از زبان محمدعلی شاه مخلوع
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
با بنده فلک چرا به جنگ است
۲
سبحان الله این چه رنگ است
۳
بودم روزی به شهر تبریز
۴
آقا و ولی عهد و با چیز
۵
شه هرمز بود و بنده پرویز
۶
و اینک شدهام ز دیده خونریز
۷
کاین چرخ چرا چنین دورنگ است
۸
سبحانالله این چه رنگ است
۹
بودم روزی به شهر تهران
۱۰
مولا و خدایگان و سلطان
۱۱
بستم همه را به توپ غران
۱۲
گفتم که کسی نماند از ایشان
۱۳
دیدم روز دگر که جنگ است
۱۴
سبحانالله این چه رنگ است
۱۵
گفتیم که خلق حرف مفتند
۱۶
آخر دیدیم دم کلفتند
۱۷
خیلی گفتیم وکم شنفتند
۱۸
یک جنبش سخت کرده گفتند
۱۹
بسمالله ره سوی فرنگ است
۲۰
سبحانالله این چه رنگ است
۲۱
گفتیم که ما ز گندگانیم
۲۲
زحمت ز خدا به بندگانیم
۲۳
سوی ادسا شوندگانیم
۲۴
غم نیست که از روندگانیم
۲۵
بنشستن ما به خانه ننگ است
۲۶
سبحانالله این چه رنگ است
۲۷
سوی ادسا شدیم هی هی
۲۸
مجنونآسا شدیم هی هی
۲۹
بیبرگ و نوا شدیم هی هی
۳۰
یکباره فنا شدیم هی هی
۳۱
آن دل که به ما بسوخت سنگ است
۳۲
سبحانالله این چه رنگ است
۳۳
اندر ادسا قزی جمیله
۳۴
آمد چون لیلی ازقبیله
۳۵
مجنون شدمش بلا وسیله
۳۶
بگذاشت به گوش من فتیله
۳۷
گفتم که نه وقت لاس و دنگ است
۳۸
سبحانالله این چه رنگ است
۳۹
بدبختی ما نگر که خانم
۴۰
ناداد دگر به دست ما دم
۴۱
یک روز و دو روز بود و شد گم
۴۲
با خودگفتیم خسروا قم
۴۳
کن عزم سفرکه وقت تنگ است
۴۴
سبحانالله این چه رنگ است
۴۵
بر یاد نگار عیسوی کیش
۴۶
کردیم سفر به ملک اطریش
۴۷
درویشانه گذشتم از خویش
۴۸
کز عشق، شهان شوند درویش
۴۹
دیدم ره دور و پای لنگ است
۵۰
سبحانالله این چه رنگ است
۵۱
خانم ز نظر برفت باری
۵۲
مقصود سفر برفت باری
۵۳
وقتم به هدر برفت باری
۵۴
چون عشق ز سر برفت باری
۵۵
گفتم که نه موقع درنگ است
۵۶
سبحانالله این چه رنگ است
۵۷
دیدیم به شهر قال و قیل است
۵۸
صحبت زنگار بیبدیل است
۵۹
وز ما سخنان بس طویل است
۶۰
گفتیم که نام ما خلیل است
۶۱
گفتیم که کار ما شلنگ است
۶۲
سبحانالله این چه رنگ است
۶۳
با خود گفتیم ممدلی هی
۶۴
وقت سفر است یا علی هی
۶۵
برخیز و برو مگر شلی هی
۶۶
خود را آماده کن ولی هی
۶۷
بپا که زمانه تیز چنگ است
۶۸
سبحانالله این چه رنگ است
۶۹
آنکس که تو راست میهماندار
۷۰
بسیار رفیق تو است بسیار
۷۱
از توپ و تفنگ و جیش جرار
۷۲
همره کندت، مترس زنهار
۷۳
بشتاب که وقت نام و ننگ است
۷۴
سبحانالله این چه رنگ است
۷۵
وانگاه ز شهر «ماربنباد»
۷۶
رفتیم به بادکوبه دلشاد
۷۷
صاحبخانه نوید میداد
۷۸
میگفت برو به استرآباد
۷۹
گفتیم که ممدلی زرنگ است
۸۰
سبحانالله این چه رنگ است
۸۱
گفتم قلی اف بیا بیا زود
۸۲
آماده بکن یکی پاراخود
۸۳
نامرد به قیمتش بیفزود
۸۴
من نیز قبول کردم از جود
۸۵
گفتم که نه وقت چنگ چنگ است
