شمارهٔ ۱۰ - هدیهٔ تاگور
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دست خدای احد لمیزل
۲
ساخت یکی چنگ به روز ازل
۳
بافته ابریشمش از زلف حور
۴
بسته بر او پردهٔ موزون ز نور
۵
نغمه او رهبر آوارگان
۶
مویهٔ او چارهٔ بیچارگان
۷
گفت گر این چنگ نوازند راست
۸
مهر فزونی کند و ظلم کاست
۹
نغمهٔ این جنگ نوای خداست
۱۰
هرکه دهد گوش برای خداست
۱۱
گر بنوازد کسی این چنگ را
۱۲
گم نکند پرده وآهنگ را
۱۳
هر که دهد گوش و مهیا شود
۱۴
بند غرور از دل او وا شود
۱۵
گر چه بود جنگ بر آهنگ چنگ
۱۶
چنگ خدا محو کند نام جنگ
۱۷
چون که خدا چنگ چنین ساز کرد
۱۸
چنگزنی بهر وی آواز کرد
۱۹
گفت که ما صنعت خود ساختیم
۲۰
سوی گروه بشر انداختیم
۲۱
راه نمودیم به پیغمبران
۲۲
تا بنمایند ره دیگران
۲۳
کیست که این ساز بسازد کنون
۲۴
بهر بشر چنگ نوازد کنون
۲۵
چنگ زمن ، پرده زمن ، ره زمن
۲۶
کیست نوازنده درین انجمن
۲۷
هر که نوازد بنوازم ورا
۲۸
در دو جهان سر بفرازم ورا
۲۹
چنگ محبت چه بود ، جود من
۳۰
نیست جز این مسئله مقصود من
۳۱
گوش بر الهام خدایی کنید
۳۲
وز ره ابلیس جدایی کنید
۳۳
رشته الهام نخواهد گسست
۳۴
تا به ابد متصل است از الست
۳۵
هرکه روانش ز جهالت بریست
۳۶
نغمهٔ او نغمهٔ پیغمبریست
۳۷
راه نمایان فروزان ضمیر
۳۸
راه نمودند به برنا و پیر
۳۹
رنجه شد از چنگ زدن چنگشان
۴۰
کس نشد از مهر هم آهنگشان
۴۱
زمزم پاک ازلی شد ز یاد
۴۲
نغمهٔ ابلیس به کار اوفتاد
۴۳
چنگ خدا گشت میان جهان
۴۴
ملعبه و دستخوش گمرهان
۴۵
هر کسی از روی هوی چنگ زد
۴۶
هر چه دلش خواست بر آهنگ زد
۴۷
مرغ حقیقت ز تغنی فتاد
۴۸
روح به گرداب تدنی فتاد
۴۹
عقل گران، جان پی برهان گرفت
۵۰
رهزن حس ره به دل و جان گرفت
۵۱
لنگر هفت اختر و چار آخشیج
۵۲
تافت ره کشتی جان از بسیج
۵۳
در ره دین سختترین زخمه خاست
۵۴
لیک از این زخمه نه آن نغمه خاست
۵۵
نغمهٔ یزدان دگر و دین دگر
۵۶
زخمه دگر، آن دگر و این دگر
۵۷
دین همه سرمایهٔ کشتار گشت
۵۸
یکسره بر دوش بشر بارگشت
۵۹
هر که بدان چنگ روان چنگ داشت
۶۰
زیر لبی زمزمهٔ جنگ داشت
۶۱
کینه برون از دل مردم نشد
۶۲
کبر و تفرعن ز جهان گم نشد
۶۳
اشگ فرو ریخت به جای سرور
۶۴
سوگ بپا گشت به هنگام سور
۶۵
مهرپرستی ز جهان رخت بست
۶۶
سم خر و گاو به جایش نشست
۶۷
گشت ازبن زمزمههای دروغ
۶۸
مهر فلک بیاثر و بیفروغ
۶۹
زن که به چنگ ازلیت به فن
۷۰
راه خطا زد سر هر انجمن
۷۱
چنگ نکو بود ولی بد زدند
۷۲
چنگ خدا بهر دل خود زدند
۷۳
چنگ نزد بر دل کس چنگشان
۷۴
روح نجنبید بر آهنگشان
۷۵
تاکه درین عصر نوین بیدرنگ
۷۶
در بر «تاگور» نهادند چنگ
۷۷
ذات قدیمی پی بست و گشاد
۷۸
قوس هنر در کف تاگور نهاد
۷۹
چون که بزد چنگ بر آهنگ راست
۸۰
نغمهٔ اصلی ز دل چنگ خاست
۸۱
نالهٔ عشاق برآمد ز چنگ
۸۲
پر شد ازو هند و عراق و فرنگ
۸۳
جمله نواها ز جهان رخت بست
۸۴
نغمهٔ «عشاق» به جایش نشست
۸۵
تاگور! این چنگ که در دست تست
۸۶
بوده به چنگ دگران از نخست
۸۷
چنگ زراتشت و برهماست این
۸۸
مانده به تاگور ز بوداست این
۸۹
صفحهٔ درس «هومروس» است این
۹۰
زخمهٔ خنیاگر طوس است این
۹۱
ساز «جنید» و «خرقانی» است این
۹۲
خامه ی عطار معانی است این
۹۳
این ز «مناکی» است تو را یادگار
