقهور کف دایه‌ای
۹۱
ما همه مقهورکف دایگان
۹۲
و آن همه از خیل فرومایگان
۹۳
جمله پی مصلحت کار خویش
۹۴
نیز پی گرمی بازار خویش
۹۵
ما دو برادر را بر هم زدند
۹۶
آتش از این فتنه به عالم زدند
۹۷
اینک از آن جهل خبر گشته‌ایم
۹۸
و از سر این معنی برگشته‌ایم
۹۹
راه نماییم به حق‌، دایه را
۱۰۰
تا نکِشد ذلت همسایه را
۱۰۱
دایه از این معنی اگر سر زند
۱۰۲
بی‌سببی ریشهٔ خود برکند
۱۰۳
داربم امیدکه از فر بخت
۱۰۴
وصل شوند این دو تناور درخت
۱۰۵
شاخه فرازند و برآرند سر
۱۰۶
ربشه دوانند به هر بوم و بر
۱۰۷
باد خزان از همه سو می‌وزد
۱۰۸
یک‌سره بر زشت و نکو می‌وزد
۱۰۹
شاخهٔ زر گردد از او منحنی
۱۱۰
لیک کند سرو، قوی‌گردنی
۱۱۱
چون که قوی گردد بیخ رزان
۱۱۲
چفته نگردد ز نسیم خزان
۱۱۳
چون که به تنهایی باشد نهال
۱۱۴
می‌شود از باد خزان پایمال
۱۱۵
چون که تنیدند درختان به‌هم
۱۱۶
شاخه کشیدند چه بیش و چه کم
۱۱۷
خرم باشند و نیارند یاد
۱۱۸
از تف برف و وزش تندباد
۱۱۹
ای کاش‌، ای کاش! اگر اسلامیان
۱۲۰
رسم دوبی را ببرند از میان
۱۲۱
تا که به همسایه دلیری کنند
۱۲۲
بار دگر جنبش شیری کنند
۱۲۳
هرکه برون رفت ز یرلیغشان
۱۲۴
خون شودش دل ز دم تیغشان
۱۲۵
یاد کن از دولت عباسیان
۱۲۶
وآن سخط و صولت عباسیان
۱۲۷
کشورشان بد ز حد آسیا
۱۲۸
تا به حد قارهٔ افریقیا
۱۲۹
از در افریقیه تا خاک ترک
۱۳۰
بد به کف آن خلفای سترک
۱۳۱
کردندی طاعتشان را قبول
۱۳۲
تا خط هند، از خط اسلامبول
۱۳۳
زان که بد اسلام در آن ک به‌جد
۱۳۴
یک جهت و متفق و متحد
۱۳۵
لیک نفاق آمد و کرد آنچه کرد
۱۳۶
تا که فتادیم بدین رنج و درد
۱۳۷
ای همگی پیرو دین قویم
۱۳۸
ای پسران پدران قدیم
۱۳۹
سنی و شیعی ز که و کیستند؟
۱۴۰
در پی آزار هم از چیستند؟
۱۴۱
جمله مسلمان و ز یک مذهبند
۱۴۲
جمله سبق‌خواندهٔ یک مکتبند
۱۴۳
دین یک و مقصد یک و مقصود یک
۱۴۴
رهٔک و معبد یک و معبود یک
۱۴۵
جمله یکید، ای ز یکی سر زده
۱۴۶
دامن جهل و دودلی برزده
۱۴۷
پند پذیرید ز امریکیان
۱۴۸
پند پذیرفتن نارد زبان
۱۴۹
عیسویان کاین علم افراختند
۱۵۰
متحدانه به جهان تاختند
۱۵۱
یک‌سره بردند ز عالم سباق
۱۵۲
از مدد علم و دم اتفاق
۱۵۳
ما ز چه بر فرع هیاهو کنیم
۱۵۴
قاعدهٔ اصل ز پا افکنیم
۱۵۵
شاه جهان‌، نادر فیروز فر
۱۵۶
خود به جز این قصد نبودش دگر
۱۵۷
روز نخستین که به بخت جوان
۱۵۸
تاج به‌سر هشت به دشت مغان
۱۵۹
سنی و شیعی به رکاب اندرش
۱۶۰
یکسره فرمانبر و خدمتگرش
۱۶۱
شد ملک راد به منبرفراز
۱۶۲
لعل سخن‌سنج ز هم کرد باز
۱۶۳
رشتهٔ گفتار به هر سو کشید
۱۶۴
تا سخن از شیعی و سنی رسید
۱۶۵
گفت‌خود این کین که جهانسوز شد
۱۶۶
ز آل صفی مشعله‌افروز شد
۱۶۷
یاوه‌سرایان ز خود بی‌خبر
۱۶۸
یاوه سرودند به هر بوم و بر
۱۶۹
شعلهٔ آن آتش جهل‌آزمای
۱۷۰
سوخت بسی خرمن خلق خدای
۱۷۱
هان ز نفاق و دودلی سرکشید
۱۷۲
تا قدح عز وعلا درکشید
۱۷۳
شاه منم‌، قول من افسانه نیست
۱۷۴
هیچ دمی چون دم شاهانه نیست
۱۷۵
شه که نکو گشت هنرها کند
۱۷۶
وان دم شاهانه اثرها کند
۱۷۷
لشکریانش که دو تیره بدند
۱۷۸
قول ورا جمله پذیره شدند
۱۷۹
شه شد از آنجا به عراق عرب
۱۸۰
تا ببرد نیز نفاق عرب
۱۸۱
کرد به بغداد یکی انجمن
۱۸۲
گفت در این باب هزاران سخن
۱۸۳
تا سترد از دل آنان بدی
۱۸۴
بی‌سر و بن گشت نفاق خودی