۸۶
سبحانالله این چه رنگ است
۸۷
وانگاه به رسم میهمانها
۸۸
رفتیم به ایل ترکمانها
۸۹
دادیم نویدها به آنها
۹۰
گفتیم که ای عزیز جانها
۹۱
از غم دل ما به رنگ رنگ است
۹۲
سبحانالله این چه رنگ است
۹۳
گفتم سخنان به مکر و فنها
۹۴
پختم همه را از آن سخنها
۹۵
خوش داد نتیجه ما و منها
۹۶
این نقشه نه خوب گشت تنها
۹۷
هرنقشه که می کشم قشنگ است
۹۸
سبحانالله این چه رنگ است
۹۹
من ممدلی گریز پایم
۱۰۰
با دولت روس آشنایم
۱۰۱
تهران تو کجا و من کجایم
۱۰۲
خواهم که به جانب تو آیم
۱۰۳
کز عشق تو کلهام دبنگ است
۱۰۴
سبحانالله این چه رنگ است
۱۰۵
ای ترکمنان نیکمنظر
۱۰۶
ریزید به شهر و قلعه یکسر
۱۰۷
چاپید هرآنچه اسب و استر
۱۰۸
زآغوش پدر کشید دختر
۱۰۹
کاین مایهٔ پیشرفت جنگ است
۱۱۰
سبحانالله این چه رنگ است
۱۱۱
وانگاه دو اسبه با دل شاد
۱۱۲
رفتیم به شهر استرآباد
۱۱۳
کردیم علم چماق بیداد
۱۱۴
گفتیم که هرکه پیشکش داد
۱۱۵
ایمن زگلولهٔ تفنگ است
۱۱۶
سبحانالله این چه رنگ است
۱۱۷
«ارشد» که چو ما نشد هراسان
۱۱۸
شد عازم شاهرود و سمنان
۱۱۹
از سوی دگر رشید سلطان
۱۲۰
شد از ره راست سوی تهران
۱۲۱
گفتیم که وقت دنگ وفنگ است
۱۲۲
سبحانالله این چه رنگ است
۱۲۳
خود گرچه ز شوق تیز بودیم
۱۲۴
در وحشت وترس نیز بودیم
۱۲۵
هردم به سرگریز بودیم
۱۲۶
هر لحظه بجست و خیز بودیم
۱۲۷
گفتی که به راه ما پلنگ است
۱۲۸
سبحانالله این چه رنگ است
۱۲۹
گفتند که کارها شلوغ است
۱۳۰
وین کهنه چراغ بیفروغ است
۱۳۱
سرمایهٔ ارتجاع دوغ است
۱۳۲
گفتیم که جملگی دروغ است
۱۳۳
گفتیم که جملگی جفنگ است
۱۳۴
سبحانالله اینچه رنگ است
۱۳۵
گفتندکه کشته شد رشیدت
۱۳۶
گفتند که پاره شد امیدت
۱۳۷
گفتند وعید شد نویدت
۱۳۸
گفتند سیاه شد سفیدت
۱۳۹
دیدم سر من ز غصه منگ است
۱۴۰
سبحانالله این چه رنگ است
۱۴۱
گفتند که خصم کینهخواه است
۱۴۲
بدخواه به راه و نیمه راه است
۱۴۳
قصد همگی به قتل شاه است
۱۴۴
دیدیم.که روز ما سیاه است
۱۴۵
وآئینهٔ ما قرین زنگ است
۱۴۶
سبحانالله این چه رنگ است
۱۴۷
گفتندکه ارشدت جدو شد
۱۴۸
وان میر مکرمت کتو شد
۱۴۹
اردوی منظمت چپو شد
۱۵۰
هنگام بدو بدو بدو شد
۱۵۱
بگریز که جعبه بیفشنگ است
۱۵۲
سبحانالله این چه رنگ است
۱۵۳
گفتند جناب حکمفرما
۱۵۴
زحمت چکسوز دگر بفرما
۱۵۵
برگرد کجا که بودی آنجا
۱۵۶
دیدم زین بیش جنگ و دعوا
۱۵۷
حقا که برای بنده ننگ است
۱۵۸
سبحانالله این چه رنگ است
۱۵۹
بنمود زمانه هرزه پوئی
۱۶۰
وین گردون کرد تیرهروئی
۱۶۱
افکند مرا به مردهشوئی
۱۶۲
گفتیم مگر که جنگجوئی
۱۶۳
چون عشق نگار شوخ و شنگ است
۱۶۴
سبحانالله این چه رنگ است
۱۶۵
امروز ز بخت در گله استم
۱۶۶
درگیر شکنجه و تله استم
۱۶۷
درکار فرار و ولوله استم
۱۶۸
گر بنده امیر قافله استم
۱۶۹
این قافله تا به حشر لنگ است
۱۷۰
سبحانالله این چه رنگ است