ملک‌الشعرای بهار · مثنویات

شمارهٔ ۲۶ - در اثبات خدا

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
من و تو اخگرا! همسایگانیم
۲
عجب نبود که با هم رایگانیم
۳
اگرچه من ضعیفی بی‌پناهم
۴
ولی همسایهٔ سرهنگ شاهم
۵
شنیدم گفتی ای سرهنگ عیار
۶
در اثبات خدا یک رشته اشعار
۷
نهادی نام «‌بیچون‌نامه‌» آن را
۸
به بیچون‌نامه چون‌ بستی‌ میان را
۹
به کشف مشکلی همت نمودی
۱۰
دلیری کردی و جرئت نمودی
۱۱
حکیمان را در این ره پا به سنگست
۱۲
درین وادی کمیت جمله لنگست
۱۳
اگر در قعر دربا ماهیئی کور
۱۴
برون آرد سر از این معدن نور
۱۵
بشر هم پی برد از سرّ بیچون
۱۶
تعالی وصفه عما یقولون
۱۷
بدان حضرت نظر گاهی نداریم
۱۸
که غیر از پنج حس راهی نداریم
۱۹
برون زین پنج ره‌، ره نیست جان را
۲۰
که جان زین پنجره بیند جهان را
۲۱
حواس پنج اگر پنجاه بودی
۲۲
خرد را کی به صانع راه بودی
۲۳
خرد را پالهنگ از این حواس است
۲۴
ولی صانع برون از این قیاس است
۲۵
گرفتم آن که صانع را توان دید
۲۶
چو در اکناف عالم‌ نور خورشید
۲۷
چواو را نیست ضدی‌، کی هویداست
۲۸
که‌ هر چیزی‌ به‌ ضدخویش پیداست
۲۹
اگر ظلمت نبودی در زمانه
۳۰
نداری کس ز نور خور نشانه
۳۱
خدا دریا و این عالم سبوئیست
۳۲
سبو را ز آب دریا آبروئیست
۳۳
کجا ظرفی که پر از آب دریاست
۳۴
خبردار از تک و پایاب دریاست
۳۵
خرد را اندرین ره دستگه نیست
۳۶
به‌ حق‌ جز با شهود و کشف ره نیست
۳۷
رهی هرچند در اثبات رب نه
۳۸
ولی اثبات رب چندان عجب نه
۳۹
عجب دارم من از آن پاکرائی
۴۰
که گوید نیست عالم را خدائی
۴۱
چو در اثبات او عقل است ابتر
۴۲
به نزد عقل انکارش عجب‌تر
۴۳
امید وبیم وهم و فکر و پندار
۴۴
خرد را می‌کشد تا عرش دادار
۴۵
گذر سازد به چندین ریسمان‌ها
۴۶
خرد، چون بندباز از آسمان‌ها
۴۷
بدین اسباب‌های بی‌کرانه
۴۸
دهد از هستیش لختی نشانه
۴۹
چو والاتر بود از وهم‌، جاهش
۵۰
خرد عاجز شود با دستگاهش
۵۱
چو زین اسباب اثباتش نشاید
۵۲
به نفیش بیش از این اسباب باید
۵۳
دگرکاثبات حق اصلی قدیم است
۵۴
بشر را این طریقی مستقیم است
۵۵
جهان را یاد حق ذکری مدید است
۵۶
ولی انکار حق فکری جدید است
۵۷
طبیعی نفی صانع را ندا کرد
۵۸
دلیل او را سزد کاین ادعا کرد
۵۹
وجود اصل‌است و اعدامند موهوم
۶۰
که عالم را وجودی هست معلوم
۶۱
چو بر هستی است اصل کار عالم
۶۲
وجود حق بود اصلی مسلم
۶۳
چو هستی‌هست خود اصل اصیلی
۶۴
موحد را نمی‌باید دلیلی
۶۵
ولی آن کو به صانع نیست قائل
۶۶
براهین باید او را و دلایل
۶۷
خرد چون مانده عاجز در صفاتش
۶۸
تو عاجزتر شوی در نفی ذاتش
۶۹
به بودش گشته حیران فکر دانا
۷۰
به نابودیش چون گردی توانا؟
۷۱
بود اثبات واجب صعب و دشوار
۷۲
ولی صد ره از آن مشکل‌تر، انکار
۷۳
گرفتم آن که نابودی اصیل است
۷۴
جهانِ بوده بر بودش دلیل است
۷۵
وگر نادیدنش را می‌خلافی
۷۶
نبودن را ندیدن نیست کافی
۷۷
بسامحسوس‌، کان‌وهم‌است‌و بازی
۷۸
بسا دیدن که کذبست و مجازی
۷۹
چه بس اشیاء نامرئی و پنهان
۸۰
که موجودند نزد عقل و برهان
۸۱
شدی قائل به یک برهان ساده
۸۲
که باشد شمس گردان ایستاده
۸۳
به برهانی دگرگشتی تو خستو
۸۴
که باشد خاک ساکن در تکاپو
۸۵
ز حس بربند لب برهان فراز آر
۸۶
که بی‌برهان نیاید راست انکار
۸۷
و گر در نفی حق برهان نداری
۸۸
سزد کایمان به اصل کلی آری
۸۹
وگر وجدانت نپذیرد شهاده
۹۰
برو در سایهٔ فکر و اراده
۹۱
که راهی رفته و رائی رزین است
۹۲
صلاح مردم دنیی درین است
۹۳
خدا مرهم ‌نه دلهای خسته است
۹۴
تسلی‌بخش دل‌های شکسته است
۹۵
خدا سرمایهٔ امید و بیم است
۹۶
که اصلاحات را رکنی قویم است
۹۷
خدا تعدیل‌فرمای هوس‌هاست
۹۸
خدا اندازه‌بخش ملتمس‌هاست
۹۹
بدی کز آز و کین قوت پذیرد
۱۰۰
صدی هشتاد ازو تخفیف گیرد
۱۰۱
خدا باشد به نزد اهل بینش
۱۰۲
نگهدار نظام آفرینش
۱۰۳
دگر چون مردم گیتی ز آغاز
۱۰۴
به ذات صانعی گشته هم‌آواز
۱۰۵
ازوبش بیم‌، وقت زشتکاری
۱۰۶
بدو در نیکیش امیدواری
۱۰۷
اگر گوییش عالم را خدا نیست
۱۰۸
سرانجام وجودت جز فنا نیست
۱۰۹
شکسته‌دل شود گر راستکار است
۱۱۰
درنده‌تر شود گر بد شعار است
۱۱۱
تو خواهش ‌عجز خوان‌،‌ خواهی‌سعادت
۱۱۲
بشر با ذکر یزدان کرده عادت
۱۱۳
اگرگوید به ترک عادت خویش
۱۱۴
بلای اجتماعی آیدش پیش
۱۱۵
کنون کز صد، نود یزدان ستایند
۱۱۶
بدین یزدان ستایی‌، دیو رایند
۱۱۷
معاذالله کزین یزدان ستایی
۱۱۸
برون آیند و این بیم خدایی
۱۱۹
بشر با قید دین دزدند و کافر
۱۲۰
چو قید دین زنند، الله اکبر!
۱۲۱
تو را گر حس همدردیست با خلق
۱۲۲
مهل تا افکند دور این کهن دلق
۱۲۳
مشو منکر بهل انکار منکر
۱۲۴
ز من گر نشنوی‌، بشنو ز «‌اخگر»
۱۲۵
که بیچون‌نامه‌اش قولی صوابست
۱۲۶
از آتش خاسته است اما چو آبست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.