۹۴
اینت نی بلخی رومی شعار
۹۵
گفته بدو سعدی شیراز، راز
۹۶
برده بدو ناخن حافظ نماز
۹۷
جامی و عرفیش چو ناخن زدند
۹۸
صائب و بیدل به خروش آمدند
۹۹
دیرگهی شد که ز کار اوفتاد
۱۰۰
اختر سعدش ز مدار اوفتاد
۱۰۱
عصر جدید ار چه ملک چهره است
۱۰۲
زین ملکی زمزمه بیبهره است
۱۰۳
بند عناصر همه را دست بست
۱۰۴
سنگ بلا شهپر جانشان شکست
۱۰۵
هیچ کس آن چنگ نزد بر طریق
۱۰۶
هرکسی آن زد که پسندد فریق
۱۰۷
لیک تو خوش ساختی این چنگ را
۱۰۸
یافتی آن ایزدی آهنگ را
۱۰۹
هرچه زنی در ره او میزنی
۱۱۰
خوش بزن این ره که نکو میزنی
۱۱۱
طبع تو چنگست و خرد زخمهاش
۱۱۲
شعر بلندت ازلی نغمهاش
۱۱۳
سال تو هفتاد و خیال نوست
۱۱۴
زان که ز یزدان به دلت پرتو است
۱۱۵
هرکه ز یزدان به دلش نور تافت
۱۱۶
در دو جهان دولت جاوید یافت
۱۱۷
سیصد و ده چون بگذشت از هزار
۱۱۸
گفته شد این شعر خوش آبدار
۱۱۹
جانب بنگاله فرستادمش
۱۲۰
«هدیهٔ تاگور» لقب دادمش
۱۲۱
سال چو نو گشت درآمد برید
۱۲۲
گفت که هان مژده به من آورید
۱۲۳
از وطن حافظ شیرینسخن
۱۲۴
بگذرد آن طوطی شکرشکن
۱۲۵
طوطی بنگاله برآید ز هند
۱۲۶
جانب ایران بگراید ز هند
۱۲۷
چون من از این مژده خبر یافتم
۱۲۸
پای ز سر کرده و بشتافتم
۱۲۹
دیدمش آنسان که نمودم خیال
۱۳۰
بلکه فزونتر به جمال و کمال
۱۳۱
قد برازنده و چشم سیاه
۱۳۲
رخ، چو بابر تنکی چهر ماه
۱۳۳
زلف چو کافور فشانده به دوش
۱۳۴
نوش لبش بسد کافور پوش
۱۳۵
برده ز بس پیش حقیقت نماز
۱۳۶
پشت خمیده چو کمان طراز
۱۳۷
گوشت نه بسیار و نه کم بر تنش
۱۳۸
تافته از سینه دل روشنش
۱۳۹
هشته ز مخمل کله سادهای
۱۴۰
بر تن او جامه و لبادهای
۱۴۱
گر چه ز حشمت به حوالیش جیش
۱۴۲
ساده چو سقراط و فلاطون به عیش
۱۴۳
خضر مثالی و سلیمان فری
۱۴۴
گرد وی از فضل و ادب لشکری
۱۴۵
آمد و چشم من از او نور دید
۱۴۶
راضیم از دیده که «تاگور» دید
۱۴۷
زان جهانست، نه مخصوص هند
۱۴۸
چون شکر مصری و هندی فرند
۱۴۹
ملت بودا اگر این پرورد
۱۵۰
عقل به بتخانه نماز آورد
۱۵۱
او است نمودار بت بامیان
۱۵۲
زانش گرفتیم چو جان در میان
۱۵۳
جان به گل و لاله درآمیختیم
۱۵۴
لاله و گل در قدمش ریختیم
۱۵۵
بلبل ماگشت غزلخوان او
۱۵۶
شاخ گل آویخت به دامان او
۱۵۷
باد صبا گرد رهش برفشاند
۱۵۸
ابر بهاری گهر تر فشاند
۱۵۹
کوه بهسر، بهر نثارش کشید
۱۶۰
یک طبق از گوهر و سیم سپید
۱۶۱
بهر دعایش به برکردگار
۱۶۲
دست برآورد درخت چنار
۱۶۳
قلب صنوبر ز فراقش کفید
۱۶۴
تا قد آن سرو دلارام دید
۱۶۵
آب روان مویه کنان بر زمین
۱۶۶
سود به آثار قدومش جبین
۱۶۷
صفزده گلها به رهش از دو سو
۱۶۸
بهر تماشای گل روی او
۱۶۹
آمد و آورد بسی ارمغان
۱۷۰
از گهر حکمت هندوستان
۱۷۱
آمده از بحرگهر زای هند
۱۷۲
دامن دل پر زگهرهای هند
۱۷۳
گوهر حکمت همه یک گوهر است
۱۷۴
آمدهٔ هند ولی بهتر است
۱۷۵
قطرهای از عالم بالا چکید
۱۷۶
درگهرش جوهر عرفان پدید
۱۷۷
هند، صدفوار دهان برد پیش
۱۷۸
قطره فروبرد و فروشُد به خویش
۱۷۹
قرن پس از قرن بر او برگذشت
۱۸۰
دهر پس از دهر مکرر گذشت
۱۸۱
تا صدف هند گهربار شد
۱۸۲
مهد یکی گوهر شهوار شد
۱۸۳
از نظر اجنبیش دور ساخت
۱۸۴
درج گهر سینهٔ «تاگور» ساخت
۱۸۵
ای قلمت هدیهٔ پروردگار
۱۸۶
هدیهٔ ایران بپذیر از بهار