ملک‌الشعرای بهار · مثنویات

شمارهٔ ۴۱ - سلام به هند بزرگ

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
باز خنگ فکرتم جولان گرفت
۲
فیل طبعم یاد هندستان گرفت
۳
تا خیالم نقش روی هند بست
۴
یافت ذوقم جلوهٔ طاوس مست
۵
بلبل فکرم خوش آوایی نمود
۶
طوطی طبعم شکرخایی نمود
۷
بسته‌ام پاتاوه بر پای نیاز
۸
تا شود در هند آن پاتاوه باز
۹
دل اسیر حلقهٔ زنجیر هند
۱۰
جان فدای خاک دامن گیر هند
۱۱
بس‌ملاحت‌هادرآن‌خاک‌و هواست
۱۲
هند را کان نمک خواندن رواست
۱۳
آن‌نمک‌زاری که خاکش عنبر است
۱۴
خار اوچمپا، خسش نیلوفر است
۱۵
هرکه رفت آنجا نمک‌پالود شد
۱۶
سادگی افکند و رنگ‌آلود شد
۱۷
جان فدای آن نمکزار سیاه
۱۸
بی‌نمک، آن‌جا نمی‌روبد گیاه
۱۹
فکرها رنگین و رنگین جوی‌ها
۲۰
رنگ بیرنگی عیان بر روی‌ها
۲۱
لشکر یونان از آنجا رم گرفت
۲۲
عـبرت ازکار بنی آدم گـرفت
۲۳
شدعرب‌درهند و وحدت‌پی فکند
۲۴
عاقبت آنجا عرب هم نی فکند
۲۵
ترک آنجا ترکی از سرواگرفت
۲۶
فارسی بود آن که آنجا پا گرفت
۲۷
ایزدی بود آشنایی‌های ما
۲۸
آشنا داند صدای آشنا
۲۹
هند و ایران آشنایان همند
۳۰
هر دو از نسل فریدون و جم اند
۳۱
آن که کندم خورد و دور ازخلد ماند
۳۲
در سراندیب آمد و گندم فشاند
۳۳
خاک هند از خلد دارد بهره‌ها
۳۴
رنگ آن گندم عیان بر چهره‌ها
۳۵
گرچه گندم‌گون و میگون آمدیم
۳۶
هر دو از یک خمره بیرون آمدیم
۳۷
چون «‌دیوژن‌» خم‌نشینان حقیم
۳۸
وز «‌فلاطون‌»‌ و «‌دیوژن‌» اسبقیم
۳۹
ساغری گیر از می عرفان هـند
۴۰
نوش باد پارسی گویان هند
۴۱
یادی از مسعود سعد راد کن
۴۲
بعد یاد «‌رونی‌» استاد کن
۴۳
آن که چون سعدی سخنگویی نو است
۴۴
بلبل گلزار دهلی «‌خسرو» است
۴۵
خمسهٔ «‌خسرو» که تقلیدیست فرد
۴۶
با حکیم گنجوی جوید نبرد
۴۷
طبع پاکش مایه‌دار فکر بود
۴۸
صدهزاران بچه زاد و بکر بود
۴۹
با «‌حسن‌»‌ صد لطف‌ و گرمی توأم‌ است
۵۰
در کلامش آتش و گل با هم است
۵۱
بزم‌ «‌اکبر» شد ز «‌فیضی‌» فیض باب
۵۲
دکهن‌از «‌بوالفضل‌» وفیضی‌یافت آب
۵۳
طبع‌ عرفی‌ خون ‌به‌ مضمون ‌راه جست
۵۴
داد، داد لفظ و معنی را درست
۵۵
با کلیمش ساحران را نیست تاب
۵۶
کس‌نگفت‌آخرسه‌بیتش را جواب
۵۷
از نظیری و ظهوری دم مزن
۵۸
هند و ایران را دگر بر هم مزن
۵۹
گر ز تبریز است یا از اصفهان
۶۰
هست صائب طوطی هندی زبان
۶۱