۱۸۵
پس بنوشتند به رد و قبول
۱۸۶
نامه سوی حضرت اسلامبول
۱۸۷
تا شه عثمانی از این اتفاق
۱۸۸
دم زند و باز گذارد نفاق
۱۸۹
او نپذیرفت و معاذیر جست
۱۹۰
کار از این‌جهل تبه گشت‌و سست
۱۹۱
وز پس چندی ملک هوشمند
۱۹۲
تاخت سوی‌ملک‌خراسان سمند
۱۹۳
تاکه بدین طرفه خیال سترگ
۱۹۴
تازه کند یاری تاجیک و ترک
۱۹۵
لیک به قوچان ز جهان دور شد
۱۹۶
جانش از این مسئله مهجور شد
۱۹۷
و امروز از نیروی علم و هنر
۱۹۸
جهل و ستبداد نهان کرده سر
۱۹۹
گیتی از عدل پر آوازه شد
۲۰۰
جان و دل اهل خرد تازه شد
۲۰۱
صلح‌ عیان گشت‌ و نهان گشت جنگ
۲۰۲
نیست دگر هیچ مجال درنگ
۲۰۳
هر دو به هم‌یاری‌قرآن کنید
۲۰۴
آنچه سزاوار بود آن کنید
۲۰۵
آن که مر این دین را بنیان نهاد
۲۰۶
قاعدهٔ کار به قرآن نهاد
۲۰۷
معنی قرآن ز میان برده‌اید
۲۰۸
جان پیمبر را آزرده‌اید
۲۰۹
عیسویان کاین همه جولان کنند
۲۱۰
از پی گمنامی قرآن کنند
۲۱۱
تا که بود ما را قرآن به‌دست
۲۱۲
باشدمان رشتهٔ ایمان به‌دست
۲۱۳
چون که بود قرآن‌، ایمان بود
۲۱۴
این رود البته اگر آن رود
۲۱۵
جهد نمایید در اجرای آن
۲۱۶
توسعه بخشید به فتوای آن
۲۱۷
فتوی قرآن چو شود آشکار
۲۱۸
خصم شود رو سیه و شرمسار
۲۱۹
مایهٔ آزادی دوران ما
۲۲۰
جمله نهفته است به قرآن ما
۲۲۱
تا نرود از کفتان این گهر
۲۲۲
متفقانه بفرازید سر
۲۲۳
تا رقبا دیگ هوس کم پزند
۲۲۴
مدّعیان دست به دندان گزند
۲۲۵
پادشهی راد و خردمند بود
۲۲۶
پنج تنش زادهٔ دلبند بود
۲۲۷
داد جداگانه‌، گرامی پدر
۲۲۸
چوبهٔ تیری به کف هر پسر
۲۲۹
گفت بنازم هله نیرویتان
۲۳۰
درنگرم قوت بازویتان
۲۳۱
چوبهٔ تیری که به‌دست شماست
۲۳۲
درشکنیدش که مرا این هواست
۲۳۳
جمله شکستند و درانداختند
۲۳۴
کار به دلخواه ملک ساختند
۲۳۵
از پس این کار، خردمند پیر
۲۳۶
دست زد و بست به ‌هم پنج تیر
۲۳۷
گفت که هان جمله تکاپو کنید
۲۳۸
متفقا قوت و نیرو کنید
۲۳۹
قوّت هر پنج جوان هژیر
۲۴۰
شاید اگر بشکند این پنج تیر
۲۴۱
هریک‌، چون تیر نشستند راست
۲۴۲
کاین خم بازوی کمانگیر ماست
۲۴۳
تیر چه باشد که تبر بشکنیم
۲۴۴
جمله به اقبال پدر بشکنیم
۲۴۵
پس همه پوران جوان پیش پیر
۲۴۶
دست گشادند بر آن پنج تیر
۲۴۷
هرچه فزون قوه و نیرو زدند
۲۴۸
خود نه بر آن بلکه به بازو زدند
۲۴۹
گفت پدر: کای پسران غیور
۲۵۰
دست بدارید و میارید زور
۲۵۱
هرچه فزون سخت‌کمانی کنید
۲۵۲
صدمه به بازوی جوانی زنید
۲۵۳
تیر جداگانه شکستید پنج
۲۵۴
بی‌تعب پنجه و بی‌دسترنج
۲۵۵
لیک چو هر پنج به‌هم بسته شد
۲۵۶
بازوی هر پنج از آن خسته شد
۲۵۷
تیر چو یک بود شکستن توان
۲۵۸
لیک چوشد پنج نبیند هوان
۲۵۹
پنج برادر چو ز هم بگسلید
۲۶۰
راست مفاد مثل اولید
۲۶۱
جمله به‌تنهایی خسته شوند
۲۶۲
درکف‌بدخواه‌شکسته شوند
۲۶۳
لیک چو هرینج به حکم وداد
۲۶۴
گرد هم آیید وکنید اتحاد
۲۶۵
دشمن اگر چند فزون باشدا
۲۶۶
درکف هر پنج زبون باشدا
۲۶۷
خوش بود ار ملت اسلام نیز
۲۶۸
دست بشویند زکین و ستیز
۲۶۹
زان که فزون است بداندیش ما
۲۷۰
دشمن ملک وعدوی کیش ما
۲۷۱
چارهٔ ما نیست به جز اتحاد
۲۷۲
این ره رشد است فنعم‌الرشاد
۲۷۳
پند همین است خموش ای بهار
۲۷۴
جوی دل پند نیوش ای بهار
۲۷۵
چارهٔ ما یاری دین است و بس
۲۷۶
خاتمه الخیر همین است و بس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.