ملک‌الشعرای بهار · مسمطات

شکوه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زال زمستان‌ گریخت از دم بهمن
۲
آمد اسفند مه به فر تهمتن
۳
خور به‌فلک ‌تافت‌ همچو رای ‌پشوتن
۴
آتش زردشت دی فسرد به گلشن
۵
سبزه چو گشتاسب خیمه زد به گلستان
۶
قائد نوروز چتر آینه گون زد
۷
ماه سفندار مذ طلایه برون زد
۸
ساری منقار و ساق پای به خون زد
۹
هدهد بر فرق تاج بوقلمون زد
۱۰
زاغ برون برد فرش تیره ز بستان
۱۱
ماه دگر نوبهار، جیش براند
۱۲
از سپه دی سلاح‌ها بستاند
۱۳
کل را بر تخت خسروی بنشاند
۱۴
بلبل دستانسرا نشید بخواند
۱۵
همچو من اندر مدیح حجت یزدان
۱۶
صدرا، ... خادم باشی
۱۷
کرده به تکذیب من جفنگ تراشی
۱۸
گوئی خود مرتشی نبوده و راشی
۱۹
حیفست آنجا که دادخواه تو باشی
۲۰
برمن مسکین نهند این همه بهتان
۲۱
گر ره مدحش به پیش گیرم ننگست
۲۲
ورکنمش هجو راه قافیه تنک است
۲۳
صرف‌نظر گر کنم ز بسکه دبنگست
۲۴
گوید پای کمیت طبعم لنگ است
۲۵
به که برم شکوه پیش شاه خراسان
۲۶
گویم شاها شده است باشی پر لاف
۲۷
از ره عدوان به عیب بنده سخن باف
۲۸
چاره کنش گر به بنده باشدت الطاف
۲۹
گویم و دارم یقین که از ره انصاف
۳۰
شاه خراسان دهد جزای وی آسان
۳۱
تا که تبرّا بود به کار و تولّا
۳۲
تا که پس از لا رسد سُرادق الا
۳۳
خرّم و سرسبزمان به همت مولا
۳۴
بر تو مبارک کند خدای تعالی
۳۵
شادی مولود شاه خطهٔ امکان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.