خاک آمل دامنش از دست داد
۶۲
لاجرم طالب به هندستان فتاد
۶۳
چون کسی را صنعتی غالب بود
۶۴
می‌شتابد هرکجا طالب بود
۶۵
از همایون گیر تا شاه جهان
۶۶
شاعران را بود هند آرام جان
۶۷
هند بازار خرید ذوق بود
۶۸
هند یکسر عشق‌ و شور و شوق بود
۶۹
صنعت و ذوق و هنر ترکیب یافت
۷۰
کاروان‌ها جانب دهلی شتافت
۷۱
بس روان شد کاروان در کاروان
۷۲
تنگ‌های دل پر ازکالای جان
۷۳
رشک غزنین گشت بزم اکبری
۷۴
نغمه‌خوان هر سو،‌هزاران عنصری
۷۵
بزم نورالدین‌، گلستانی دگر
۷۶
درگه نور جهان‌، جانی دگر
۷۷
بذله‌گو از شاه تا بانو همه
۷۸
پیش یک مصرع زده زانو همه
۷۹
جوشد ایهام و مثل چون موج آب
۸۰
نکته‌بر هر موج خندان چون حباب
۸۱
کار تاربخ و تتبع تازه گشت
۸۲
صنعت انشا بلند آوازه کشت
۸۳
در لغت فرهنگ‌ها پرداختند
۸۴
لعب‌ها در دین‌و حکمت باختند
۸۵
کار نقاشی بسی بالا گرفت
۸۶
خوبسی پایهٔ والاگرفت
۸۷
صنع معماری بسی پیرایه یافت
۸۸
ذوق حجاری فراوان مایه یافت
۸۹
ثروت و جاه و رفاه و خرمی
۹۰
صلح وعیش و خوشدلی و بیغمی
۹۱
چشم شور اختران را خیره کرد
۹۲
هرطرف‌خصمی‌بر ایشان‌چیره کرد
۹۳
گرچه امروز آن جلال و جاه نیست
۹۴
هیچ کس از راز دهر اگاه نیست
۹۵
نیست گر آن کروفر، نظمی بپاست
۹۶
رفت اگر آن کیف‌، کیفیت بجاست
۹۷
نیست گر دهلی ز اکبر پرخروش
۹۸
می‌زند هرکوشه دیگ علم جوش
۹۹
ور نمی‌خندد بهرگل صد، هزار
۱۰۰
باز نالد قمریئی بر شاخسار
۱۰۱
«‌غالبی‌» آمد اگر شد طالبی
۱۰۲
شبلیئی هست ار نباشد غالبی
۱۰۳
«‌بیدلی‌» گر رفت «‌اقبالی‌» رسید
۱۰۴
بیدلان را نوبت حالی رسید
۱۰۵
هیکلی گشت از سخنگوبان بپا
۱۰۶
گفت‌: کل الصید فی جوف الفرا
۱۰۷
قرن حاضر خاصهٔ اقبال گشت
۱۰۸
واحدی کز صدهزاران برگذشت
۱۰۹
شاعران گشتند جیشی تارومار
۱۱۰
وین مبارز کرد کار صد سوار
۱۱۱
عالم از حجت نمی‌ماند تهی
۱۱۲
فرق باشد از ورم تا فربهی
۱۱۳
تیغ همت راین ای هند عزیز
۱۱۴
با فسان جرئت و امّید، تیز
۱۱۵
صنعت و علم و امید و اتحاد
۱۱۶
کسب کن تا وارهی زین انفراد
۱۱۷
«‌بار دیگر از ملک پران شوی
۱۱۸
آنچه اندر وهم ناید آن شوی‌»
۱۱۹
نکته‌ای گویم‌، سخن کوته کنم
۱۲۰
خاطر پاک تو را آگه کنم
۱۲۱
شمه‌ای در حال و استقبال تو
۱۲۲
هان نه من گویم‌، که گفت اقبال تو
۱۲۳
زندگی‌جهد است‌و استحقاق نیست
۱۲۴
جز به علم انفس و آفاق نیست
۱۲۵
گفت حکمت را خدا، خیرکثیر
۱۲۶
هرکجا این خیر را دیدی بگیر
۱۲۷
فارغ از اندیشهٔ اغیار شو
۱۲۸
قوّت خوابیده‌ای‌، بیدار شو»
۱۲۹
ناامیدی حربهٔ اهریمن است
۱۳۰
پیشش امّید آسمانی جوشن است
۱۳۱
جوشن امّید را بر خود بپوش
۱۳۲
روز و شب تا جان به ‌تن ‌داری بکوش
۱۳۳
خویش را خوار و زبونِ کس مدان
۱۳۴
در نبرد زندگی واپس مدان
۱۳۵
زین قناعت‌پیشگی پرهیز کن
۱۳۶
مرکب همت به جولان تیز کن
۱۳۷
همت از آمال کوچک بازگیر
۱۳۸
تا فرازکهکشان پروازگیر
۱۳۹
این کسالات و تن‌آسانی بس است
۱۴۰
تربیت‌آموز، نادانی بس است
۱۴۱
زندگی جنگست و تدبیر معاش
۱۴۲
زندگی‌خواهی‌،‌چو مردان کن تلاش
۱۴۳
فقر و درویشی تباهت می‌کند
۱۴۴
در دو عالم روسیاهت می کند
۱۴۵
فقر و درویشی در استغنا نکوست
۱۴۶
با غنا،‌شو صوفی‌و درویش دوست
۱۴۷
با بزرگی و غنا درویش باش
۱۴۸
با تواضع پادشاه خویش باش
۱۴۹
کر بترسی درد و رنجت در قفاست
۱۵۰
خیز و جنبش کن که گنجت زیر پاست
۱۵۱
جز یکی نبود سراپای وجود
۱۵۲
قطره قطره محو دریای وجود
۱۵۳
از جدایی بگذر و مأنوس باش
۱۵۴
قطرگی بگذار و اقیانوس باش
۱۵۵
جز به‌راه یکدلی سالک مباش
۱۵۶
محو یکتایی شو و مشرک مباش
۱۵۷
کفر دانی چیست‌؟ کثرت ساختن
۱۵۸
از یکی سوی دوتایی تاختن
۱۵۹
سوی‌و‌حدت پوی و دست‌از شرک‌شوی
۱۶۰
متحد باش و به ترک کفر گوی
۱۶۱
ای بهار از هند دم با من مزن
۱۶۲
بیش از این بر آتشم دامن مزن
۱۶۳
کز فراق هند بس دلخسته‌ام
۱۶۴
نام هند است این که بر خود بسته‌ام
۱۶۵
نام اصل هند باشد مه بهار
۱۶۶
جذب گردد که به مه بی‌اختیار
۱۶۷
من بهارکوچکم در ری مقیم
۱۶۸
دل‌طپان از فرقت هند عظیم
۱۶۹
طوطی بازارگانم من مدام
۱۷۰
طوطیان هند را گویم سلام
۱۷۱
ز آرزوی دیدن یاران هند
۱۷۲
می‌چکد از دیده‌ام باران هند
۱۷۳
آرزو بر نوجوانان عیب نیست
۱۷۴
لیک بر پیران فزون زین عیب چیست‌؟
۱۷۵
عمر من ‌در زحمت‌ و محنت گذشت
۱۷۶
می‌روم اکنون سوی پنجاه و هشت
۱۷۷
در چنین هنگامه چالاکی سزاست
۱۷۸
من نیم چالاک و دوران بیوفاست
۱۷۹
لاعلاج از دور بوسم روی هند
۱۸۰
روی گبر و مسلم و هندوی هند
۱۸۱
پس پیامی می‌فرستم سوی یار
۱۸۲
در لطافت چون نسیم نوبهار
۱۸۳
گویم ای هند گرامی شاد باش
۱۸۴
سال و ماه از بند غم آزاد باش
۱۸۵
از سر اخلاص داریم این پیام
۱۸۶
هان سخن کوتاه کردم والسلام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.